چهارشنبه سی ام آبان 1386
پوچگرای عاصی
آلبر کامو(بیگانه و سقوط)
آلبر کامو (١۹۶٠–١۹١٣) نويسندهی بزرگ فرانسوی در ايران ناشناخته نيست. خوانندگان با طاعون،بيگانه،سوء تفاهم، کاليگولا،اسطورهی سيزيف،سقوط و آدم اول او آشنايند. او به همراه سارتر و دو بوار و مرلوپونتی از جملهی نويسندگان بعد از جنگ در فرانسه بود که هم به شهرت بينالمللی دست يافتند و هم در جامعهی خود تأثير گذاشتند. سخن کوتاه، آنان روشنفکر بودند و به اين واژه حيثيتی بخشيدند که شايستهاش بود. کامو را منادی فلسفهای خواندهاند که به «فلسفهی پوچی» (من «عبث» يا «بیمعنايی» را ترجيح میدهم) مشهور است. آلبر کامو، در مقام پيرو نيچه، کلام «خدا مرده است» را به نتايج منطقیاش میرساند، اما فقدان هرگونه معنای مابعدطبيعی در جهان بدان معنا نيست که اکنون هر کاری مجاز است. تعهد و التزام به انسانيت اقتضا میکند که روشنفکر بازيگری تمام عيار در صحنهی زندگی و جامعه باشد. روشنفکر، در نبرد عليه بیعدالتی و ستم، سلاحی بجز انديشه در اختيار ندارد. بنابراين، او بايد قدرشناس اين سلاح باشد و کمی و کاستيهای آن را به موقع جبران کند. اين مقاله را از اين کتاب برداشتهام: آلبر کامو، فلسفهی پوچی: ده مقاله، ترجمهی دکتر محمدتقی غياثی، انتشارات پيام، ۱۳۵۱، ص ۹۲–۸۹.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
تذکر یک نکته بجاست.((پوچ)) و ((پوچی))در فلسفه ی آلبر کامو معنای منفی ندارد و به عکس معنای مثبت و ایجابی دارد.

منظور کامو از ((پوچ)) و ((پوچی)) این است که جهان و زندگی معنا و هدفی بیرون از خودشان ندارند و جستجوی چنین هدف و معنایی بیهوده، و معانی و اهدف اینچنینی که برای جهان و زندگی عرضه می شود فریب یا خود فریبی است.بنابراین،((انسان پوچ)) یا ((پوچگرا))کسی است که بی معنایی جهان و زندگی را می پزیرد و با آن کنار می آید.انسان پوچگرا می داند که جهان به اهداف او بی اعتناست و کار خودش را می کند و ((شعوری))پشت آن نیست و نقشه و طرحی ندارد و این فقط خود انسان است که می تواند به زندگی اش معنایی ببخشد،آن هم صرفا با زندگی کردنش ، یا به تعبیر خود کامو ، با جرعه جرعه نوشیدنش.(1)فلسفه کامو.ریچارد کمبر.خشایار دیهیمی.انتشارات طرح نو.ص 8
در ميان اگزيستانسياليتها شايد هيچ كس به اندازه كامو به سمت نهيليسم نرفته باشد, گرچه كه او نيز همچون نيچه وارد تونل ظلمت پوچي ميشود تا با گذر از آن به روشنايي برسد؛ به نظر كامو, انسان هنرپيشهاي است كه روي صحنه آمدهاست, اما صحنهپردازي برايش آشنا نيست و نميداند چه نقشي را بايد اجرا كند.
بیگانه
"بیگانه" بهنوعی اولین اثر کامو بود که در سال 1942 به چاپ رسید و در اندک زمانی برای نویسندهی جوانش نام و آوازه به همراه آورد.
کامو در این اثر نسبتن کوتاه، به سرگذشت مرد جوانی به نام "مورسو" میپردازد که با خود و دنیای اطراف خود "بیگانه" است و همین بیگانگی او را تا پای مرگ میکشاند.
مورسو، دروغگفتن را بلد نیست و به قول خود کامو " در بازی همگانی شرکت نمیکند". او عادت ندارد که ماسک روی صورت بگذارد و چون دیگران نقش بازی کند؛ بههمینخاطر برای مرگ مادرش قطرهای اشک نمیریزد و حتی حاضر نمیشود که از قتلی که مرتکب شده ابراز پشیمانی کند و همین مساله باعث میشود که او به مرگ محکوم شود.
رمان آغازی ضربهزننده دارد و همینگونه است که جملات آغازین بیگانه مشهورترین جملات در ادبیات قرن بیستم است
"امروز مامان مرد. شاید هم دیروز، نمیدانم. تلگرامی از آسایشگاه سالمندان به دستم رسید: «مادر درگذشت؛ خاکسپاری فردا. احترامات فائقه». این معنایی ندارد. شاید دیروز بود."
گیرایی زیاد این جملات در این است که حسی فوری و بر آشوبنده از بیگانه ای به ما می دهد که به استقبالش رفته ایم.(2)
مورسو" با شنيدن خبر مرگ مادرش كه در خانه سالمندان زندگي ميكرد دچار بهت و گيجي ميشود. گيجي او از آن روست كه نميفهمد چرا متاثر نميشود.
آسایشگاه سالمندان در مارنگو، در هشتاد کیلومتری الجزایر است و مورسو سه سال است که مادرش را به این بهانه که نیاز به پرستار دارد و او خرج کافی برای سرپرستی از او ندارد، به آنجا برده و یکسالی میشود که حتی به ملاقات او هم نرفته است، زیرا: "رفتن به آنجا یکشنبهام را ازم میگرفت. تازه اگر زحمت رفتن به ایستگاه اتوبوس و بلیطگرفتن و دو ساعت در راه بودن را حساب نکنم".مورسو، با اکراه تمام برای انجام مراسم کفن و دفن راهی آسایشگاه میشود و حتی درخواست نمیکند که چهرهی مادر را برای آخرینبار ببیند و در طول مراسم مردهپایی و خاکسپاری خونسرد و آرام است و همین خونسردی در انتها کار دستش میدهد. رفتار او در قبال اين واقع بر خلاف عرف مرسوم جامعه است و از همين جا عنوان بيگانه را به خود ميگيرد.
کامو دربارهی "بیگانه" میگوید: "در جامعهی ما هر آدمی که در سر خاکسپاری مادرش نگرید، خودش را در معرض این خطر قرار میآورد که محکوم به مرگ شود."
مورسو، همانطور که کامو میگوید انسانی "وازده" نیست. او انسانی است که تن به قواعد عمومی نمیدهد و احساسش را پنهان نمیکند. "مورسو" بهواقع یک انسان راستگو است و همینگونه است که وقتی از مرگ مادرش غمگین نمیشود، بیهوده سعی نمیکند که خود را متاسف نشان بدهد و در جایی دیگر در پاسخ به معشوقه اش "ماری" که از مورسو میپرسد آیا او را دوست دارد، پاسخ میدهد که "نه"!
"مورسو" پس از بازگشت از مراسم خاکسپاری به خانهاش، برای آبتنی کردن به ساحل میرود و در آنجا "ماری" را میبیند که سابقن منشی شرکت آنها بوده و همدیگر را دوست داشتهاند. مورسو و ماری، بعد از شنا به سینما میروند و یک فیلم کمدی میبینند و بعد از آن به خانهی مورسو بازمیگردند و شب را با هم سپری میکنند.
جزئیات این وقایع که درست یک روز بعد از مرگ مادر مورسو اتفاق میافتد، اهمیت زیادی دارد زیرا بعدها در محاکمهی مورسو علیه او به کار گرفته میشود و سبب صدور حکم اعدام مورسو می شود.
اتفاق اصلی رمان، قتل مرد عرب به دست مورسو است. "رمون" همسایهی مورسو، او و ماری را به کلبهی ساحلی دوستش "ماسون" دعوت میکند. هنگامی که سه مرد در حال قدمزدن در ساحل هستند با دو مرد عرب که سابقن با رمون درگیر شدهاند مواجه و درگیر میشوند. این درگیری خاتمه میپذیرد اما مورسو تپانچهی رمون را میگیرد و اندکی بعد که قدمزنان تا چشمهی انتهای ساحل میرود باز با یکی از دو مرد عرب مواجه میشود و کلافه از گرما، بدون هیچدلیل خاصی مرد عرب را میکشد و بعدها وقتی در دادگاه میگوید که "بهخاطر آفتاب او را کشته" با خندهی حاضران مواجه میشود، اما بهواقع مورسو بدون هیچدلیل منطقی مرد عرب را کشته است.
مورسو، در طول محاکمهاش هرگز حاضر نمیشود بازی دیگری را آغاز کند و از عملش ابراز پشیمانی و تقاضای بخشش کند و همین باعث میشود که دادگاه برای او که "ذرهای از عمل پلیدش ابراز پشیمانی نمیکند" و یکروز پس از مرگ مادرش گویی که اتفاقی نیفتاده به خوشگذرانی پرداخته، مجازات مرگ درنظر بگیرند. جامعه این "بیگانه" را نمیپذیرد و بدینگونه است که مورسو به مرگ بهوسیلهی جداکردن سر، محکوم میشود...
راستی راوی بیگانه کیست؟رمان پیشتر که می رود،ما کم کم متوجه می شویم که گوینده مرد جوان مجردی است که در الجزایر زندگی می کند و کارمند یک شرکت کوچک است.متوجه می شویم که نام خانوادگی اش مورسو است ام هرگز نمی فهمیم اسم کوچکش چیست.از گذشته اش هم چیز زیادی دستگیرمان نمی شود
یکی از تاثیر گزارترین صحنه ها در بخش اول کشتن مرد عرب توسط مورسو است.
در این لحظه مورسو خود را به دست خشم آفتاب می سپارد،مغلوب گرما و نور کورکننده ی آفتاب به سمت مرد عرب می رود.مرد عرب چاقویش را بیرون میاورد و مورسو هم با تپانچه به مرد عرب شلیک می کند.مورسو درنگ می کند و بعد چهار با دیگر به جسد شلیک می کند.
مشکل ترین کار توضیح دادن همین عمل آخر است-چهار بار اضافی شلیک کردن به جسد.بر خلاف شلیک اول که می توانسته تصادفی باشد(یک واکنش غیر عادی یا لرزش دست)،آن چهار شلیک بعدی اعمالی کاملا ارادی هستند.چرا مورسو درنگ کرد و بعد زمانی که می توانست این کار را نکند،چهار بار دیگر ماشه را کشید؟هدف و انگیزه اش چه بود؟علی رغم تمام این سوالها خود او هم نمی تواند طی فرایند بازجویی پاسخ صحیح و قانع کننده ای بدهد.روشن است که او بی آنکه بداند مرد عرب زنده است یا مرده است این کار را کرده است.با این همه دلیلی هم نداریم که او بر اثر یک احساس قوی،مثل خشم،نفرت و یا ترس این کار را کرده است.اگر چه شلیک او به مرد عرب بی اعتنایی بدون عواطف او را نسبت به مردی که هیچ بدی در حق او نکرده است نشان می دهد اما به نظر نمی آید که او آرزوی مرگ آن مرد را داشته است و آن چهار شلیک آخر ظاهرا از سرتسليم است نه از سر تصميم.
کامو، با استفاده از شخصیت های پیچیده ی «مورسو»، «رمون»، و «سالامانو» ی پیر، خواننده را برای مدتی از دنیای اطراف خود بیرون می کشد و در جایگاه قضاوت قرار می دهد. سالامانو، هشت سال است که با سگش زندگی می کند. آن دو آنقدر به یکدیگر وابسته شده اند که به گفته ی مورسو، شباهت های زیادی در رفتارشان به وجود آمده است. وابستگی پیرمرد به سگ، یادآور وابستگی های رقت بار دنیای مدرن غربی ای است که مورسو، رمون، سالامانو، و مادر مورسو را مجبور به زندگی در انزوا کرده است. پیرمرد سگ را کتک می زند، سرش فریاد می کشد، و هر لحظه آرزوی مرگش را می کند. با این وجود وقتی سگ گم می شود، احساس تنهایی و کمبود، خواب و خوراک را از او می گیرد. مورسو سالامانوی تنها را این گونه توصیف می کند: "...تختخوابش جرق جرق صدا کرد. و از صدای یواش غریبی که از تیغه ی اتاق می گذشت، پی بردم دارد گریه می کند. نمی دانم چرا به مامان اندیشیدم..." تنهایی سالامانو، مورسو را به یاد مادرش می اندازد. مادر نیز در حالی مرده بود که در گوشه ای دور از حیات، به جز عده ای هم صحبت پیر ـ که آنها نیز از اجتماع و خانواده اخراج شده بودند ـ کسی را نداشت. مورسو در آخرین لحظات زندگی اش یک بار دیگر به یاد مادر می افتد. مرگ، این واقعیت مبهم، مورسو را وا می دارد که روزهای ناامیدی او را درک کند. عربی که به دست مورسو کشته می شود، دشمن رمون است. او هیچ ارتباطی با مورسو ندارد و آن دو حتی یکدیگر را نمی شناسند. اما جامعه، و دنیایی که مورسو را به طرز بی رحمانه ای اسیر کرده است، حوادث را طوری در کنار هم می چیند که مورسو، تفنگ به دست، نه تنها مرد عرب را می کُشد، بلکه به جنازه ی شاید بی جان او چهار مرتبه شلیک می کند. این حادثه ای نیست که دادستان، قاضی، و دیگر چشم هایی که به او خیره شده اند، از آن به راحتی بگذرند. او از دیده ی انسان های به ظاهر مسوولیت پذیر، جنایتکاری بیش نیست، و وجود او خطر بزرگی برای جامعه محسوب می شود. مورسو به راستی یک "بیگانه" است.
پس از آن داستان ادامه مييابد تا اينكه مورسو در دادگاه به اعدام محكوم ميشود. اوج داستان آنجاست كه هنگام رفتن به سمت محل اعدام، مورسو در مييابد كه لزومي ندارد زندگي معنايي داشته باشد, بلكه زندگي به خودي خود زيباست. از اينجا كامو نتيجه ميگيرد كه زندگي هنگامي كه از هر معنايي عاري باشد كاملترين شكل خود را دارد.
و اما سقوط...
((يک طرف زيبايی است و طرف ديگر درهم شکستگان و پايمال شدگان . هرقدر هم اين کار دشوار باشد من ميخواهم به هر دو طرف وفادار بمانم .))
رمان سقوط نيز تصوير پوچي از هستي و زندگي را باز مينمايد. اين كتاب كه به صورت منولوگ نگاشته شدهاست, بيان ميكند كه هيچ انسان بيگناهي وجود ندارد. هر گناهي كه در جهان صورت ميگيرد به پاي همه نوشته ميشود.
سقوط را بسیاری از منتقدین جوابیه ای صریح اللحن از سوی کامو به سارتر و در کل به تمام روشنفکران فرانسه و حتی خودش می دانند.و در واقع کامو با پرداختی سمبولیستی احوالات و کارکردهای آن روز روشنفکران فرانسوی را بازگو می کند که دعوای لفظی ای که قبل از نوشتن سقوط بین کامو و سارتر در گرفت خود نيز بر این مدعا صحه می گزارد.
تا هنگام چاپ "انسان طاغي" كامو و سارتر دوستان خوبي بودند ولي در اين رساله كامو به نقد حكومتهاي توتاليتر واستالينيتي پرداخت و اين موجب شد يكي از دوستان سارتر كه گرايشات كمونيستي پيدا كرده بود مقاله هتاكانهاي عليه كامو بنويسد. كامو جواب مقاله را خطاب به سارتر نوشت و اين سبب شد بعد از آن كامو و سارتر ديگر هرگز دوستي نداشته باشند, گرچه بعد از مرگ كامو، ژان پل سارتر در مقالهاي كامو را ستايش كرد و او را از اركان فرهنگ فرانسه ناميد.که این مسئله خود بیانگر جمله معروف کامو در سقوط است که:( آيا توجه کرده ايد که احساسات ما را تنها مرگ بيدار ميکند . آيا ميدانيد چرا ما هميشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تريم ؟ ) بعد از كتاب انسان طاغي، كامو چند سالي را در سكوت گذراند تا اينكه در سال 1956 رمان "سقوط" را منتشر كرد كه اثر تكان دهندهاي بر همگان داشت. در سال 1957 كامو جايزه نوبل در ادبيات را احراز كرد. تا آن زمان او جوانترين فردي بود كه نوبل ادبيات به او ميرسيد.
داستان در واقع بيشتر به مکالمه يک معترف نزد کشيش شباهت دارد . کسی که به نقطه پايان رسيده وتمام آنچه را گذشته است با درک اشتباه يا درست بودنش بيان ميکند . کسيکه نميتواند حتی درباره خودش قضاوت عادلانه ای داشته باشد در مقام قضاوت حکم صادر ميکرده و با تمام گناهکاريش يک دوره از زنگی را به عنوان پاپ به راهنمايی و هدايت پرداخته است و حالا به اوج رکود و سقوط و نزول رسيده است . آنجه که سارتر در کتاب تهوع انجام داده است . خواننده را که از آغاز ذهنش به دنبال چگونگی سقوط يا معنای آن از ديد نويسنده است بوده تقريبا تا پايان ميکشاند و در نهايت اينگونه مينوسد:
شما آن دخمه که به شکل حفره زيرزمينی می ساختند و در قرون وسطی و فراموشخانه می ناميدند نمی شناسيد . معمولا شما را برای همه عمر در آنجا فراموش می کردند . وجه تمايز اين دخمه از دخمه های ديگر در اندازه های ماهرانه آن بود . ارتفاعش آن قدر نبود که زندانی بتواند بايستد . عرضش هم آن قدر نبود که بتواند بخوابد . می بايست از ايستادن و خفتن دست بشويد و به حال خميده زندگی کند. خواب سقوط کردن بود و بيداری مچاله شدن و همه روزه محکوم از طريق فشار ساکنی که مفاصلش را خشک ميکرد می آموخت که تقصير کار است و بی گناهی در آن است که بتواند با شادمانی کش و قوص آيد . مانمی توانيم بی گناهی هيچ کس را تائيد کنيم در صورتی که ميتوانيم به طور قصع مجرميت همه کس را مسلم بدانيم . هر انسان گواهی است بر جنايت همه انسانهای ديگر .
اوا خر داستان است که شايد بتوان گفت فرد به گناهکای خود وضعف شخصيتی اش به نوعی معترف می شود . او که درآغاز از قدرت و تسلط و شخصيت والای خودش سخن به ميان آورده بود و بی نقص بودن شخصيت خود را باور داشته است حالا از ضعف و سستی سخن ميگويد و بيمارگونه در بستری ازهمه جدا می افتد . شايد اين همان تاثيری است که بيماری کامو در سالهای زندگی اش بر جای گذاشته است . در اکثر داستانهای وی يک شخصيت بيمارگون هميشه وجود دارد جالب توجه است که بيماری با وجود سخت و مهلک بودنش تاثير سوئی روی بيمار نداد و بصورت يک حقيقت پذيرفته شده است . درست مثل پيرزن بيماری که در کتاب پشت و رو جلوه ميکند اما به قول خود کامو : حقيقت سخت ملال انگيز است .
يک از نکات جالب توجه برای من عشق بود . که همچون ديگر آثارش در درجه چندم و شايد آخر اهميت قرار ميگيرد . شخصيت داستان يا بهتر بگويم تنها شخصيت داستان (ژان باتيست ) اينقدر به چيزهای بزرگ می انديشد و ميپردازد (البته به زعم خويش ) که فرصت عشق ورزيدن ندارد . عاشق ميشود دوست ميدارد اما طرف مقابل ديگر وجود ندارد و از دست رفته است و این دو جمله ی معذوف کامو را به خاطرم می آورد که می گوید:(فقط پیرها عاشق می شوند و عشق انسان به انسان مرگ آور است) و ( انسان نميتواند بی آنکه به خود عشق بورزد ديگری را دوست بدارد . )
ژان باتيست در سقوط با وجود خستگی اش و درماندگی اش دست به خودکشی نميزند . حتی وقتی دختری را در حال سقوط در رودخانه ميبيند تحريک نميشود (در فاصله ميان گيسوان تيره و يقه پالتو تنها پشت گردنی لطيف و خيس که نظر مرا به خود جلب کرد ديده ميشد . ناگهان صدای فرو افتادن و برخوردن جسمی را بر سطح آب شنيدم ... به يادم نيست که در آن حال چه فکر کردم اما فردای آن شب و روزهای بعد روزنامه ها را نخواندم .)
کامو به انتظار مرگ مينشيند و با ديد مثبت (نه با ترس و تهوع ) به آن نگاه ميکند اما هيچ وقت به استقبالش نميرود . مرگ و خودکشی در اين داستان به نقل از ژان باتيست چنين است :
آيا توجه کرده ايد که احساسات ما را تنها مرگ بيدار ميکند . آيا ميدانيد چرا ما هميشه نسبت به مردگان منصف تر و بخشنده تريم ؟ دليلش ساده است . با آنها الزامی در کار نيست ما را آزاد ميگذارند . ما ميتوانيم هر وقت فرصت داشتيم در اوقات هدر رفته بزرگداشت آنان را قرار دهيم . آدم خيال ميکند با مرگ خودش ديگران را يا خودش را تنبيه ميکند . هميشه مردم فکر ميکنند انسان فقط به يک دليل يعنی ضعف و فرار از تحمل مشکلات است که دست به خودکشی ميزند در حاليکه به خوبی ميتوان به دو دليل دست به اين کار زد . نه اين در مغزشان فرو نميرود . بنابراين چه سود از اينکه انسان به اراده خود بميرد و خود را قربانی تصوری کند که می خواهد از خويش باقی گذارد . وقتی بميريد فرصت را غنيمت ميشمرند تا برای عمل شما انگيزه های احمقانه يا عاميانه ای بيابند .
در پایان...
در ادامه در استنباطي كلي از آثار كامو می توان گفت: كامو معتقد است ديگر قلابي به آسمان نيست تا معنايي از آن بگيريم. زندگي تكراري پوچ و تلاشي بيهوده است و معنايي جز جريان يافتن ندارد. اما بايد همچنان استوار ايستاد و اين تلاش بيهوده را انجام داد. شرط اين طريق نپرسيدن از پايان است. آنكه اين تلاش واهي را انجام نميدهد در نظر كامو شرف (DIGNITY) ندارد.
((كامو آنچنان وسيع به پوچي پرداخته است كه در تنگ يك مكتب خاص نميگنجد. او از چرخاب اگزيستانسياليسم و نهيليسم فراتر رفته است.))(دکتر حمیدرضا نمازی در مصاحبه با خبرگزاری ایلنا)
