تبليغاتX
زخـــمـــــه

شنبه دوم آبان 1388

Yahoo ID

چند تا از دوستان آی دی یاهو منو خواسته بودند که به شرح زیره:

ebrahim.dehqan@yahoo.com

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 22:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان

در تماشاخانه ی وبلاگ همایون شجریان عکسهایی از مراسم خاکسپاری استاد مشکاتیان قرار گرفته است که بنده نیز در این مراسم حضور داشته و در کنار اساتید موسیقی ایران زمین دیده می شوم.این گزارش تصویری شامل عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان است که چندی پیش در حضور انبوه نیشابوریان سرفراز و قدرشناس برگزار گردید. در این عکس‌ها استاد حسین علیزاده، کیوان ساکت، همایون شجریان، حمیدرضا نوربخش، عثمان محمدپرست و برادران شجریان دیده می‌شوند.

عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 23:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

چون زمام اختیار از دست رفت

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این هایی را که می نویسم نخوانید

می خواهم با خودم درد دل کنم و آموخته ام که درد دل هایم را واژگان با چاشنی بوی جوهر نجوا کنند.

می خواهم دیگر ننویسم،شاید باورتان نشود اما الان هم اشکهایم سرازیر است و هم قلمم بر کاغذ؛با خودم می گویم مگر می شود که نرود میخ آهنین بر سنگ و اینقدر بنویسیم و بگوییم و افاقه نکند.

من که همیشه در میان دوستان و اطرافیانم نماد امیدواری و اعتماد به نفس بوده ام اینگونه به زانو درآمده ام.داود سیاری می گوید که امیدوار باش،اما تقریبا یادم رفته است که چگونه قدیم تر ها می توانستم که امید وار باشم.

خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان در گوشم شعری از حضرت حافظ نجوا می کند:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آری همه اینها را می دانم اما نمی توانم غم نخورم،هر کسی که ذره ای دغدغه میهن داشته باشد نمی تواند که غم نخورد،هر که حتی ذره ای به انسانیت فکر کند نمی تواند غم نخورد؛غمگین بودنم از سر ناتوانی است،اینکه می بینم و هیچ از دست نمی آید که بکنم؛البته نه اینکه کاری برای انجام نباشد که هست اما من خود را بی نهایت ناتوان می بینم.

امروز بعد مدتها آن هم به دستور پزشک برای قدم زدن و خرید موارد تجویز شده توسط وی به خیابان رفتم.بعد از مدتی قدم زدن به صحنه ای بر خوردم که روحم را به درد آورد و چشمانم را به اشک.

مامورین نیروی انتظامی در قالب گشت ارشاد دو دختر جوان را فقط به این دلیل که حجاب مناسب را از نظر حکومت رعایت نکرده بودند به حالتی خشن،وحشتناک و با زور مانند فروشندگان مواد مخدر یا قاتلین که حتی همچین رفتاری که من امروز مشاهده کردم به با این دسته از مجرمین هم جایز نیست به داخل مینی ون های گشت ارشاد پرتاب کردند.

گریه،جیغ و نگاه ملتمسانه آن دو دختر به سمت مردم صحنه ای مشمئز کننده به وجود آورده بود که غیر قابل تحمل بود.از ناتوانی خودم در برابر آن لشکر عبوس و خشمگین گشت ارشاد به گریه افتادم و فقط به داخل یکی از پاساژهای اطراف پناه بردم تا گریه و سوگواری ام به دلیل از میان رفتن انسانیت که اساسش اختیار است و یا از آن هم مهمتر ناتوانی ام را از دید همگان و از همه مهمتر دوستم پنهان کنم.حتی می ترسیدم که اطرافیانم بفهمند من به خاطر از بین رفتن انسانیت اشکی بی ارزش چکانده ام.در همان لحظه بود که ناگاه به این فکر کردم که چرا ما برای جانب انسانیت گرفتن دست و دلمان می لرزد.چه توفیری می کند که ما به زور حجاب از سر زن مسلمان بکنیم و یا به زور بر سر دیگری حجاب بکشیم.

نمی خواهم صحنه را تشریح کنم که همه بارها مشابه آن را دیده ایم و سالهاست همه با کمک هم شمارش معکوس از میان رفتن کرامت انسانی و اصل بنیادین انسانیت یا همان اختیار  را آغاز کرده ایم.

در ماشین که نشستم تا از جو عجیب و غریب خیابانهای بی نشاط ،غمگین و خاکستری به خانه پناه ببرم و با سازم درد دل کنم فقط این ندای آسمانی استاد شجریان بود و واژگان فریدون مشیری که می توانست آرامم کند و به اشکهایم معنا دهد تا از ته دل فوران کنند.

آه باران

ای امید جان بیداران 

بر پلیدی ها

 که ما عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟

به خانه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود نگران حال آن دختر بودم که بر او چه خواهد گذشت امشب در جایی که ذره ای احساسات و ملایمت های دخترانه در آن وجود ندارد.

به دلیل قرص های دیکلوفناکی که خورده بودم دستم روی ساز نمی چرخید و حنجره ام هم برای سر دادن آوازی یاری ام نمی کرد.آواز خواندن همیشه حالم را بهتر می کند شما هم حتی اگر صدایتان خوب نسیت امتحان کنید.

یاد مشکاتیان افتادم،زنگ مضرابهایش،ضرب همایون و آوای شیدای استاد شجریان ؛دلم هوای قاصدک کرد کاری که هیچ وقت در ایران مجوز نگرفت و آوز شجریان بر شعر استاد سخن سعدی  در مایه دشتی:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و یار و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

امشب همه غمهای عالم را خبر کن

درود بر  دوستان عزیز

مدتی هست که غم عجیبی روی دلم سنگینی می کند

مدتی هست که در درون شاد نیستم

اگر خنده ای هم هست نقابی است که بر صورت گذارده ام

در این مدت که ننوشته ام اتفاقهای زیادی افتاده است

یک مسافرت تقریبا بلند مدت در دشت کویر ایران،آشنایی با مردمانی که در نقطه ای زیست می کنند که شکلی دیگر از حیات را رقم زده اند.زیارت شیراز شهری که دوستش می دارم و در آن است که جانم آرامش می یابد در جوار حضرت حافظ و سعدی عاشق،نقش رستم،پارسه و پاسارگاد بر تربت نیایم کوروش کبیر و یاداوری آزادمنشی مردمان سرزمین پارس و .....

اما انتظارم از اینکه سفر بتواند غم را از جانم بزداید بیهوده بود و تازه در پختگی این سفر دراز بود که دریافتم که غم عشقی باید که غمهای دگر جمله نمانند.

تازه سفر پایان یافته بود که پرویز مشکاتیان از میان رفت و با خود زمزمه کردیم که امشب همه غمهای عالم را خبر کن و فریاد برآوردیم که دوستان دستی که کار از دست رفت..

حال مانده ام که غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم؟؟

در همان روزها بود که دوستی از دانشکده هنرهای زیبا و دانشجوی رشته موسیقی تماس گرفت و شادمان بود از دیدن من در ماتمکده رسانه غیر ملی ((که هیچگاه قدر هیچ هنرمندی را ندانسته است)) میان بزرگان موسیقی ایران زمین در مراسم تشییع پرویز مشکاتیان در سرزمین نیای فکری و اجدادی اش خیام.

سخن این دوست بر غمهایم افزود چرا که چنین خودخواهی آشکاری برایم پذیرفته نبود و در واکنش به گفته اش که گفت: (( خوش به حالت که کنار استاد علیزاده،همایون شجریان و عثمان محمدپرست و بقیه بودی،تو تلویزیون دیدمت)) گفتم: ((کاش که خوش به حالم نمی شد و پرویز مشکاتیان در میان ما بود)) مشکاتیانی که با صدای مضرابش عاشق شدم،گریستم به سماع آمدم و ایرانم را بیش از پیش عاشقانه به ستایش درآمدم.

همیشه باور داشتم که دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد اما با این گفته ها و احوالات پیرامونی ام دریافتم که دردا که حتی به مرگ نیز نسنجند قدر مرد.

و اما دوستان غیبتهای صغری و کبری من را نیز فعلا موجه کنید تا زندگی به روال روزمرگی و آسودگی بازگردد شاید که رسم در زمانه ما هم این است،اینکه شاید باید طعم گس رزومرگی را با تمام وجود بچشیم.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 15:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

آینه در آینه

چند شبی است هوشنگ در برابرم می نشیند و برایم شعر خوانی می کند

چند شبی است تمام هوش و حواسم به اوست

چند شبی است همه می خوابند و این درد پای لعنتی که امانم را بریده و طاقت از کف من پر طاقت ربوده است به سراغم می آید و من از ترس این درد لعنتی فرار می کنم در آغوش هوشنگ... (نمی دانم چرا هوشنگ صدایش می زدیم، همسایه ها به او سایه هم می گفتند)

از کودکی دوست خانوادگی مان بود و عکسش با آن ریش های بلند، همیشه از لابلای کتابها به من نگاه می کرد، نمی شناختمش اما ریشهای سپیدش آرامشم می داد.

ریش بلند سپید، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند با دستانی گره کرده بر جلد آینه در آینه ایستاده بود.

بعدها که دلم تنگ شد و کلاس اول را هم دیگر خیلی وقت پیش قبول شده بودم با ترس دست به آن ریش بلند سپید کشیدم، عینک شاعرگونه اش را جابجا کردم و ناگهان گره دستانش خود به خود از هم باز شد؛  احساس کردم پیرمرد با من به سخن درآمده است.

با صدایی خش دار خواست که برایش سیگاری بگیرانم.

از آن زمان است که پیرمرد با من سخن می گوید:

از همه چیز واگویه می کنیم؛ او می گوید و من عاشقانه و سیری ناپذیر می شنوم؛ او می خواند و من از روز و مردمانش کنده می شوم تا سکوت شامگاهان را مزه مزه کنم...

چند روزی است پیرمرد دستی به ریش بلند سپیدش کشیده، شیشه های عینکش را هم برق انداخته و زیر سیگاری اش هم  عوض شده (می گوید شفیعی برایش سوغات آورد وسرفه می کند)

شاید دوباره عاشق شده باشد پیرمرد.

این روزها طور دیگری می بینمش؛ شعرهایش طوری دیگر به جانم می نشیند، طاسی سرش دوست داشتنی تر شده است (دیشب چایش را می نوشید، که گفتم راست می گویند، پیری زیبا است!) همینطور که استکان انگشتی را بالا می برد که چای را تا آخرین جرعه سر بکشد نیم نگاهی انداخت و نفهمیدم که تایید کرد یا ..... پیری و سپیدی  اش دیشب به نظرم زیبا می آمد؛ هر چند که یادم می آید در همان خانه قدیمی که از لابلای کتابها با آن دستان گره کرده، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند و ریشهای سپید اش تمام سر و صدای های کودکی مان را تاب می آورد و شادمانه و نگران نگاهمان می کرد هم  زیبا به چشم می آمد.

دیشب از میان شعرهایی که خواند، شعری بود که فکر می کنم می خواست با مفهومش قولی از من بگیرد؛ فکر می کنم گفت این به قول خودش چامه را سال ۱۳۲۸ سروده است، بله دقیقا در خاطرم است گفت:تهران آبان یک هزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی

و بند بلند آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد، نگاه که کردم چایش را تمام کرده بود...

بلند شدم که برایش استکانی دیگر پر کنم.

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
« هوشنگ ابتهاج »

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

دشمنان دوست یا دوستان دشمن

چه زبونانه است عادت ........ **

چه عامیانه از عشق سخن می رانند

چه دهشتناک شهوت را می ستایند

خانم رنگین کمان، تو کجا و اینان به کدام ترکستان؟؟

چه دوستانه از عشق می گویند و چه دشمنانه با آن بیگانه اند.

به راستی اینان کیستند؟؟

از دشمنان برم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟

آه که اینان چقدر با من بیگانه اند و چه ستیزی خونبار با عشق آغازیده اند.

تنهاییم را در این هیئت مجعول به کدامین سو واگویه کنم جز تو ..؟

به کدام واژگان فریاد برآورم؟؟

که این دشمنان دوست چه نامهربانانه تیغ بر اندامم می کشند.....

واگویه هایم را خموشانه نطلب که هیچ در بساطم نیست جز عشق...

مگر که خواستار همان باشی....

 

** به دلیل ابرام در ننگاشتن نام و یا اشاره به گروهی از نقطه استفاده کردم. هر چند که نقاط حامل پیام هستند و به خوبی از پس ماموریت خویش بر می آیند.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

خموشانه

می خواهم تمام عشقم را نثار کسی کنم و نمی یابمش.

می خواهم تمام بودنم را نفس بکشم.

عاشق عاشق بودنم.همواره عشق، آتشی ورجاوند در دلم افروخته است.گرمای مقدسی که در لهیبش تفتیده شده ام.

باری این سده چنان جانم را میسوزاند که از پای افتاده ام و چنان عطر خاک بر تنم افشانده است که افلاک به نسیان سپرده ام و در جدال عقل و عشق،جانب عقل گرفته ام.جدال جهان و جان،نبرد عقل و عشق، و ستیز خاک و افلاک،فرش و عرش و کویر و آب چونان هماورد دردناک تگرگ و گلبرگ و جنگ سوزناک داس و ارکیده.

می خواهم عاشق شوم خانم رنگین کمان.

درد بی عشقی بر بند بند وجودم چیره گشته و طاقت از جانم ربوده است.

سخت در جهانم و جهانم از جان خالی است.

سخت عشق در برم است و من از برم دورم.

سخت لبانت بر لبانم می ساید و وجودم از لذت بوسه به سماع نمی آید.

به راستی این همه آشفتگی با که گویم بانو؟؟

عاشقانه زیستن چه دور است و سخت خانم رنگین کمان؛عاشقانه زیستن چه تاریک است و شوم در این قرن.

گویند رفیقانم : از عشق نپرهیزی؟؟

تو بگو بانو...

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟؟

با جهان،با تگرگ،با کویر،با داس،با فرش با عقل...

دوست نمی دارمشان بانو....

به راستی درد بی عشقی جز تو با که نجوا کنم که در برابرش خموشانه طلب نکند؟

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

جدال عقل و عشق

(( وای به حال مردگان، وای به حال زندگان و خوشا به حال آنکه نه زنده شد و نه مرد ))

گاه به بن بستی خیالی می رسیم،گاه خودمان را باور نمی شود، گاه به صداقت کیهان شک می کنیم.

ما انسان زاده شده ایم و انسان می میریم و به قطعیت خبری از ابر انسان نیست.

ما نه به تن مورچگان می رویم و نه کالبد گرگان را پر می کنیم.

این است چرخه ای عبث که آغاز کرده ایم.

و اما بر این عقلانیت به ظاهر مطلق چاره ای متافیزیکی وجود دارد به طاهر غیر عقلانی.

عشق، اگر چه به تعبیر سارتر خودآزاری و به زعم کامو خطایی کودکانه به نظر برسد،اما یگانه راه کندن از این منجلاب دیری بالغ است.اما، ما در این منجلاب دیری بالغ به عقلانیت و منطقی گس گرفتار آمده ایم و یقینا لازمه ی عشق این نیست.

در باورهای شرقی چامه ای کیهانی وجود دارد که:

آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست

و یا شاید...

آنجا که عقل خیمه زند جای عشق نیست

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

دلم بس ناجوانمردانه تنگ است

درود 

درود به تو ستاره عزیز و درود به تمام کسانی که دلشون مثل دل امروز خیلی از ماها حتی یک ستاره هم نداره.

این مطلب رو تقدیم می کنم به همه کسایی که دوسشون دارم

هر چند به نظر خودم چیز قابل داری نیست چون خیلی ساده و عامیانه نوشتمش

اما در عوض حرف دلمه

چیزایی که بدون هیچ نظم و ترتیبی نوشتم

حالا نمی دونم تا حالا کسی بوده که دو کلمه حرف دلش رو بخواد تقدیم به کسی کنه ؟؟

نوشته ی قابل داری نیست اما:

به نوید، خانم رنگین کمان و کسایی که دوسشون دارم تقدیمش می کنم

 

    چند وقته دلم خیلی تنگه

تنگ کسایی که دوسشون دارم

تنگ کسایی که پیشم نیستن و یا حتی پیشم هستن

تو این چند وقت که نبودم یا بهتر بگم دل و دماغ نوشتن نداشتم چند تا زاد روز (به عربی میشه تولد) گذشت.زاد روز خودم که ۱۱ تیر ماه بود و بنا به دلایلی که دوست ندارم توضیح بدم جشن نگرفتم و اجازه هم ندادم نه دوستام و نه خانواده ام این کار رو انجام بدن. (دلایلش برای خودم محفوظ)

هر چند که هم دوستانم و هم خانواده ام مهربانی کرده بودن و کادو هاشون رو از راههای خیلی خیلی دور و خیلی خیلی نزدیک یا واسم فرستادن و یا به دست خودم رسوندن.

و ۳ مرداد ماه زاد روز دوست گلم نوید که امسال تو ینگه دنیا می خواست این روز رو جشن بگیره که اون هم این کار رو نکرد و دلایلش رو برای خودش نگه داشت و فکر می کنم که دلیل این کار رو به کسی هم نگفت.

زاد روزش دلم خیلی براش دوباره تنگ شد

دلم هوای اون روزایی رو کرد که با هم می شستیم، راه می رفتیم یا به قول خودش بعضی وقتا هم می رفتیم دور دور.دلم خیلی گرفت، دلم تنگ شد برای تنها کسی که احساس می کردم حرفام رو می فهمه، تنگ شد.

به همین سرعت یک سال از روزی که نوید رفت گذشت؛ ۷ مرداد میشه یک سال

شب آخری که اسباباشو جمع می کرد شاید هیچ وقت یادم نره

شبی که از بی خوابی مست بودم

شبی که جلو اشک هام رو نتونستم بگیرم

شبی که هوا تاریک بود ولی دیگه صبح شده بود

شبی که نوید باید می رفت

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای کسی تنگ بشه

اما این روزا دلم واسه دو نفر تنگ شده

نوید

خانم رنگین کمان

راستش : درد بی عشقی ز جانم برده طاقت

دلم برا نوید که خیلی وقته تنگه

برا شبای درس خوندنمون

وقتایی که عکاسباشی می شد

وقتایی که تو ماشین بغل دستت خوابش می برد

وقتایی که جلو در بانک می کاشتت

وقتایی که مثل مادربزرگها درد و دل می کردیم

وقتایی که با هم یکی به دو می کردیم

همش برام خاطره های فراموش نشدنی ای هستن واقعا نوستالژیک

 

               و اما خانم رنگین کمان......

نه خانم رنگین کمانی که شما بخواین بش شکل بدین نه......

خانم رنگین کمانی که یادمه آخرین بار  آیندگان خبر آورده بودن که روزی خواهد آمد

باش قهر کرده بودم

تقصیر خودش بود که نمی یومد

دلم واسش خیلی تنگه

درد بی عشقی تمام وجودم رو گرفته

اما چیکار کنم که این آیندگان فقط گفتن که می یاد و عکسشو دستم ندادن که بشناسمش

کاش .....

کاش که یه روزی، یه جایی، یه حالی پیداش بشه یا پیداش کنم...

خب... تنها بازمانده خیالها و رویا پردازی های کودکی من همین خانم رنگین کمانه...

تنها چیزی هست که می بردم به روزای شیرین کودکی

هر چند دلم برای همین دو نفر تنگ نیست

برای چیزای دیگه هم دلم تنگه...

دلم برای یک مسافرت با حوصله به تهران تنگه

تهران رو خیلی دوس دارم

نه به خاطر شلوغی و ترافیک و جردنش

تهرات رو دوست دارم به خاطر تئاتر شهرش،به خاطر پارک دانشجوش که خانم رنگین کمانو نشسته و کتاب به دست رو نیمکتای سبزش خواب می بینم.

تهران رو دوس دارم به خاطر کافه نادری که با نوید اونجا بشینیم و از زندگی گپ بزنیم

دلم می خواد یه روزی بشه که کنار میدون آزادی وایستیم و عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم نوید هم باید باشه؛ شاید تا اون موقع خانم رنگین کمانم پیداش شه....

کسی چه میدونه.......

خدایا چنان کن که پایان کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 3:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

خسرو آواز ایران در جمع معترضان به نتایج انتخابات

هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش

ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران....

آه باران ای امید جان بیداران


تازه گفته بودم که این روزها با بیدادش در همایون صبح را به شب می رسانم

و آن مرد آمد

آمد تا خود در کنار مردم سرزمین پارس ایستد و نه چون دیگران در کنج کنج خانه اش

آمد تا فریاد برآورد که:

چاره ی درد مرا باید این داد کند


درود بر خسرو آواز ایران زمین





دو عکس از حضور استاد محمدرضا شجریان در میان مردم در روز ۲۶ خرداد ۱۳۸۸. پایین پل پارک‌وی
عکس: وبلاگ خوابگرد - حضرتی

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

ایران ای سرای امید هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد

استاد محمدرضا شجریان، با ارسال نامه‌ای به سازمان صدا و سیما، از پخش آثار وی در این رسانه ممانعت به‌عمل آورد. استاد در این نامه، از سرود ایران ای سرای امید به ویژه نام برده‌اند و اعلام کرده‌اند که این آثار به هیچ وجه مرتبط به شرایط کنونی نمی‌باشد. همچنین در این نامه تأکید شده است که سال ۱۳۷۴ نیز درخواست عدم پخش آثار به رئیس وقت سازمان ارسال شده است. متن نامه به‌همراه تصویر آن‌را در ادامه می‌خوانید...

جناب آقای ضرغامی
رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی

با سلام
همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" می‌کند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد.
اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.
محمدرضا شجریان ۲۵/۳/۸۸

به نقل از www.siavash-shajarian.com

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:54 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

این روزها که می گذرد احساس می کنم.......

آوای شیدای استاد محمدرضا شجریان به آرامش دعوتم می کند

به اندیشیدن وا می داردم

این روزها که می گذرد غمی بزرگ در دلهایمان موج می زند

این روزها که می گذرد بر گرده مان باری سنگین حس می کنیم

بحت زده و متحیر در شگفت در آمده ایم

با مناسبت ترین قطعه در ادبیات جهان که شاید احساس این روزهایمان را بیان کند و از دلمان بگوید غزل بی همتایی از حافظ شیرازی است:

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

و شاید سهمگین ترین قطعه در موسیقی آوازی ایران زمین که توان آن را داشته باشد که داستان این روزها را  بر گوش جانمان زمزمه کند، آواز استاد بی همتای موسیقی این سرزمین پارسایان، حضرت استاد محمدرضا شجریان بر این غزل حافظ است در آلبوم بیداد.

و آواز شجریان، هنری بس بزرگ و قابل ستایش است، که حتی به نظر من ما او را در این مورد خاص فراتر از حافظ می یابیم، چرا که حافظ این چکامه را در خفا سرود و شجریان آن را آشکارا در همایون بیداد کرد.

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد       دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست       خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی       حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست       تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار       مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند       کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست       عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت       کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش       از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم خرداد 1388

پاسخ به علیرضا ی عزیز (ما را چه شده است؟؟)

ما را چه شده است؟؟

گاهی بسیار آزرده می شوم از اینکه حمایت کورکورانه از یک کاندیدای ریاست جمهوری ما را به سمتی حرکت می دهد که چون خود آن کاندیدا اخلاقیات را به گوشه ای نهاده و به دروغگویی بپردازیم و حتی در این دروغ پردازی ها از به کاربردن نام افرادی که در قید حیات نیستند نیز ابایی نداشته باشیم.

پس از مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد که اینجانب آن را به واقع زیر پا گذاشتن اخلاقیات از سوی محمود احمدی نژاد و دست یازیدن به اصل اینکه هدف وسیله را توجیح می کند می دانم، پیامکی به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود:

امام (ره):

آقای موسوی اگر اندک خدمات شما به این انقلاب نبود، شما را به دادگاه معرفی می کردم.

و برای این سخن منقول از حضرت امام چنین منبعی ذکر شده بود: صحیفه نور جلد ۲۱ صفحه ۱۶۳

این پیامک باعث شد که به سراغ صحیفه نور بروم و این گفته و یا پیامک این دوست عزیز را به راستی آزمایی بگذارم.

در کمال تعجب نه تنها در صفحه ۱۶۳ به چنین موردی بر نخوردم بلکه حتی در صفحه ۱۶۳ نامی از میرحسین موسوی نبود.

برای اینکه دوستان عزیز به راستی گفته های اینجانب پی ببرند لینک اینترنتی صحیفه نور،جلد۲۱،صفحه ۱۶۳ را می گذارم تا این دروغ بزرگ این دوست عزیز من بر همگان آشکار شود:

صحیفه نور،جلد 21،صفحه 163

به راستی ما را چه شده است؟

چرا برای دست یازیدن به اهدفمان از هیچ نیرنگی فروگذار نمی کنیم.

علیرضا ی عزیز من به پاکی تو ایمان دارم و می دانم که از اینگونه صحبتها و بحث های مشابه هدف زشتی را دنبال نمی کنی، اما این را نیز می دانم که تو و بسیار دیگری از دوستانت نه آمار و ارقام باورتان می شود و نه گاهی اوقات اخلاقیات را در نظر می گیرید.وگر نه با شما با زبان آمار و ارقام سخن می گفتم و می گفتم که مثلا چرا نرخ بیکاری در دولت احمدی تک رقمی شده است. (شاید بعدا بگویم)

دروغ بستن به امام و رهبری را تا کنون ندیده بودم که آن را نیز این روزها شاهدیم.

از پیامک بالا که گفته خودتان و مقصود خودتان را به امام نسبت می دهید تا آن روزهایی که در بحث هایتان رای مقام رهبری را می خواندید و مدعی بودید که آیت الله خامنه ای به احمدی نژاد رای می دهد.

به لطف خدا کذب و دروغ بودن پیامکتان که آشکار گشت و در مراسم ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی نیز مقام معظم رهبری تاکید کردند که ایشان یک رای دارند و از آن نیز کسی خبردار نیست و آن را به کسی نمی گویند و حتی در جواب شعارهای حامیان احمدی نژاد نیز فرمودند:با شعارهایتان حق کسانی که در زیر آفتاب ایستاده اند را ضایع نکنید.

حال چگونه است که شما به راحتی سخنان امام راحل و مقام معظم رهبری را به نفع خودتان مصادره می کنید؟

علیرضا عزیز تو در پیشگاه مردم ایران که هموطنان تو هستند،در برابر روح ملکوتی امام راحل،در مقابل بیان قاطع مقام معظم رهبری،در برابر خون شهیدان و در روز حسابرسی اعمالمان که ما  به آن معتقدیم مسئولی.

به راستی جواب این دروغ پردازی ها که دوستانت نیز در آن خبره اند را به کدامین شکل در محضر پروردگار جهانیان خواهی داد؟

و در پایان

از دشمنان برم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

 

خداوندا کشور ما و مردم ما را از دروغ مبرا دار

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 3:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

سهمگین ترین روز ایرانیان

سهمگین ترین و بدترین روز زندگی هر انسان به چه شکلی تعبیر می شود؟؟

می تواند معنای این روز برای هر کس متفاوت باشد؟

برای من و تمام کسانی که به ایران عشق می ورزند فطع به یقین روزی است که تمامیت ارضی کشور ایران به خطر افتد، تمامیت ارضی ای که پدرانمان برای پاسداشتش 8 سال جنگیده اند و سالها خون دل خورده اند.

شهدا و جانبازان یادگاران این روزگار و این آرمان مقدسند...

حال اینکه این 8 سال را چگونه به ما معرفی کردند خود، سری دراز دارد

اما یکی از بدترین روزهای زندگی ما ایرانیان می تواند روزی باشد که محمود احمدی نژاد و یا به تعبیر فاطمه رجبی معجزه هزاره سوم تمامی شرافت و شعور ایرانیان را به سخره گرفت و در زیر بیرق ننگین و مجعول خلیج  ع  ر  ب  ی  در اجلاس سران کشورهای عربی نشست و تمامی تلاشها و کوشش های ایرانیان ایران دوست را در جهت زنده نگاه داشتن و پاسداری از خلیج پارس برای نیل به اهداف ماجراجویانه اش زیر پا گذاشت.

کدامین روز به نظر شما ننگین است: سفر خاتمی به فرانسه و استقبال بی نظیر ژاک شیراک از او  و  یا نشستن محمود احمدی نژاد این معجزه هزاره سوم بر زیر بیرقی که تمامیت ارزی کشورمان را به سخره می گیرد؟؟

آنقدر این عکس متاثرم کرده است که فقط می توانم چون همیشه به خدای بزرگ پناه ببرم و امید به این داشته باشم که مردم کشورم با زمزمه این شعر حافظ که:

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار      مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد

دست از تحریم انتخابات برداشته و به پای صندوق های رای بشتابند و سرنوشت خود و ایران بزرگ را با دستان خودشان رقم بزنند.

هر چند که کاملا قبول دارم که سهم هر یک از ما در انتخاب سرنوشت کشورمان چقدر می تواند ناچیز و کوچک باشد.

بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که ایران را عاشقانه دوست دارد

بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که در تمامی آثار هنری اش ایران زمین ستوده شده است

بیایید برای نجات خلیج پارس به کسی رای بدهیم که اجماع جهانی علیه ایران را تعذیل کرده و از بین ببرد

بیایید برای دفاع از شرافت و تاریخ ایران به کسی رای بدهیم که تشنه قدرت نیست و عملکردش در 20 سال گذشته این را به وضوح نشان می دهد

بیایید برای دفاع و حراست از زنان جامعه مان به کسی رای بدهیم که هیچ ابایی ندارد که دست در دست همسر خود در صحنه ظاهر شود.

بیایید برای ایران به میرحسین موسوی رای بدهیم.

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:39 |  لینک ثابت   • 

شنبه پنجم اردیبهشت 1388

بزن عثمان...

کویر....

باران...

شب...

و

سکوت...

زخمه های پیاپی مردمانی بر سازهایشان....

جنوبیان در طلب باران و شمالیان در استجابت آن...

این داستان مکرر مردمان این دیار است.

خراسان به سبب اقلیم جغرافیایی چند گونه اش همواره این واقعیت را در خود پرورانیده است و مردان و زنانی بزرگ را بدین راه پر تلاطم پیشکش کرده است.

کودک بودم که صدای ساز حاج قربان سلیمانی در گوشم پیچید؛ چیزی از آن و خالقش نمی دانستم اما با نوای آن سرمست می شدم و مراتع سبز،حاصلخیز و چهار نعل اسبان را برای خود تصویر می کردم.

زخمه ی حاج قربان چون مراتع دیارش (شمال خراسان) سبز و لطیف بود،جشن ها داشت و شرنگ ها.

در طی سالیان دراز بر پیکر خسته سرزمین شمال خراسان با زخمه های حاج قربان سلیمانی چه بسیار نوعروسانی بوده اند و هستند که با آواز ((آقام حنا می بنده)) دست و دل خزاب می کنند و راهی خانه بخت می شوند.

آری از کودکی من با موسیقی شمال خراسان خو گرفتم و بدان دلباخته شدم.

کمی که گذشت با موسیقی ای آشنا شدم تقریبا از همان جنس که اینبار از کویر می آمد،از فقر می گفت و باران طلب می کرد...

اینبار صدای چهارنعل اسبان نمی آمد؛ اینبار کمتر صدای جشن ها و شرنگ ها به گوش می رسید و در آن تا بود کویر بود و کویر.

دلباخته اش شدم، آن روزها همیشه منتظر بودم تا تلویریون کلیپ رقص آیینی مردم کویر را بر زخمه ها و آواز نوایی حاج عثمان محمد پرست به پخش بگذارد تا من نیز با آن به کویر بروم،آن لباس ها و عمامه های سپید را از نزدیک حس کنم و مست شوم از چوب بازیهایشان.

تمام زخمه های این مردم (جنوب خراسان) بر کویر نواخته می شود و حدیث عشق و دلدادگی عاشق و معشوق را می گوید که اینبار نسبت به شمال خرسان بیشتر جنبه آسمانی دارد.در این ملک باران کمتر می بارد و چشم مردمان و هنرمندانش به آسمان است و اینان عشق را در قالب باران از معشوقه آسمانی خویش طلب می کنند.

زخمه های این مردم بر سازهایشان شکوه و گلایه نیست، چرا که گلگی عاشق از معشوق تفکری مجهول و لا یتچسبک است

زخمه های این مردم بر سازهایشان نیایش گونه است، نیایشی که در آن آفریدگار و آفریده هر دو نیایش را رهبری می کنند

حال پس از گذشت سالها تفاوت های موسیقی این دو دیار که در یک ملک جا گرفته اند هنوز مستم می کند،عاشق می شوم.

گاه با نوای ساز عثمان است که باران فرا می خوانم تا بی پروا با گونه هایم عشق بازی کند و گاه این نوای ساز حاج قربان است که تنم را در بر می گیرد و لطافت مراتع آن دیار را بر پوست عریان خود حس می کنم.

این فقط قصه ی دلدادگی من به نواهای این ملک نیست، این قصه دلداگی عاشقانی است که دلی در گرو موسیقی مقامی این دیار دارند و با زخمه های حاج قربان در آلبوم شب،سکوت،کویر استاد  شجریان مست می شوند و نوایی استاد حاج عثمان محمدپرست به گریستن وا می داردشان.

پس از عروج حاج قربان سلیمانی دلم به درد آمد از خویشتنم که چرا در روزگار حیات این اساتید از آنان کسب فیض نمی کنیم و در هنگامه ی عروجشان فقط آهی تلخ در می کشیم؛ هر چند که این عادت ما ایرانیان است.

اما این تلنگری بود تا با کمک یکی از اساتیدم به دستبوسی استاد عثمان محمدپرست بشتابم و در مکتب ایشان کسب فیض کنم.

مردی که آنقدر از تندی خلقیاتش شنیده بودم که برای بار اول که به آرزویم می رسیدم و به دیدارش می شتافتم ترس سراپای وجودم را فرا گرفته بود، اما عثمان مردی دیگر بود:مهربان،مست و دلباخته به فرهنگ و آهنگ دیارش.

نا مهربانی را تاب نمی آورد اما در برابر آن مهربانی را با صد چندان مهربانی و عشق را با هزاران چندان عشق پاسخ می گفت.

هر چند که عثمان همواره غمگین است؛ چرا که دیارش غمی دیرینه را در دل می پروراند و او نیز در عمل به رسالت هنمندانه اش فقط به غمگین بودن سپری نکرده است و با کمک روانشاد مجتبی کاشانی و همیاری کسانی چون خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان انجمن یاوری تاسیس کرده اند تا غمی از هزاران غم مردم جنوب خراسان را از دلهایشان بزدایند و با فقر، بیسوادی و اعتیاد در این دیار به مبارزه برخیزند.

دیاری که شاید سالهاست از خاطر سیاستمردانمان رفته است...

ثمره این انجمن یاوری ساخت حدود 200 مدرسه در جنوب خراسان است که توانسته تا حدودی نقش فقر و بی سوادی را در این دیار کم رنگ کند.

باری کوتاه زمانی در کنار عثمان بودن حال و هوایی تازه به آدمی می بخشد، آنگاه که عکسهایش را برایت مرور کند و آه بکشد که جوانی بگذرد تو قدرش ندانی و آنگاه که با زخمه های دو تارش مستت کند و آنگاه که سکوتش عاشقت کند و آنگاه که آرشیو شخصی اش را بگشاید و آواز شجریان را بر زخمه هایش بشنوی و بیش از پیش عاشق و دلبسته به فرهنگ و آهنگ این دیار شوی.

صحبت به درازا رفت و هر چه مفصل تر شود بیشتر به قصور زبان و قلم خود پی می برم در توصیف شرح عاشقی و علاقه مندی و دردمندی هنرمندان و مردمان ملک بزرگ خراسان.

پس به قول روانشاد کاشانی:

بزن عثمان كه غم بسيار دارم

بيــا بنشين كه با تو كـار دارم

بيــا خلوت كنيم امشب دمي را

كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 17:11 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هشتم فروردین 1388

توضیحی در رابطه با مقالات تهاجم فرهنگی

مقاله ای که امروز با عنوان تهاجم فرهنگی یا توهم توطئه در وبلاگ قرار دارم قسمتی از مقالاتی است که اینجانب در باب تهاجم فرهنگی نگاشته ام.

لازم به ذکر است که مقالاتی در باب تهاجم فرهنگی در وبلاگ قرار خواهد گرفت به دلیل آنکه در زمانهای متفاوتی نگاشته شده است و در مکانهای مختلفی به چاپ رسیده اند شاید از لحاظ نگارشی از وحدت برخوردار نباشند و می باید به هر یک از آنها به عنوان نوشته ای تک نگریسته شود و از نگاه سریالی و سلسله وار به آنها اجتناب شود.

نظرات شما روشن کننده راه و زمینه ساز راهی روشن برای فرداست

با تشکر

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 17:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم فروردین 1388

بهاریه

سال نو شد

هوا نو شد

دیدارها نو شدند

بهار آمد

نوروز شده بود

دوستی نوشته بود خاتمی انصراف داد چرا چیزی ننوشتی ؟

البته در سفر بودن خودش دلیل بزرگی است که از اینترنت دور بود و نتوان به راحتی به روز شد،اما این دلیلی بر دور بودن از اخبار نیست.

بله خاتمی انصراف داد...

من هم خواندم و متاثر شدم....

اما فقظ به یک جمله بسنده می کنم که هنوز تا ثبت نام نامزدهای انتخابات ریاست جمهوری زمان بسیار است و سیب روزگار چرخ ها خواهد خورد تا روزهای آینده.....

چون:  هیچ چیزی ثابت و سیال نیست     جمله در تغییر و سیر سرمدی است

اما فارغ از این خبر بد،عید،عید خوبی بود....

چند تا عیدی دوست داشتنی گرفتم.....

اولین عیدی، آلبوم جدید محسن نامجو بود که هنوز به دستم نرسیده،این عیدی رو از نوید نافعی گرفتم که تو کنسرت ونکوور نامجو حاضر بوده و این لوح فشرده رو برای من گرفته و جالبتر اینکه این آلبوم به امضا محسن نامجو هم مزینه و این ارزش این عیدی رو برام بیشتر می کنه چون روی جلدش نوشته شده: تقدیم به ابراهیم دهقان دوست داشتنی (البته که محسن نامجو لطف داشته)

دومین عیدی یک مجموعه کاست بود از آلبوم های قدیمی و جدید استاد شجریان که از یکی از دوستای قدیمی عیدی گرفتم و این هم یکی از اون اتفاق های قشنگ و دوست داشتنی سال جدید بود...

چند تا عیدی دیگه هم بود که الان به دلیل به سر بردن در مسافرت و کمبود وقت،فرصت نوشتن اونها پیش نمی یاد و به امید خدا در یک فرصت دیگه حتما یک یادداشت کامل در مورد عید و عیدانه هاش خواهم نوشت.

سال خوب و پر باری داشته باشید

شاد باشید

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 10:21 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387

نوروز

بهین جشن نوروز

مهین یادگار نیاکان

فرخنده باد

 برآمد باد صبح و بوی نوروز              به  کام دوستان و بخت پیروز

مبارک بادت این سال وهمه سال       مبارک بادت این روز وهمه روز

 

ضمن شادباش سال نو به همه دوستان و آرزوی سالی خوب و پر از بهروزی برای شما،خدمت دوستان عزیزم برسونم که چند روزی نیستم، یک مسافرت و دو تا عروسی حسابی وقتمو پر کرده.

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 14:32 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم اسفند 1387

آن چیز نکردید گم از بهر چه جویید؟؟

ظاین هم یک جمله و دو بیت شعر فوق العاده تاثیرگذار از یک عاشق و معشوق:

شمس و مولانا

 

ايام را از شما مبارک باد

ايام می آيند تا بر شما مبارک شوند

مبارک شماييد

شمس تبریزی

 

آینه ای رنگ   تو   عکس کسی   است

تو   ز   همه    رنگ   جدا  بوده ای

رنگ   رخ  خوب   تو  آخر  گواست

در  حرم لطف خدا  بوده ای

                                                                                                                                                                                                                                      حضرت مولانا

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:41 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم دی 1387

مردم غزه را فراموش نکنیم

غزه زیر آتش

فارغ از هر مذهب،مکتب فکری و جناح سیاسی........

به خاطر انسانیت........

          مردم غزه را فراموش نکنیم

We should not forget the people of Gaza

אנחנו לא צריכים לשכוח אנשים עזה

Nous ne devrions pas oublier les gens Gaza

Не бива да забравяме хората ивицата

我们不应忘记人加沙

我們不應忘記人加沙

Nezapomínejme lidí Gazy

Vi må ikke glemme mennesker Gaza

We moeten niet vergeten mensen Gaza

Nous ne devrions pas oublier les gens Gaza

Wir sollten nicht vergessen Leute im Gaza-Streifen

Δεν πρέπει να ξεχάσουμε τα άτομα στη Γάζα

Non dobbiamo dimenticare adulti nella Striscia di Gaza

忘れてはいけませんをガザ人々

우리는 사람들을 잊지 말자

Мы не должны забывать о людях газа

ہم لوگوں کو یہ بھی نہیں بھولنا چاہئے غزہ

Ми не мусимо забути людей Gaza

الناس يجب ألا ننسى بغزة

 پوسترواره از دوست نادیده ام محمدرضا میری

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 22:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم دی 1387

جشن هفته پژوهش

هفته پژوهش و تمام مراسم و سمینارهایش هم به پایان رسید.....

من در اینجا وظیفه ی خود می دانم که دست تمام دوستان و همکارانم را بفشارم که با تمام کمبود امکانات نهایت سعی بی چشم داشت خود را برای برگزاری هر چه بهتر این مراسم و سمینارها به کار بستند.

در روز جشن طبق روال سالهای گذشته در ابتدا تقدیری صورت گرفت هر چند ناقابل از اساتیدی که به ایراد سخنرانی و ارائه سمینار پرداخته بودند.

بعد از این مراسم استاد منتخب دانشجویان نیز معرفی و از ایشان تقدیر شد.

و در پایان مراسم از دانشجویان و همکاران بنده که در این یک هفته تمام تلاش خود را به کار بستند و در پایان ثمره آن نیز مشهود بود توسط جناب آقای دکتر عنایتی و دیگر اساتید تقدیر به عمل آمد.

اما نکته حائز اهمیت در این مراسم آن بود که باز هم،حضور پیر فرزانه ی محفل ما باری دیگر به این جشن شوری مضاعف بخشید.

حضور استاد محترم جناب آقای دکتر رامپور صدر نبوی دلگرمی بود برای تمام حضار و شخص بنده و من در کمال جسارت دلنشوته ای را به ایشان تقدیم کردم که امیدوارم آزردگی خاطرشان را فراهم نیاورده باشد.

استاد رامپور صدرنبوی همیشه برای من به عنوان یک اسوه،نمونه و هدف بوده اند و امید دارم که روزی بتوانم شاگرد خلفی باشم در پای کرسی ایشان.

باشد که روزی جایگاه چنین اساتیدی را بهتر و بایسته تر درک کنیم.

درود بر رامپور صدرنبوی

و اما چند پاورپوینت مربوط به سمینارهای هفته پژوهش و دیگر سمینارها:

هوش عاطفی 1 (مهندس نیکویی)

هوش عاطفی 2 (مهندس نیکویی)

هوش عاطفی 3 (مهدس نیکویی)

ارائه سوابق شغلی مناسب جهت اشتغال در سازمانها (علیرضا مقدسی)

بررسی طرح تحول اقتصادی (مهدی برادران)

نوآوری نظام یافته (مهدی برادران)

تصاویری در رابطه با خلاقیت (مهدی برادران)

 برای مشاهده ی چند عکس از مراسم هفته پژوهش به ادامه مطلب بروید.....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 17:0 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و دوم آذر 1387

افشاگری دوباره ی سایت الف

افشاگری دوباره ی سایت الف

متن خبر را اینجا ببینید.

من هیچ صحبتی در مورد خبر ندارم،خودتون بخونید و قضاوت کنید.

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:31 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هفدهم آذر 1387

طرح تحول اقتصادی

استاد گرامی جناب آقای منشی زاده،من همیشه منتقد نسبت به فعالیتهای دولت نهم  را بر آن داشتند که اینبار در مقام دفاع از فعالیتهای کابینه محمود احمدی نژاد سخن بگویم.

ایشان به من و دوست عزیزم جناب آقای سیاری تکلیف فرمودند که طرح تحول اقتصادی یا همان نقدی کردن یارانه ها را از دو منظر دیدگاههای موافق و دیدگاههای مخالف در کلاس بودجه به بحث بنشینیم.

اما نکته جالبتر این بود که من اینبار به مانند سیاست ورزان دولت نهم سخن گفتم.

شبهه عدم درستی اطلاعات حاصل از پرسش نامه ها را که سوال یکی از مخاطبین محترم بود با این پاسخ که ما به صداقت مردم ایمان داریم رفع کردم؛که البته این پاسخ را بارها و بارها از زبان دولتمردان کنونی شنیده ایم.

پرسشی دیگر که آیا اکنون بهترین زمان برای اجرای این طرح است؟ را به مانند محمود احمدی نژاد پاسخ گفتم و گفتم که دولت نهم آمده است که خود را برای انجام این طرح فدا کند و این بر خلاف نظر مخالفان است که می گویند این طرح مزایای انتخاباتی برای محمود احمدی نژاد دارد.

جالب اینجا بود که ارائه چنین پاسخ هایی نوعی پارانویا در من آفرید؛احساسی که جذاب بود و بسیار لذت بخش.

آنجا بود که احساس می کردم مخاطبینم "حتی مژه هم نمی زنند،همه به من نگاه می کردند".

"بعد از پایان مراسم یکی از دوستان به من گفت که در هاله ای از نور قرار گرفته بودم".شاید این چنین نگرشی به مسائل و چنین پاسخ هایی هاله هایی از نور می آفریند و مژه ها را نیز از بر هم خوردن باز می دارد.

البته لازم به ذکر است بر اساس وظیفه ی محوله من مجبور به دفاع از این طرح بودم و به دلیل ایجاد کشش در بحث مکلف بودم که به مانند موافقان آن سخن بگویم،اما در عالم واقع انتقادات بسیاری نسبت به طرح موجود دارم؛هر چند که بر این هم واقفم که سیستم عجیب و غریب یارانه ای کشور روزی باید اصلاح گردد.

ولی آیا بدینگونه؟؟؟؟

پاورپوینت طرح تحول اقتصادی

مروری بر نقدی کردن یارانه ها برخی از کشورها

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 12:12 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و یکم آبان 1387

مرگ پایان کبوتر نیست

جناب آقای کوروش صبوریان،دوست گرامی

درگذشت پدر بزرگوارتان را به شما و خانواده محترمان تسلیت عرض میکنیم.

جمعی از دانشجویان مدیریت دولتی

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 22:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم آبان 1387

سلامی دوباره

سلام دوستان.امروز بالاخره اینترنت خونه راه اندازی شد.
به تشویق گروهی از دوستان و استاد و دوست گرامی جناب آقای منشی زاده من هم به فکر وبلاگ و نوشتن دوباره در اون گرفتم که این بار مشکلات اینترنت dial-up رو واسم ایجاد نمیکنه و به امید خدا بتونم اینبار نوشتن در اینجا رو به رسمش ادامه بدم.
نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 16:26 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

یاد استاد

امروز تنها بودم،تنهایی باعث شد برای فرار از خودش چیزایی که خیلی دوست دارم رو به یاد بیارم،خاصیت آدمی همینه.

فرار از وضعیت بیمار گونه ی تنهایی با یادآوری خاطرات خوب گذشته میسر میشه و برای من این فرار با خوندن دستنوشته هام و برداشت هام از کلاس دکتر رامپور صدر نبوی میسر شد.

نا خودآگاه به یاد متنی و شعری افتادم که در وصف این استاد دوست داشتنی و عزیز نوشتم.اولی رو در روز سمینار دکتر رضایی فر خوندم و دومی روز کنفرانس خودم قرائت شد. 

دکتر صدر نبوی به حق استادی قابل ستایش و قدردانی هستن و چه بد که بعضی از ما دانشجو ها هنوز به این مسئله پی نبردیم.

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 23:6 |  لینک ثابت   •