تبليغاتX
زخـــمـــــه

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

چون زمام اختیار از دست رفت

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این هایی را که می نویسم نخوانید

می خواهم با خودم درد دل کنم و آموخته ام که درد دل هایم را واژگان با چاشنی بوی جوهر نجوا کنند.

می خواهم دیگر ننویسم،شاید باورتان نشود اما الان هم اشکهایم سرازیر است و هم قلمم بر کاغذ؛با خودم می گویم مگر می شود که نرود میخ آهنین بر سنگ و اینقدر بنویسیم و بگوییم و افاقه نکند.

من که همیشه در میان دوستان و اطرافیانم نماد امیدواری و اعتماد به نفس بوده ام اینگونه به زانو درآمده ام.داود سیاری می گوید که امیدوار باش،اما تقریبا یادم رفته است که چگونه قدیم تر ها می توانستم که امید وار باشم.

خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان در گوشم شعری از حضرت حافظ نجوا می کند:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آری همه اینها را می دانم اما نمی توانم غم نخورم،هر کسی که ذره ای دغدغه میهن داشته باشد نمی تواند که غم نخورد،هر که حتی ذره ای به انسانیت فکر کند نمی تواند غم نخورد؛غمگین بودنم از سر ناتوانی است،اینکه می بینم و هیچ از دست نمی آید که بکنم؛البته نه اینکه کاری برای انجام نباشد که هست اما من خود را بی نهایت ناتوان می بینم.

امروز بعد مدتها آن هم به دستور پزشک برای قدم زدن و خرید موارد تجویز شده توسط وی به خیابان رفتم.بعد از مدتی قدم زدن به صحنه ای بر خوردم که روحم را به درد آورد و چشمانم را به اشک.

مامورین نیروی انتظامی در قالب گشت ارشاد دو دختر جوان را فقط به این دلیل که حجاب مناسب را از نظر حکومت رعایت نکرده بودند به حالتی خشن،وحشتناک و با زور مانند فروشندگان مواد مخدر یا قاتلین که حتی همچین رفتاری که من امروز مشاهده کردم به با این دسته از مجرمین هم جایز نیست به داخل مینی ون های گشت ارشاد پرتاب کردند.

گریه،جیغ و نگاه ملتمسانه آن دو دختر به سمت مردم صحنه ای مشمئز کننده به وجود آورده بود که غیر قابل تحمل بود.از ناتوانی خودم در برابر آن لشکر عبوس و خشمگین گشت ارشاد به گریه افتادم و فقط به داخل یکی از پاساژهای اطراف پناه بردم تا گریه و سوگواری ام به دلیل از میان رفتن انسانیت که اساسش اختیار است و یا از آن هم مهمتر ناتوانی ام را از دید همگان و از همه مهمتر دوستم پنهان کنم.حتی می ترسیدم که اطرافیانم بفهمند من به خاطر از بین رفتن انسانیت اشکی بی ارزش چکانده ام.در همان لحظه بود که ناگاه به این فکر کردم که چرا ما برای جانب انسانیت گرفتن دست و دلمان می لرزد.چه توفیری می کند که ما به زور حجاب از سر زن مسلمان بکنیم و یا به زور بر سر دیگری حجاب بکشیم.

نمی خواهم صحنه را تشریح کنم که همه بارها مشابه آن را دیده ایم و سالهاست همه با کمک هم شمارش معکوس از میان رفتن کرامت انسانی و اصل بنیادین انسانیت یا همان اختیار  را آغاز کرده ایم.

در ماشین که نشستم تا از جو عجیب و غریب خیابانهای بی نشاط ،غمگین و خاکستری به خانه پناه ببرم و با سازم درد دل کنم فقط این ندای آسمانی استاد شجریان بود و واژگان فریدون مشیری که می توانست آرامم کند و به اشکهایم معنا دهد تا از ته دل فوران کنند.

آه باران

ای امید جان بیداران 

بر پلیدی ها

 که ما عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟

به خانه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود نگران حال آن دختر بودم که بر او چه خواهد گذشت امشب در جایی که ذره ای احساسات و ملایمت های دخترانه در آن وجود ندارد.

به دلیل قرص های دیکلوفناکی که خورده بودم دستم روی ساز نمی چرخید و حنجره ام هم برای سر دادن آوازی یاری ام نمی کرد.آواز خواندن همیشه حالم را بهتر می کند شما هم حتی اگر صدایتان خوب نسیت امتحان کنید.

یاد مشکاتیان افتادم،زنگ مضرابهایش،ضرب همایون و آوای شیدای استاد شجریان ؛دلم هوای قاصدک کرد کاری که هیچ وقت در ایران مجوز نگرفت و آوز شجریان بر شعر استاد سخن سعدی  در مایه دشتی:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و یار و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

آینه در آینه

چند شبی است هوشنگ در برابرم می نشیند و برایم شعر خوانی می کند

چند شبی است تمام هوش و حواسم به اوست

چند شبی است همه می خوابند و این درد پای لعنتی که امانم را بریده و طاقت از کف من پر طاقت ربوده است به سراغم می آید و من از ترس این درد لعنتی فرار می کنم در آغوش هوشنگ... (نمی دانم چرا هوشنگ صدایش می زدیم، همسایه ها به او سایه هم می گفتند)

از کودکی دوست خانوادگی مان بود و عکسش با آن ریش های بلند، همیشه از لابلای کتابها به من نگاه می کرد، نمی شناختمش اما ریشهای سپیدش آرامشم می داد.

ریش بلند سپید، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند با دستانی گره کرده بر جلد آینه در آینه ایستاده بود.

بعدها که دلم تنگ شد و کلاس اول را هم دیگر خیلی وقت پیش قبول شده بودم با ترس دست به آن ریش بلند سپید کشیدم، عینک شاعرگونه اش را جابجا کردم و ناگهان گره دستانش خود به خود از هم باز شد؛  احساس کردم پیرمرد با من به سخن درآمده است.

با صدایی خش دار خواست که برایش سیگاری بگیرانم.

از آن زمان است که پیرمرد با من سخن می گوید:

از همه چیز واگویه می کنیم؛ او می گوید و من عاشقانه و سیری ناپذیر می شنوم؛ او می خواند و من از روز و مردمانش کنده می شوم تا سکوت شامگاهان را مزه مزه کنم...

چند روزی است پیرمرد دستی به ریش بلند سپیدش کشیده، شیشه های عینکش را هم برق انداخته و زیر سیگاری اش هم  عوض شده (می گوید شفیعی برایش سوغات آورد وسرفه می کند)

شاید دوباره عاشق شده باشد پیرمرد.

این روزها طور دیگری می بینمش؛ شعرهایش طوری دیگر به جانم می نشیند، طاسی سرش دوست داشتنی تر شده است (دیشب چایش را می نوشید، که گفتم راست می گویند، پیری زیبا است!) همینطور که استکان انگشتی را بالا می برد که چای را تا آخرین جرعه سر بکشد نیم نگاهی انداخت و نفهمیدم که تایید کرد یا ..... پیری و سپیدی  اش دیشب به نظرم زیبا می آمد؛ هر چند که یادم می آید در همان خانه قدیمی که از لابلای کتابها با آن دستان گره کرده، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند و ریشهای سپید اش تمام سر و صدای های کودکی مان را تاب می آورد و شادمانه و نگران نگاهمان می کرد هم  زیبا به چشم می آمد.

دیشب از میان شعرهایی که خواند، شعری بود که فکر می کنم می خواست با مفهومش قولی از من بگیرد؛ فکر می کنم گفت این به قول خودش چامه را سال ۱۳۲۸ سروده است، بله دقیقا در خاطرم است گفت:تهران آبان یک هزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی

و بند بلند آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد، نگاه که کردم چایش را تمام کرده بود...

بلند شدم که برایش استکانی دیگر پر کنم.

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
« هوشنگ ابتهاج »

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

دشمنان دوست یا دوستان دشمن

چه زبونانه است عادت ........ **

چه عامیانه از عشق سخن می رانند

چه دهشتناک شهوت را می ستایند

خانم رنگین کمان، تو کجا و اینان به کدام ترکستان؟؟

چه دوستانه از عشق می گویند و چه دشمنانه با آن بیگانه اند.

به راستی اینان کیستند؟؟

از دشمنان برم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟

آه که اینان چقدر با من بیگانه اند و چه ستیزی خونبار با عشق آغازیده اند.

تنهاییم را در این هیئت مجعول به کدامین سو واگویه کنم جز تو ..؟

به کدام واژگان فریاد برآورم؟؟

که این دشمنان دوست چه نامهربانانه تیغ بر اندامم می کشند.....

واگویه هایم را خموشانه نطلب که هیچ در بساطم نیست جز عشق...

مگر که خواستار همان باشی....

 

** به دلیل ابرام در ننگاشتن نام و یا اشاره به گروهی از نقطه استفاده کردم. هر چند که نقاط حامل پیام هستند و به خوبی از پس ماموریت خویش بر می آیند.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

خموشانه

می خواهم تمام عشقم را نثار کسی کنم و نمی یابمش.

می خواهم تمام بودنم را نفس بکشم.

عاشق عاشق بودنم.همواره عشق، آتشی ورجاوند در دلم افروخته است.گرمای مقدسی که در لهیبش تفتیده شده ام.

باری این سده چنان جانم را میسوزاند که از پای افتاده ام و چنان عطر خاک بر تنم افشانده است که افلاک به نسیان سپرده ام و در جدال عقل و عشق،جانب عقل گرفته ام.جدال جهان و جان،نبرد عقل و عشق، و ستیز خاک و افلاک،فرش و عرش و کویر و آب چونان هماورد دردناک تگرگ و گلبرگ و جنگ سوزناک داس و ارکیده.

می خواهم عاشق شوم خانم رنگین کمان.

درد بی عشقی بر بند بند وجودم چیره گشته و طاقت از جانم ربوده است.

سخت در جهانم و جهانم از جان خالی است.

سخت عشق در برم است و من از برم دورم.

سخت لبانت بر لبانم می ساید و وجودم از لذت بوسه به سماع نمی آید.

به راستی این همه آشفتگی با که گویم بانو؟؟

عاشقانه زیستن چه دور است و سخت خانم رنگین کمان؛عاشقانه زیستن چه تاریک است و شوم در این قرن.

گویند رفیقانم : از عشق نپرهیزی؟؟

تو بگو بانو...

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟؟

با جهان،با تگرگ،با کویر،با داس،با فرش با عقل...

دوست نمی دارمشان بانو....

به راستی درد بی عشقی جز تو با که نجوا کنم که در برابرش خموشانه طلب نکند؟

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

جدال عقل و عشق

(( وای به حال مردگان، وای به حال زندگان و خوشا به حال آنکه نه زنده شد و نه مرد ))

گاه به بن بستی خیالی می رسیم،گاه خودمان را باور نمی شود، گاه به صداقت کیهان شک می کنیم.

ما انسان زاده شده ایم و انسان می میریم و به قطعیت خبری از ابر انسان نیست.

ما نه به تن مورچگان می رویم و نه کالبد گرگان را پر می کنیم.

این است چرخه ای عبث که آغاز کرده ایم.

و اما بر این عقلانیت به ظاهر مطلق چاره ای متافیزیکی وجود دارد به طاهر غیر عقلانی.

عشق، اگر چه به تعبیر سارتر خودآزاری و به زعم کامو خطایی کودکانه به نظر برسد،اما یگانه راه کندن از این منجلاب دیری بالغ است.اما، ما در این منجلاب دیری بالغ به عقلانیت و منطقی گس گرفتار آمده ایم و یقینا لازمه ی عشق این نیست.

در باورهای شرقی چامه ای کیهانی وجود دارد که:

آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست

و یا شاید...

آنجا که عقل خیمه زند جای عشق نیست

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

کویر

به استاد عثمان محمدپرست

 

کویر؛

صحنه یکتای هنرمندی مردمانی که با خشم روزگار ساخته اند و دلها به عشق آن درباخته اند.

کویر صحنه عشقبازی عرش و فرش، تلاقی کیهان و زمین؛ و اریکه ی مردمانی رادمرد که جانها به عشق کویر سپرده اند و آتش ورجاوند گونه ی آن در دل افروخته اند.

در کویر تا حد کفایت می توانی عاشق شوی و چه بسیار مردمانی که دل در گرو این سرزمین داشته اند و از غضبی که طبیعت نثارشان کرده است سخن ها گفته اند، عشق ها ساخته اند وشعرها سروده اند.

این سرزمین گویای رادمردی فرزندانش است.فرزندانی که درد دیار  می شناسند و به پیکار می پردازند از برای آبادانی سرزمینشان.

قصه کویر و چه بسا ایرانزمین قصه پر غصه ای است.

هزاران سال است گویا که نیاکانمان از باربد و نکیسا تا درویش خان، از شیدا و صبا تا شجریان و عثمان همه و همه حدیث این راه پر خون می کنند و قصه های عشق مجنون می کنند. نفیر آنان از نیستان ببریده شدن است، آنان در روزگاری گرفتار آمده اند که ارزش دیدن ندارد و در هر خطه ی ایران زمین این نفیر را به طریقی در می کشند.از باربد و نکیسا که سرزمین خسروان را به نغمه ها و آهنگهای پهلوی می آراستند تا عثمان و حاج قربان که آن را به مقامهای خراسان زیور می کنند.

حدیث پر درد سرزمین من معطوف به کویر نیست.

اما سرزمین کویر و فراخی دوردستش این دردها و غصه ها را از دل فرزندان دیارش نبرده است و به کمرنگی مایل نکرده است.مردم این دیار این دردها و نامردمی ها پیش چشم دارند و آن را به هر روز زمزمه می کنند؛ دستهای کویری خویش بر سازهاشان می کشند و زخمه شان تاریخ سده ها را در تو زنده می کند و گویی نیاکانت با تو در سخن در آمده اند. تاختها و تاراجها به پیش چشم می بینی و به مظلومیت مردم دیارت چشم تر می کنی.

ای خواف شگفت روزگاری داری

رنج و غم و درد بیشماری داری

محروم و بدون غمگساری اما

عثمان و دوتار بی قراری داری **

به راستی که شگفت روزگاری دارد ایرانزمین؛ و چه بسیار ایران پوران و ایران دختانی که این اوج ها و موج ها در دل جاودان داشته اند و فرهنگ و آهنگ دیارشان را سینه به سینه نقل کرده اند و ارزانی اهل دل داشته اند.

بزن عثمان که چاره اهل رازی

به غم باید بسوزی تا بسازی

بزن عثمان که از دل می زنی تو

مرا هم با دوتارت می نوازی **

این فرزند ایران زمین نهاد آسمانی خود با پنجه های کویری اش بر این دو شاهراه کهکشانی جاری می کند که گویی از نسیم سبکبال بامدادان بر تن گلبرگهای فرودین برآمده است و آنگاه که فریاد بر می آورد می پنداری آهی و فغانی است که داستان روزگاران پر فرازو نشیب مردمی رنجور را از جان پر درد آنان می نوازد.

بزن عثمان که از غم هر دو نالیم

به نالیدن کنار هم ببالیم

دو تار از تو دوبیتی از من زار

بنالیم آی بنالیم آی بنالیم **

آنگاه که عثمان در خلوت دل به این دو شاهراه آسمانی در می آید آنقدر تو را با خود بالا و پایین می برد تا مستت کند و آنقدر به این سو آن سو می کشاندت و می تازاند که می پنداری ایران زمین را در نوردیده ای، از مدائن تا تیسفون، از پارسه تا طاق بسطام،و از دشت مغان تا سرزمین خواف، آنقدر می تازاند که پنداری تمامی کویرهای سرزمینت را سفر کرده ای و وقتی دوتار را در فراز، فرود می آورد و بر زمین می نهد، سالکی هستی که سرسلسله ات در نیمه راه بر زمین گزارده است.

تو می خواهی به سفر درآیی و او دیگر عزم سفر نمی کند و بدینسان است که باز می خواهی عثمان را باری دیگر و در خلوتی دیگر بیابی و اگر جهان را نبرده باشی و جان را به نسیان نسپرده باشی دیگر عثمان را رها نخواهی کرد و بی شک عثمان نیز ترا.

نیایش ات نیز بدینگونه خواهد بود که: پروردگارت امردادش دارد و بر اهل هنر ببخشایدش.

 پس: 

بزن عثمان كه غم بسيار دارم

بيــا بنشين كه با تو كـار دارم

بيــا خلوت كنيم امشب دمي را

كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم **

 

 

اشعار: روانشاد مجتبی کاشانی **

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:19 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه پنجم مرداد 1388

دلم بس ناجوانمردانه تنگ است

درود 

درود به تو ستاره عزیز و درود به تمام کسانی که دلشون مثل دل امروز خیلی از ماها حتی یک ستاره هم نداره.

این مطلب رو تقدیم می کنم به همه کسایی که دوسشون دارم

هر چند به نظر خودم چیز قابل داری نیست چون خیلی ساده و عامیانه نوشتمش

اما در عوض حرف دلمه

چیزایی که بدون هیچ نظم و ترتیبی نوشتم

حالا نمی دونم تا حالا کسی بوده که دو کلمه حرف دلش رو بخواد تقدیم به کسی کنه ؟؟

نوشته ی قابل داری نیست اما:

به نوید، خانم رنگین کمان و کسایی که دوسشون دارم تقدیمش می کنم

 

    چند وقته دلم خیلی تنگه

تنگ کسایی که دوسشون دارم

تنگ کسایی که پیشم نیستن و یا حتی پیشم هستن

تو این چند وقت که نبودم یا بهتر بگم دل و دماغ نوشتن نداشتم چند تا زاد روز (به عربی میشه تولد) گذشت.زاد روز خودم که ۱۱ تیر ماه بود و بنا به دلایلی که دوست ندارم توضیح بدم جشن نگرفتم و اجازه هم ندادم نه دوستام و نه خانواده ام این کار رو انجام بدن. (دلایلش برای خودم محفوظ)

هر چند که هم دوستانم و هم خانواده ام مهربانی کرده بودن و کادو هاشون رو از راههای خیلی خیلی دور و خیلی خیلی نزدیک یا واسم فرستادن و یا به دست خودم رسوندن.

و ۳ مرداد ماه زاد روز دوست گلم نوید که امسال تو ینگه دنیا می خواست این روز رو جشن بگیره که اون هم این کار رو نکرد و دلایلش رو برای خودش نگه داشت و فکر می کنم که دلیل این کار رو به کسی هم نگفت.

زاد روزش دلم خیلی براش دوباره تنگ شد

دلم هوای اون روزایی رو کرد که با هم می شستیم، راه می رفتیم یا به قول خودش بعضی وقتا هم می رفتیم دور دور.دلم خیلی گرفت، دلم تنگ شد برای تنها کسی که احساس می کردم حرفام رو می فهمه، تنگ شد.

به همین سرعت یک سال از روزی که نوید رفت گذشت؛ ۷ مرداد میشه یک سال

شب آخری که اسباباشو جمع می کرد شاید هیچ وقت یادم نره

شبی که از بی خوابی مست بودم

شبی که جلو اشک هام رو نتونستم بگیرم

شبی که هوا تاریک بود ولی دیگه صبح شده بود

شبی که نوید باید می رفت

هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای کسی تنگ بشه

اما این روزا دلم واسه دو نفر تنگ شده

نوید

خانم رنگین کمان

راستش : درد بی عشقی ز جانم برده طاقت

دلم برا نوید که خیلی وقته تنگه

برا شبای درس خوندنمون

وقتایی که عکاسباشی می شد

وقتایی که تو ماشین بغل دستت خوابش می برد

وقتایی که جلو در بانک می کاشتت

وقتایی که مثل مادربزرگها درد و دل می کردیم

وقتایی که با هم یکی به دو می کردیم

همش برام خاطره های فراموش نشدنی ای هستن واقعا نوستالژیک

 

               و اما خانم رنگین کمان......

نه خانم رنگین کمانی که شما بخواین بش شکل بدین نه......

خانم رنگین کمانی که یادمه آخرین بار  آیندگان خبر آورده بودن که روزی خواهد آمد

باش قهر کرده بودم

تقصیر خودش بود که نمی یومد

دلم واسش خیلی تنگه

درد بی عشقی تمام وجودم رو گرفته

اما چیکار کنم که این آیندگان فقط گفتن که می یاد و عکسشو دستم ندادن که بشناسمش

کاش .....

کاش که یه روزی، یه جایی، یه حالی پیداش بشه یا پیداش کنم...

خب... تنها بازمانده خیالها و رویا پردازی های کودکی من همین خانم رنگین کمانه...

تنها چیزی هست که می بردم به روزای شیرین کودکی

هر چند دلم برای همین دو نفر تنگ نیست

برای چیزای دیگه هم دلم تنگه...

دلم برای یک مسافرت با حوصله به تهران تنگه

تهران رو خیلی دوس دارم

نه به خاطر شلوغی و ترافیک و جردنش

تهرات رو دوست دارم به خاطر تئاتر شهرش،به خاطر پارک دانشجوش که خانم رنگین کمانو نشسته و کتاب به دست رو نیمکتای سبزش خواب می بینم.

تهران رو دوس دارم به خاطر کافه نادری که با نوید اونجا بشینیم و از زندگی گپ بزنیم

دلم می خواد یه روزی بشه که کنار میدون آزادی وایستیم و عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم نوید هم باید باشه؛ شاید تا اون موقع خانم رنگین کمانم پیداش شه....

کسی چه میدونه.......

خدایا چنان کن که پایان کار

تو خوشنود باشی و ما رستگار

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 3:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388

خسرو آواز ایران در جمع معترضان به نتایج انتخابات

هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش

ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش

رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران....

آه باران ای امید جان بیداران


تازه گفته بودم که این روزها با بیدادش در همایون صبح را به شب می رسانم

و آن مرد آمد

آمد تا خود در کنار مردم سرزمین پارس ایستد و نه چون دیگران در کنج کنج خانه اش

آمد تا فریاد برآورد که:

چاره ی درد مرا باید این داد کند


درود بر خسرو آواز ایران زمین





دو عکس از حضور استاد محمدرضا شجریان در میان مردم در روز ۲۶ خرداد ۱۳۸۸. پایین پل پارک‌وی
عکس: وبلاگ خوابگرد - حضرتی

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:45 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

این روزها که می گذرد احساس می کنم.......

آوای شیدای استاد محمدرضا شجریان به آرامش دعوتم می کند

به اندیشیدن وا می داردم

این روزها که می گذرد غمی بزرگ در دلهایمان موج می زند

این روزها که می گذرد بر گرده مان باری سنگین حس می کنیم

بحت زده و متحیر در شگفت در آمده ایم

با مناسبت ترین قطعه در ادبیات جهان که شاید احساس این روزهایمان را بیان کند و از دلمان بگوید غزل بی همتایی از حافظ شیرازی است:

یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

و شاید سهمگین ترین قطعه در موسیقی آوازی ایران زمین که توان آن را داشته باشد که داستان این روزها را  بر گوش جانمان زمزمه کند، آواز استاد بی همتای موسیقی این سرزمین پارسایان، حضرت استاد محمدرضا شجریان بر این غزل حافظ است در آلبوم بیداد.

و آواز شجریان، هنری بس بزرگ و قابل ستایش است، که حتی به نظر من ما او را در این مورد خاص فراتر از حافظ می یابیم، چرا که حافظ این چکامه را در خفا سرود و شجریان آن را آشکارا در همایون بیداد کرد.

 

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد       دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست       خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی       حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست       تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار       مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند       کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست       عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت       کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش       از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:49 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم خرداد 1388

چگونگی حل مشکل اشتغال در دولت احمدی

آقای احمدی نژاد در نطق انتخاباتی خود در چهارم خرداد ما امسال از پایین آمدن و تک رقمی شدن نرخ بیکاری سخن گفت و گفت نزدیک به ۵۰٪ از برنامه جلوتریم.

این سخن را تا اینجا از محمود احمدی نژاد قبول می کنیم به سبب مقام قانونی اش.

اما رسالت دانشجو و یا بهتر رسالت انسان در کورکورانه پذیرفتن مسائل نیست.

پس از پس آن بر می آییم که ببینیم آقای احمدی نژاد و دولت وی با استفاده از چه ساز و کاری نرخ بیکاری را پایین آورده و برای مردمان فقیر و تهیدست کشور من اشتغال آفریده اند.

به سایت مرکز آمار ایران می رویم که ابتدا ببینیم تعریف دولت از شاغل در دولت قبل چه بوده است و امروز چگونه است:

در سایت مرکز آمار ایران به قسمت فهرست نشریان رفته و بر روی سالنامه آماری کشور سال ۱۳۸۳ کلیک می کنیم،در پنجره باز شده بر روی نیروی انسانی کلیک کرده و به قسمت مفاهیم و تعاریف می رویم،در سالنامه ۱۳۸۳ تعریف شاغل عبارات زیر است:

---------------------------------------------------------------

 شاغل‌: افراد زير طبق تعريف كار شاغل به حساب مي‌آيند:

* كساني كه در هفت روز پيش از مراجعه‌ي مأمور آمارگيري كار مي‌كرده‌اند.

* كساني كه داراي شغلي هستند ولي در هفت روز گذشته به عللي از جمله موارد زير كار نكرده‌اند و پس از رفع علت به كار خود ادامه خواهند داد:

- مرخصـي سالانـه، مرخصـي بـدون حقــوق، مرخصـي زايمـان، مأموريت‌هاي آموزشي و تحصيلي.

- تعطيلي موقت محل كار به خواست كارفرما مطابق با قانون يا به علت نقص‌مكانيكي، كمبود مواد خام، تعطيلي موقت‌بدون‌پرداختي.

- مشكلات فردي مربوط به محل كار مانند حل اختلافات، غيبت بدون مرخصي.

- نامساعد بودن شرايط آب و هوايي.

- بيماري يا مصدوميت.

- شركت در فعاليت‌هاي مذهبي، اجتماعي و سياسي.

* كساني كه شغل مستمر نداشته ولي در هفت روز گذشته حداقل دو روز كار كرده‌اند.

* كساني كه داراي شغلي هستند ولي در هفت روز گذشته به اقتضاي فصل و ماهيت فصلي كار خود، كار نكرده‌اند (بيكاران فصلي)، مشروط بر آن كه در جستجوي كار ديگري هم نبوده باشند

---------------------------------------------------------------

حال برای اینکه بدانیم تعریف دولت نهم و یا بهتر شخص محمود احمدی نژاد از شاغل چیست باز هم این مراحل را تکرار می کنیم:

در سایت مرکز آمار ایران به قسمت فهرست نشریان رفته و بر روی سالنامه آماری کشور سال ۱۳۸۶ کلیک می کنیم،در پنجره باز شده بر روی نیروی انسانی کلیک کرده و به قسمت مفاهیم و تعاریف می رویم،در سالنامه ۱۳۸۶ تعریف شاغل عبارات زیر است:

---------------------------------------------------------------

شاغل: تمام افراد 10 ساله و بيش‌تر كه در طول هفته مرجع، طبق تعريف كار، حداقل يك ساعت كار كرده و يا بنا به دلايلي به‌طور موقت كار را ترك كرده باشند، شاغل محسوب مي‌شوند.

---------------------------------------------------------------

متاسفانه می بینید که در دولت آقای احمدی نژاد کسی که حتی در هفته یک ساعت هم کار کند شاغل محسوب می شود.

به راستی که حل معضل اشتغال چقدر آسان بوده است و متاسفانه دولت های پیشین که آقای احمدی نژاد آنها را به همه چیز متهم می کند چقدر سهل انگارانه از کنار این معضل مهم گذشته اند.

به راستی اگر کمی با خود صادق باشید آیا می توانید برای حل معضل اشتغال راهی جز دستکاری تعاریف و مفاهیم و بازی کردن با آمار بیابید؟

یاد دارم آقای احمدی نژاد در جایی گفت:

منتقدان دولت با آمارها بازی می کنند.

به راستی چه کسی با آمارها بازی می کند؟؟

دولت یا منتقدان آن؟

چه کسی دروغ می گوید و شعور مردم را به بازی می گیرد؟؟

محمود احمدی نژاد و یا متقدان وی؟

 

سایت مرکز آمار ایران

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 4:56 |  لینک ثابت   • 

جمعه پانزدهم خرداد 1388

پاسخ به علیرضا ی عزیز (ما را چه شده است؟؟)

ما را چه شده است؟؟

گاهی بسیار آزرده می شوم از اینکه حمایت کورکورانه از یک کاندیدای ریاست جمهوری ما را به سمتی حرکت می دهد که چون خود آن کاندیدا اخلاقیات را به گوشه ای نهاده و به دروغگویی بپردازیم و حتی در این دروغ پردازی ها از به کاربردن نام افرادی که در قید حیات نیستند نیز ابایی نداشته باشیم.

پس از مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد که اینجانب آن را به واقع زیر پا گذاشتن اخلاقیات از سوی محمود احمدی نژاد و دست یازیدن به اصل اینکه هدف وسیله را توجیح می کند می دانم، پیامکی به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود:

امام (ره):

آقای موسوی اگر اندک خدمات شما به این انقلاب نبود، شما را به دادگاه معرفی می کردم.

و برای این سخن منقول از حضرت امام چنین منبعی ذکر شده بود: صحیفه نور جلد ۲۱ صفحه ۱۶۳

این پیامک باعث شد که به سراغ صحیفه نور بروم و این گفته و یا پیامک این دوست عزیز را به راستی آزمایی بگذارم.

در کمال تعجب نه تنها در صفحه ۱۶۳ به چنین موردی بر نخوردم بلکه حتی در صفحه ۱۶۳ نامی از میرحسین موسوی نبود.

برای اینکه دوستان عزیز به راستی گفته های اینجانب پی ببرند لینک اینترنتی صحیفه نور،جلد۲۱،صفحه ۱۶۳ را می گذارم تا این دروغ بزرگ این دوست عزیز من بر همگان آشکار شود:

صحیفه نور،جلد 21،صفحه 163

به راستی ما را چه شده است؟

چرا برای دست یازیدن به اهدفمان از هیچ نیرنگی فروگذار نمی کنیم.

علیرضا ی عزیز من به پاکی تو ایمان دارم و می دانم که از اینگونه صحبتها و بحث های مشابه هدف زشتی را دنبال نمی کنی، اما این را نیز می دانم که تو و بسیار دیگری از دوستانت نه آمار و ارقام باورتان می شود و نه گاهی اوقات اخلاقیات را در نظر می گیرید.وگر نه با شما با زبان آمار و ارقام سخن می گفتم و می گفتم که مثلا چرا نرخ بیکاری در دولت احمدی تک رقمی شده است. (شاید بعدا بگویم)

دروغ بستن به امام و رهبری را تا کنون ندیده بودم که آن را نیز این روزها شاهدیم.

از پیامک بالا که گفته خودتان و مقصود خودتان را به امام نسبت می دهید تا آن روزهایی که در بحث هایتان رای مقام رهبری را می خواندید و مدعی بودید که آیت الله خامنه ای به احمدی نژاد رای می دهد.

به لطف خدا کذب و دروغ بودن پیامکتان که آشکار گشت و در مراسم ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی نیز مقام معظم رهبری تاکید کردند که ایشان یک رای دارند و از آن نیز کسی خبردار نیست و آن را به کسی نمی گویند و حتی در جواب شعارهای حامیان احمدی نژاد نیز فرمودند:با شعارهایتان حق کسانی که در زیر آفتاب ایستاده اند را ضایع نکنید.

حال چگونه است که شما به راحتی سخنان امام راحل و مقام معظم رهبری را به نفع خودتان مصادره می کنید؟

علیرضا عزیز تو در پیشگاه مردم ایران که هموطنان تو هستند،در برابر روح ملکوتی امام راحل،در مقابل بیان قاطع مقام معظم رهبری،در برابر خون شهیدان و در روز حسابرسی اعمالمان که ما  به آن معتقدیم مسئولی.

به راستی جواب این دروغ پردازی ها که دوستانت نیز در آن خبره اند را به کدامین شکل در محضر پروردگار جهانیان خواهی داد؟

و در پایان

از دشمنان برم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم

 

خداوندا کشور ما و مردم ما را از دروغ مبرا دار

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 3:50 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه دوازدهم خرداد 1388

سهمگین ترین روز ایرانیان

سهمگین ترین و بدترین روز زندگی هر انسان به چه شکلی تعبیر می شود؟؟

می تواند معنای این روز برای هر کس متفاوت باشد؟

برای من و تمام کسانی که به ایران عشق می ورزند فطع به یقین روزی است که تمامیت ارضی کشور ایران به خطر افتد، تمامیت ارضی ای که پدرانمان برای پاسداشتش 8 سال جنگیده اند و سالها خون دل خورده اند.

شهدا و جانبازان یادگاران این روزگار و این آرمان مقدسند...

حال اینکه این 8 سال را چگونه به ما معرفی کردند خود، سری دراز دارد

اما یکی از بدترین روزهای زندگی ما ایرانیان می تواند روزی باشد که محمود احمدی نژاد و یا به تعبیر فاطمه رجبی معجزه هزاره سوم تمامی شرافت و شعور ایرانیان را به سخره گرفت و در زیر بیرق ننگین و مجعول خلیج  ع  ر  ب  ی  در اجلاس سران کشورهای عربی نشست و تمامی تلاشها و کوشش های ایرانیان ایران دوست را در جهت زنده نگاه داشتن و پاسداری از خلیج پارس برای نیل به اهداف ماجراجویانه اش زیر پا گذاشت.

کدامین روز به نظر شما ننگین است: سفر خاتمی به فرانسه و استقبال بی نظیر ژاک شیراک از او  و  یا نشستن محمود احمدی نژاد این معجزه هزاره سوم بر زیر بیرقی که تمامیت ارزی کشورمان را به سخره می گیرد؟؟

آنقدر این عکس متاثرم کرده است که فقط می توانم چون همیشه به خدای بزرگ پناه ببرم و امید به این داشته باشم که مردم کشورم با زمزمه این شعر حافظ که:

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار      مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد

دست از تحریم انتخابات برداشته و به پای صندوق های رای بشتابند و سرنوشت خود و ایران بزرگ را با دستان خودشان رقم بزنند.

هر چند که کاملا قبول دارم که سهم هر یک از ما در انتخاب سرنوشت کشورمان چقدر می تواند ناچیز و کوچک باشد.

بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که ایران را عاشقانه دوست دارد

بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که در تمامی آثار هنری اش ایران زمین ستوده شده است

بیایید برای نجات خلیج پارس به کسی رای بدهیم که اجماع جهانی علیه ایران را تعذیل کرده و از بین ببرد

بیایید برای دفاع از شرافت و تاریخ ایران به کسی رای بدهیم که تشنه قدرت نیست و عملکردش در 20 سال گذشته این را به وضوح نشان می دهد

بیایید برای دفاع و حراست از زنان جامعه مان به کسی رای بدهیم که هیچ ابایی ندارد که دست در دست همسر خود در صحنه ظاهر شود.

بیایید برای ایران به میرحسین موسوی رای بدهیم.

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:39 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟

حکایت فرهنگ و هنر این دیار حکایت پر قصه و پر غصه ای است.

این فرهنگ غنی همواره درگیر مسائل کلیشه و حاشیه ای بوده است و شاید بدون هیچ گونه کمک و یاری حکومتی که امری متداول است در کشورهای پیشرفته به راه خود ادامه داده است.

یاد دارم در راز مانا خواندم که شجریان می گفت که اگر حمایتی که از پاواروتی می شد از من نیز صورت می گرفت موسیقی من جهانی شده بود.هر چند که شجریان و امثال او از تلاش باز نایستاده اند و خود در جهت جهانی کردن فرهنگ و آهنگشان گام برداشته اند.

این حکایت دردآور و تلخی است از تلاش مردمانی در جهت بیدار و زنده نگاه داشتن فرهنگشان.

هنر و فرهنگ این مرز و بوم همواره در گیر دیدگاهها و فتواهایی گاه افراطی قرار داشته است تا به هر روی از صحنه خارج گردد و از یاد پارسیان زدوده شود.اما مگر می شود فرهنگی را از دل مردمی زدود که سابقه هزاران ساله دارد.

فرهنگی را از دل مردمی زدود که از عهدی کهن می آید که یادآور شکوه و انسان منشی مردم سرزمین پارس بوده است.

در دو قرن سکوت دکتر زرینکوب بارها و بارها به ایندست از نامردمی ها بر می خوریم.

اما با وجود تمامی تلاشها این فرهنگ سینه به سینه در نهاد مردمان پارس گردیده است و امروز در دستان من و توست.

آری فرهنگ و هنر دیار من بسی سپنتا گونه است، چرا که جنگ ها و آژنگ ها به روی دیده است، چرا که مخالفت ها و فتوا ها به جان خریده است و چرا که از نهاد این جنگ و آژنگ ها، از دل این مخالفت ها و فتوا ها پیروز بیرون آمده است.

قصدی در بزرگ جلوه دادن و تملق درباره فرهنگ و هنر ایران زمین ندارم و در دنیای چند فرهنگی امروز نمی توان چنین ادعایی داشت  و نیز مدعی نیستم که هنر نزد ایرانیان است و بس

دردهایم را از زبان کسی بشنوید که دلباخته فرهنگ دیارش است، واگویه های کسی را نیوش کنید که عاشق هنر سرزمین پارس است.

تمامی پهنه ی گسترده ی ایران زمین قصه می گوید از رادمردی ها و بزرگ منشی های مردمانی که پارسیان می نامیمشان.

از تنب کوچک و بزرگ تا عاشورا ده، از کویر مرکزی تا فراز زاگرس، از دماوند تا شیرکوه، از بهشت پنهان تا آبشار لووه، از شغال تپه تا مراوه تپه.

این داستانی پر از شادمانهای و نا شادمانی هاست، داستانی پر از مردانگی ها و نامردمی ها.

و امروز بیش از پیش برای این فرهنگ هزاران ساله نگرانم...

چرا که نواهای گوناگون به گوش می رسد؛ نواهایی که هم از داخل می آزاردمان و هم از خارج.

نواهای که بیشتر چون مارش جنگی گاه جشن نوروز را به چالش می کشد و گاه آزادمنشی مردمانم را به سخره می گیرد،نواهایی که گاه بر موسیقی این دیار حمله می برد و گاه بر سازهایش.مارشهای که بیش از آنکه از خارج گوش را بیازارد و تهاجم فرهنگی نام گیرد از داخل کَرِمان کرده است.

این جنگاوران و سپاهیانشان جایی برای قد الم کردن اجنبیان نمی گزارند و گوی سبقت را در از میان برداشتن رسم زندگی هزاران ساله مردمان این دیار از بیگانگان ربوده اند.

این جنگاورانِ دوست چون ابراهیم خان کلانتر ها دیگر جایی برای بروز چنگیز ها و محمود افغان ها نمی گزارند.

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟

این جنگیدن و به ستیز طلبیدن فرهنگ ایرانی به دست ایرانیانی که خودباخته اند و خودکم بین دیگر مجالی را برای مقابله با فرهنگ های اجنبی فراهم نمی کند.

بدینگونه است که کودک و نوجوان سرزمین من موسیقی دیار خود را نمی شناسد، هفت سین را درک نمی کند و کم کم می خواهیم وادارش کنیم که نقاره زنی های نو شدن سال هم فراموشش شود.

جوان دیار من چیزی از تاریخ خود و رادمردان آن نمی داند و در آغوش کسانی آرام می گیرد که با پشتوانه تاریخ و فرهنگ این سرزمین بیگانه اند.دختران و پسران سرزمین من رقص ها و شادمانی های فرهنگ خود را نمی دانند و تانگو می آموزند و مایکل جکسون را می ستایند.

باری اگر بخواهیم دردهایمان را واگویه کنیم بسی به درازا می رود این مجمل...

پس بیاییم فریاد وامصیبتا سر ندهیم که تهاجم فرهنگی فلان و بیسار

همانگونه که گفتیم نوای کوس جنگاوری داخلیان نزدیکتر به گوش می رسد تا صدای بعید هلهله سپاهیان اجنبی.

از دشمنان برند شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 4:54 |  لینک ثابت   • 

جمعه سیزدهم دی 1387

زمستان است

هم اینک برف می بارد جشن هفته پژوهش (آذر 1386)

برف می بارد به روی سنگ و خارا سنگ

کوه ها خاموش

دره ها دلتنگ

راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ

مدتها پس از گرمای تابستان و عاشقانه های پاییز برف بارید

شبهای برفی برایم سپنتا گونه اند

متبرکند به نام نیایم آرش کمانگیر و صدای فرزند خلفش محمدرضا شجریان

تازه در شبهای برفی است که حس می کنم قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز

تازه در شبهای برفی است که داد و بیداد شجریان در زمستان است در به روی صورت سیلی خورده ام  از سرما،می گشاید.

شبهای برفی برایم مقدسند،چرا که خاطرات بیمارگونه زمستان گذشته در نظرم می آید...

اشک ها و لبخند ها در خاطرات بیمارگونه ی بیماری ای عجیب و غریب

شبهایی که با نوید برف می کوبیدیم با قدمهایمان و من می گفتم از مرگ و صدای بلند گامهای مرگ که به سویم می آمد و نوید برایم از امید می گفت.

تمام خیابان سرسبز باهنر در تمام فصول سال برایم یادآور آن خاطره سپید و سردند.

سالها پی در پی می گذرد و براستی در یافته ام که تنها این دوستی هاست که به یادگار می ماند.

من در شبهای برفی از این پس خاطره ای دارم که به اسطوره گامهای آرش بر دامن البرز،داستان عمو نوروز ،داد و بیداد شیدای خسرو آواز ایران،محمدرضا شجریان در تصنیف زمستان است و دز دست گرفتن های بی قرار کتاب سروده های اخوان ثالث و زمزمه شعر زمستان اضافه خواهد شد:

خاطره ی شبی که با نوید در شبی برفی در ژارکی در خیابان باهنر از مرگ می گفتم و او سوسوی امید را نشانم می داد.خاطره ی شبی که نزدیک تر از همیشه مرگ را به خودم حس می کردم.

خاطره تصویر ماندگار نوید در پس و پشت آن شب برفی

خاطره تمام امید ها و نا امیدی ها

برای دوست عزیزم نوید از صمیم فلبم آروزی فر زیستن و بهروزی دارم.

فرٌ زی،به فر و خوش باش هم پای گرهگاهیهایم.

آرش کمانگیر (سیاوش کسرایی)

زمستان است (مهدی اخوان ثالث)

زمستان است (استاد محمدرضا شجریان)

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 22:42 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نهم دی 1387

عشق استاد

در یک وبگردی شبانه به یک مصاحبه در ایسنا بر خوردم که برایم بسیار جذاب بود.مصاحبه دکتر رامپور صدر نبوی با خبرگزاری ایسنا در رابطه با یار و همکار دیرینش دکتر علی شریعتی.....

این دو مرد برایم همواره نمونه اند......پروفسور رامپور صدرنبوی

دکتر شریعتی نمونه ای که نوجوانی و جوانی ام را شکل داد و رامپور صدرنبوی کسی که چگونه بودن را به من آموخت......

شریعتی را در کتابهایش دیده ام......

بسیار قبل از تولدم دیگر شریعتی نبوده است...

اما استاد رامپور صدر نبوی را در کلاسهای درسش یافتم،او بود که عشق را در دنیای جدید برایم معنا کرد؛او بود که افتخار می کنم که مرا مرید خودش بداند....(اگر چنین افتخاری بدهند)

هیچگاه نتوانسته ام و نخواسته ام عشقم به رامپور صدرنبوی را پنهان کنم

ای کاش شریعتی را در زمان بودنش می فهمیدیم...

دلنوشته ای را هر چند نحیف و ضعیف در برابر قامت استوار رامپور صدرنبوی در کمال جسارت به وی تقدیم کردم....

باشد که رامپور صدرنبوی را امروز و در بودنش بشناسیم....

این دستنوشه در جشن هفته پژوهش و در حضور استاد رامپور صدرنبوی در داشنگاه آزاد اسلامی مشهد(دانشکده حسابداری و مدیریت) خوانده شد....

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:21 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

عشق استاد

به پرفسور رامپور صدر نبوی

دکتر!

دکتر!

دکتر!

کوچه ها می گریند

و اتومبیل ها جاده های تباهی را

طی می کنند

دکتر!

بگو رستم دست تهمینه سوررئالش را بگیرد

و کمی در مناظر مجیک رئال قدم بزند

من هم

دست در دست دلبر خود

از مناظر کلاسیک شروع نکرده

به جهان مدرن می رسم

شاید فردا

فرزند مسلمانم

به اتفاق یک بچه یهود

در کلیسای کاتولیک

بودیست شوند

دکتر!

در این تاریکی

چند درجه زیر مرگ

خودکارت را به کس نده

حاتم هم دزد شده است

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 23:13 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هشتم بهمن 1386

عشق استاد

در سرزمین ما مردانی بزرگ را می توان یافت،که غمهایی بزرگ در فضای اندیشگانی شان موج می زند از برای مردمی که پارسیان،و به،از برای مردمی که جهانیان نام می نهیمشان.

می دانیم که وی بدینگونه است.

دوستدار ایران و ایرانی و در معیت آن هم کاملا جهان وطن.

مردی که به حق شایسته ی سپاس و ستایش است.

مردی دوست داشتنی:

دکتر رامپور صدر نبوی

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 23:12 |  لینک ثابت   •