تبليغاتX
زخـــمـــــه

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

چون زمام اختیار از دست رفت

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این هایی را که می نویسم نخوانید

می خواهم با خودم درد دل کنم و آموخته ام که درد دل هایم را واژگان با چاشنی بوی جوهر نجوا کنند.

می خواهم دیگر ننویسم،شاید باورتان نشود اما الان هم اشکهایم سرازیر است و هم قلمم بر کاغذ؛با خودم می گویم مگر می شود که نرود میخ آهنین بر سنگ و اینقدر بنویسیم و بگوییم و افاقه نکند.

من که همیشه در میان دوستان و اطرافیانم نماد امیدواری و اعتماد به نفس بوده ام اینگونه به زانو درآمده ام.داود سیاری می گوید که امیدوار باش،اما تقریبا یادم رفته است که چگونه قدیم تر ها می توانستم که امید وار باشم.

خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان در گوشم شعری از حضرت حافظ نجوا می کند:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آری همه اینها را می دانم اما نمی توانم غم نخورم،هر کسی که ذره ای دغدغه میهن داشته باشد نمی تواند که غم نخورد،هر که حتی ذره ای به انسانیت فکر کند نمی تواند غم نخورد؛غمگین بودنم از سر ناتوانی است،اینکه می بینم و هیچ از دست نمی آید که بکنم؛البته نه اینکه کاری برای انجام نباشد که هست اما من خود را بی نهایت ناتوان می بینم.

امروز بعد مدتها آن هم به دستور پزشک برای قدم زدن و خرید موارد تجویز شده توسط وی به خیابان رفتم.بعد از مدتی قدم زدن به صحنه ای بر خوردم که روحم را به درد آورد و چشمانم را به اشک.

مامورین نیروی انتظامی در قالب گشت ارشاد دو دختر جوان را فقط به این دلیل که حجاب مناسب را از نظر حکومت رعایت نکرده بودند به حالتی خشن،وحشتناک و با زور مانند فروشندگان مواد مخدر یا قاتلین که حتی همچین رفتاری که من امروز مشاهده کردم به با این دسته از مجرمین هم جایز نیست به داخل مینی ون های گشت ارشاد پرتاب کردند.

گریه،جیغ و نگاه ملتمسانه آن دو دختر به سمت مردم صحنه ای مشمئز کننده به وجود آورده بود که غیر قابل تحمل بود.از ناتوانی خودم در برابر آن لشکر عبوس و خشمگین گشت ارشاد به گریه افتادم و فقط به داخل یکی از پاساژهای اطراف پناه بردم تا گریه و سوگواری ام به دلیل از میان رفتن انسانیت که اساسش اختیار است و یا از آن هم مهمتر ناتوانی ام را از دید همگان و از همه مهمتر دوستم پنهان کنم.حتی می ترسیدم که اطرافیانم بفهمند من به خاطر از بین رفتن انسانیت اشکی بی ارزش چکانده ام.در همان لحظه بود که ناگاه به این فکر کردم که چرا ما برای جانب انسانیت گرفتن دست و دلمان می لرزد.چه توفیری می کند که ما به زور حجاب از سر زن مسلمان بکنیم و یا به زور بر سر دیگری حجاب بکشیم.

نمی خواهم صحنه را تشریح کنم که همه بارها مشابه آن را دیده ایم و سالهاست همه با کمک هم شمارش معکوس از میان رفتن کرامت انسانی و اصل بنیادین انسانیت یا همان اختیار  را آغاز کرده ایم.

در ماشین که نشستم تا از جو عجیب و غریب خیابانهای بی نشاط ،غمگین و خاکستری به خانه پناه ببرم و با سازم درد دل کنم فقط این ندای آسمانی استاد شجریان بود و واژگان فریدون مشیری که می توانست آرامم کند و به اشکهایم معنا دهد تا از ته دل فوران کنند.

آه باران

ای امید جان بیداران 

بر پلیدی ها

 که ما عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟

به خانه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود نگران حال آن دختر بودم که بر او چه خواهد گذشت امشب در جایی که ذره ای احساسات و ملایمت های دخترانه در آن وجود ندارد.

به دلیل قرص های دیکلوفناکی که خورده بودم دستم روی ساز نمی چرخید و حنجره ام هم برای سر دادن آوازی یاری ام نمی کرد.آواز خواندن همیشه حالم را بهتر می کند شما هم حتی اگر صدایتان خوب نسیت امتحان کنید.

یاد مشکاتیان افتادم،زنگ مضرابهایش،ضرب همایون و آوای شیدای استاد شجریان ؛دلم هوای قاصدک کرد کاری که هیچ وقت در ایران مجوز نگرفت و آوز شجریان بر شعر استاد سخن سعدی  در مایه دشتی:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و یار و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

امشب همه غمهای عالم را خبر کن

درود بر  دوستان عزیز

مدتی هست که غم عجیبی روی دلم سنگینی می کند

مدتی هست که در درون شاد نیستم

اگر خنده ای هم هست نقابی است که بر صورت گذارده ام

در این مدت که ننوشته ام اتفاقهای زیادی افتاده است

یک مسافرت تقریبا بلند مدت در دشت کویر ایران،آشنایی با مردمانی که در نقطه ای زیست می کنند که شکلی دیگر از حیات را رقم زده اند.زیارت شیراز شهری که دوستش می دارم و در آن است که جانم آرامش می یابد در جوار حضرت حافظ و سعدی عاشق،نقش رستم،پارسه و پاسارگاد بر تربت نیایم کوروش کبیر و یاداوری آزادمنشی مردمان سرزمین پارس و .....

اما انتظارم از اینکه سفر بتواند غم را از جانم بزداید بیهوده بود و تازه در پختگی این سفر دراز بود که دریافتم که غم عشقی باید که غمهای دگر جمله نمانند.

تازه سفر پایان یافته بود که پرویز مشکاتیان از میان رفت و با خود زمزمه کردیم که امشب همه غمهای عالم را خبر کن و فریاد برآوردیم که دوستان دستی که کار از دست رفت..

حال مانده ام که غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم؟؟

در همان روزها بود که دوستی از دانشکده هنرهای زیبا و دانشجوی رشته موسیقی تماس گرفت و شادمان بود از دیدن من در ماتمکده رسانه غیر ملی ((که هیچگاه قدر هیچ هنرمندی را ندانسته است)) میان بزرگان موسیقی ایران زمین در مراسم تشییع پرویز مشکاتیان در سرزمین نیای فکری و اجدادی اش خیام.

سخن این دوست بر غمهایم افزود چرا که چنین خودخواهی آشکاری برایم پذیرفته نبود و در واکنش به گفته اش که گفت: (( خوش به حالت که کنار استاد علیزاده،همایون شجریان و عثمان محمدپرست و بقیه بودی،تو تلویزیون دیدمت)) گفتم: ((کاش که خوش به حالم نمی شد و پرویز مشکاتیان در میان ما بود)) مشکاتیانی که با صدای مضرابش عاشق شدم،گریستم به سماع آمدم و ایرانم را بیش از پیش عاشقانه به ستایش درآمدم.

همیشه باور داشتم که دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد اما با این گفته ها و احوالات پیرامونی ام دریافتم که دردا که حتی به مرگ نیز نسنجند قدر مرد.

و اما دوستان غیبتهای صغری و کبری من را نیز فعلا موجه کنید تا زندگی به روال روزمرگی و آسودگی بازگردد شاید که رسم در زمانه ما هم این است،اینکه شاید باید طعم گس رزومرگی را با تمام وجود بچشیم.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 15:55 |  لینک ثابت   •