شنبه سی و یکم مرداد 1388
آینه در آینه
.jpg)
چند شبی است هوشنگ در برابرم می نشیند و برایم شعر خوانی می کند
چند شبی است تمام هوش و حواسم به اوست
چند شبی است همه می خوابند و این درد پای لعنتی که امانم را بریده و طاقت از کف من پر طاقت ربوده است به سراغم می آید و من از ترس این درد لعنتی فرار می کنم در آغوش هوشنگ... (نمی دانم چرا هوشنگ صدایش می زدیم، همسایه ها به او سایه هم می گفتند)
از کودکی دوست خانوادگی مان بود و عکسش با آن ریش های بلند، همیشه از لابلای کتابها به من نگاه می کرد، نمی شناختمش اما ریشهای سپیدش آرامشم می داد.
ریش بلند سپید، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند با دستانی گره کرده بر جلد آینه در آینه ایستاده بود.
بعدها که دلم تنگ شد و کلاس اول را هم دیگر خیلی وقت پیش قبول شده بودم با ترس دست به آن ریش بلند سپید کشیدم، عینک شاعرگونه اش را جابجا کردم و ناگهان گره دستانش خود به خود از هم باز شد؛ احساس کردم پیرمرد با من به سخن درآمده است.
با صدایی خش دار خواست که برایش سیگاری بگیرانم.
از آن زمان است که پیرمرد با من سخن می گوید:
از همه چیز واگویه می کنیم؛ او می گوید و من عاشقانه و سیری ناپذیر می شنوم؛ او می خواند و من از روز و مردمانش کنده می شوم تا سکوت شامگاهان را مزه مزه کنم...
چند روزی است پیرمرد دستی به ریش بلند سپیدش کشیده، شیشه های عینکش را هم برق انداخته و زیر سیگاری اش هم عوض شده (می گوید شفیعی برایش سوغات آورد وسرفه می کند)
شاید دوباره عاشق شده باشد پیرمرد.
این روزها طور دیگری می بینمش؛ شعرهایش طوری دیگر به جانم می نشیند، طاسی سرش دوست داشتنی تر شده است (دیشب چایش را می نوشید، که گفتم راست می گویند، پیری زیبا است!) همینطور که استکان انگشتی را بالا می برد که چای را تا آخرین جرعه سر بکشد نیم نگاهی انداخت و نفهمیدم که تایید کرد یا ..... پیری و سپیدی اش دیشب به نظرم زیبا می آمد؛ هر چند که یادم می آید در همان خانه قدیمی که از لابلای کتابها با آن دستان گره کرده، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند و ریشهای سپید اش تمام سر و صدای های کودکی مان را تاب می آورد و شادمانه و نگران نگاهمان می کرد هم زیبا به چشم می آمد.
دیشب از میان شعرهایی که خواند، شعری بود که فکر می کنم می خواست با مفهومش قولی از من بگیرد؛ فکر می کنم گفت این به قول خودش چامه را سال ۱۳۲۸ سروده است، بله دقیقا در خاطرم است گفت:تهران آبان یک هزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی
و بند بلند آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد، نگاه که کردم چایش را تمام کرده بود...
بلند شدم که برایش استکانی دیگر پر کنم.
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
دشمنان دوست یا دوستان دشمن
چه عامیانه از عشق سخن می رانند
چه دهشتناک شهوت را می ستایند
خانم رنگین کمان، تو کجا و اینان به کدام ترکستان؟؟
چه دوستانه از عشق می گویند و چه دشمنانه با آن بیگانه اند.
به راستی اینان کیستند؟؟
از دشمنان برم شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟
آه که اینان چقدر با من بیگانه اند و چه ستیزی خونبار با عشق آغازیده اند.
تنهاییم را در این هیئت مجعول به کدامین سو واگویه کنم جز تو ..؟
به کدام واژگان فریاد برآورم؟؟
که این دشمنان دوست چه نامهربانانه تیغ بر اندامم می کشند.....
واگویه هایم را خموشانه نطلب که هیچ در بساطم نیست جز عشق...
مگر که خواستار همان باشی....
** به دلیل ابرام در ننگاشتن نام و یا اشاره به گروهی از نقطه استفاده کردم. هر چند که نقاط حامل پیام هستند و به خوبی از پس ماموریت خویش بر می آیند.
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
خموشانه
می خواهم تمام عشقم را نثار کسی کنم و نمی یابمش.
می خواهم تمام بودنم را نفس بکشم.
عاشق عاشق بودنم.همواره عشق، آتشی ورجاوند در دلم افروخته است.گرمای مقدسی که در لهیبش تفتیده شده ام.
باری این سده چنان جانم را میسوزاند که از پای افتاده ام و چنان عطر خاک بر تنم افشانده است که افلاک به نسیان سپرده ام و در جدال عقل و عشق،جانب عقل گرفته ام.جدال جهان و جان،نبرد عقل و عشق، و ستیز خاک و افلاک،فرش و عرش و کویر و آب چونان هماورد دردناک تگرگ و گلبرگ و جنگ سوزناک داس و ارکیده.
می خواهم عاشق شوم خانم رنگین کمان.
درد بی عشقی بر بند بند وجودم چیره گشته و طاقت از جانم ربوده است.
سخت در جهانم و جهانم از جان خالی است.
سخت عشق در برم است و من از برم دورم.
سخت لبانت بر لبانم می ساید و وجودم از لذت بوسه به سماع نمی آید.
به راستی این همه آشفتگی با که گویم بانو؟؟
عاشقانه زیستن چه دور است و سخت خانم رنگین کمان؛عاشقانه زیستن چه تاریک است و شوم در این قرن.
گویند رفیقانم : از عشق نپرهیزی؟؟
تو بگو بانو...
از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟؟
با جهان،با تگرگ،با کویر،با داس،با فرش با عقل...
دوست نمی دارمشان بانو....
به راستی درد بی عشقی جز تو با که نجوا کنم که در برابرش خموشانه طلب نکند؟
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
جدال عقل و عشق
(( وای به حال مردگان، وای به حال زندگان و خوشا به حال آنکه نه زنده شد و نه مرد ))
گاه به بن بستی خیالی می رسیم،گاه خودمان را باور نمی شود، گاه به صداقت کیهان شک می کنیم.
ما انسان زاده شده ایم و انسان می میریم و به قطعیت خبری از ابر انسان نیست.
ما نه به تن مورچگان می رویم و نه کالبد گرگان را پر می کنیم.
این است چرخه ای عبث که آغاز کرده ایم.
و اما بر این عقلانیت به ظاهر مطلق چاره ای متافیزیکی وجود دارد به طاهر غیر عقلانی.
عشق، اگر چه به تعبیر سارتر خودآزاری و به زعم کامو خطایی کودکانه به نظر برسد،اما یگانه راه کندن از این منجلاب دیری بالغ است.اما، ما در این منجلاب دیری بالغ به عقلانیت و منطقی گس گرفتار آمده ایم و یقینا لازمه ی عشق این نیست.
در باورهای شرقی چامه ای کیهانی وجود دارد که:
آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
و یا شاید...
آنجا که عقل خیمه زند جای عشق نیست
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
کویر
به استاد عثمان محمدپرست
کویر؛
صحنه یکتای هنرمندی مردمانی که با خشم روزگار ساخته اند و دلها به عشق آن درباخته اند.
کویر صحنه عشقبازی عرش و فرش، تلاقی کیهان و زمین؛ و اریکه ی مردمانی رادمرد که جانها به عشق کویر سپرده اند و آتش ورجاوند گونه ی آن در دل افروخته اند.
در کویر تا حد کفایت می توانی عاشق شوی و چه بسیار مردمانی که دل در گرو این سرزمین داشته اند و از غضبی که طبیعت نثارشان کرده است سخن ها گفته اند، عشق ها ساخته اند وشعرها سروده اند.
این سرزمین گویای رادمردی فرزندانش است.فرزندانی که درد دیار می شناسند و به پیکار می پردازند از برای آبادانی سرزمینشان.
قصه کویر و چه بسا ایرانزمین قصه پر غصه ای است.
هزاران سال است گویا که نیاکانمان از باربد و نکیسا تا درویش خان، از شیدا و صبا تا شجریان و عثمان همه و همه حدیث این راه پر خون می کنند و قصه های عشق مجنون می کنند. نفیر آنان از نیستان ببریده شدن است، آنان در روزگاری گرفتار آمده اند که ارزش دیدن ندارد و در هر خطه ی ایران زمین این نفیر را به طریقی در می کشند.از باربد و نکیسا که سرزمین خسروان را به نغمه ها و آهنگهای پهلوی می آراستند تا عثمان و حاج قربان که آن را به مقامهای خراسان زیور می کنند.
حدیث پر درد سرزمین من معطوف به کویر نیست.
اما سرزمین کویر و فراخی دوردستش این دردها و غصه ها را از دل فرزندان دیارش نبرده است و به کمرنگی مایل نکرده است.مردم این دیار این دردها و نامردمی ها پیش چشم دارند و آن را به هر روز زمزمه می کنند؛ دستهای کویری خویش بر سازهاشان می کشند و زخمه شان تاریخ سده ها را در تو زنده می کند و گویی نیاکانت با تو در سخن در آمده اند. تاختها و تاراجها به پیش چشم می بینی و به مظلومیت مردم دیارت چشم تر می کنی.
ای خواف شگفت روزگاری داری
رنج و غم و درد بیشماری داری
محروم و بدون غمگساری اما
عثمان و دوتار بی قراری داری **
به راستی که شگفت روزگاری دارد ایرانزمین؛ و چه بسیار ایران پوران و ایران دختانی که این اوج ها و موج ها در دل جاودان داشته اند و فرهنگ و آهنگ دیارشان را سینه به سینه نقل کرده اند و ارزانی اهل دل داشته اند.
بزن عثمان که چاره اهل رازی
به غم باید بسوزی تا بسازی
بزن عثمان که از دل می زنی تو
مرا هم با دوتارت می نوازی **
این فرزند ایران زمین نهاد آسمانی خود با پنجه های کویری اش بر این دو شاهراه کهکشانی جاری می کند که گویی از نسیم سبکبال بامدادان بر تن گلبرگهای فرودین برآمده است و آنگاه که فریاد بر می آورد می پنداری آهی و فغانی است که داستان روزگاران پر فرازو نشیب مردمی رنجور را از جان پر درد آنان می نوازد.
بزن عثمان که از غم هر دو نالیم
به نالیدن کنار هم ببالیم
دو تار از تو دوبیتی از من زار
بنالیم آی بنالیم آی بنالیم **
آنگاه که عثمان در خلوت دل به این دو شاهراه آسمانی در می آید آنقدر تو را با خود بالا و پایین می برد تا مستت کند و آنقدر به این سو آن سو می کشاندت و می تازاند که می پنداری ایران زمین را در نوردیده ای، از مدائن تا تیسفون، از پارسه تا طاق بسطام،و از دشت مغان تا سرزمین خواف، آنقدر می تازاند که پنداری تمامی کویرهای سرزمینت را سفر کرده ای و وقتی دوتار را در فراز، فرود می آورد و بر زمین می نهد، سالکی هستی که سرسلسله ات در نیمه راه بر زمین گزارده است.
تو می خواهی به سفر درآیی و او دیگر عزم سفر نمی کند و بدینسان است که باز می خواهی عثمان را باری دیگر و در خلوتی دیگر بیابی و اگر جهان را نبرده باشی و جان را به نسیان نسپرده باشی دیگر عثمان را رها نخواهی کرد و بی شک عثمان نیز ترا.
نیایش ات نیز بدینگونه خواهد بود که: پروردگارت امردادش دارد و بر اهل هنر ببخشایدش.
پس:
بزن عثمان كه غم بسيار دارم
بيــا بنشين كه با تو كـار دارم
بيــا خلوت كنيم امشب دمي را
كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم **
اشعار: روانشاد مجتبی کاشانی **
دوشنبه پنجم مرداد 1388
دلم بس ناجوانمردانه تنگ است
درود
درود به تو ستاره عزیز و درود به تمام کسانی که دلشون مثل دل امروز خیلی از ماها حتی یک ستاره هم نداره.
این مطلب رو تقدیم می کنم به همه کسایی که دوسشون دارم
هر چند به نظر خودم چیز قابل داری نیست چون خیلی ساده و عامیانه نوشتمش
اما در عوض حرف دلمه
چیزایی که بدون هیچ نظم و ترتیبی نوشتم
حالا نمی دونم تا حالا کسی بوده که دو کلمه حرف دلش رو بخواد تقدیم به کسی کنه ؟؟
نوشته ی قابل داری نیست اما:
به نوید، خانم رنگین کمان و کسایی که دوسشون دارم تقدیمش می کنم
چند وقته دلم خیلی تنگه
تنگ کسایی که دوسشون دارم
تنگ کسایی که پیشم نیستن و یا حتی پیشم هستن
تو این چند وقت که نبودم یا بهتر بگم دل و دماغ نوشتن نداشتم چند تا زاد روز (به عربی میشه تولد) گذشت.زاد روز خودم که ۱۱ تیر ماه بود و بنا به دلایلی که دوست ندارم توضیح بدم جشن نگرفتم و اجازه هم ندادم نه دوستام و نه خانواده ام این کار رو انجام بدن. (دلایلش برای خودم محفوظ)
هر چند که هم دوستانم و هم خانواده ام مهربانی کرده بودن و کادو هاشون رو از راههای خیلی خیلی دور و خیلی خیلی نزدیک یا واسم فرستادن و یا به دست خودم رسوندن.
و ۳ مرداد ماه زاد روز دوست گلم نوید که امسال تو ینگه دنیا می خواست این روز رو جشن بگیره که اون هم این کار رو نکرد و دلایلش رو برای خودش نگه داشت و فکر می کنم که دلیل این کار رو به کسی هم نگفت.
زاد روزش دلم خیلی براش دوباره تنگ شد
دلم هوای اون روزایی رو کرد که با هم می شستیم، راه می رفتیم یا به قول خودش بعضی وقتا هم می رفتیم دور دور.دلم خیلی گرفت، دلم تنگ شد برای تنها کسی که احساس می کردم حرفام رو می فهمه، تنگ شد.
به همین سرعت یک سال از روزی که نوید رفت گذشت؛ ۷ مرداد میشه یک سال
شب آخری که اسباباشو جمع می کرد شاید هیچ وقت یادم نره
شبی که از بی خوابی مست بودم
شبی که جلو اشک هام رو نتونستم بگیرم
شبی که هوا تاریک بود ولی دیگه صبح شده بود
شبی که نوید باید می رفت
هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای کسی تنگ بشه
اما این روزا دلم واسه دو نفر تنگ شده
نوید
خانم رنگین کمان
راستش : درد بی عشقی ز جانم برده طاقت
دلم برا نوید که خیلی وقته تنگه
برا شبای درس خوندنمون
وقتایی که عکاسباشی می شد
وقتایی که تو ماشین بغل دستت خوابش می برد
وقتایی که جلو در بانک می کاشتت
وقتایی که مثل مادربزرگها درد و دل می کردیم
وقتایی که با هم یکی به دو می کردیم
همش برام خاطره های فراموش نشدنی ای هستن واقعا نوستالژیک
و اما خانم رنگین کمان......
نه خانم رنگین کمانی که شما بخواین بش شکل بدین نه......
خانم رنگین کمانی که یادمه آخرین بار آیندگان خبر آورده بودن که روزی خواهد آمد
باش قهر کرده بودم
تقصیر خودش بود که نمی یومد
دلم واسش خیلی تنگه
درد بی عشقی تمام وجودم رو گرفته
اما چیکار کنم که این آیندگان فقط گفتن که می یاد و عکسشو دستم ندادن که بشناسمش
کاش .....
کاش که یه روزی، یه جایی، یه حالی پیداش بشه یا پیداش کنم...
خب... تنها بازمانده خیالها و رویا پردازی های کودکی من همین خانم رنگین کمانه...
تنها چیزی هست که می بردم به روزای شیرین کودکی
هر چند دلم برای همین دو نفر تنگ نیست
برای چیزای دیگه هم دلم تنگه...
دلم برای یک مسافرت با حوصله به تهران تنگه
تهران رو خیلی دوس دارم
نه به خاطر شلوغی و ترافیک و جردنش
تهرات رو دوست دارم به خاطر تئاتر شهرش،به خاطر پارک دانشجوش که خانم رنگین کمانو نشسته و کتاب به دست رو نیمکتای سبزش خواب می بینم.
تهران رو دوس دارم به خاطر کافه نادری که با نوید اونجا بشینیم و از زندگی گپ بزنیم
دلم می خواد یه روزی بشه که کنار میدون آزادی وایستیم و عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم نوید هم باید باشه؛ شاید تا اون موقع خانم رنگین کمانم پیداش شه....
کسی چه میدونه.......
خدایا چنان کن که پایان کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار

