تبليغاتX
زخـــمـــــه

چهارشنبه چهارم آذر 1388

گاهی دلم تنگ می شود

گاهی دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود برای مادرم

دلم تنگ می شود برای اینکه چشمانم بدرخشد و قلبم به طپش وادار شود

برای اینکه دلم برای کسی بلرزد

دلم تنگ می شود برای خیلی چیزها

دلم تنگ می شود برای نوشتن

برای بی آداب و ترتیب سخن گفتن

حتی برای کسانی که از خود می رانمشان

برای یک شاخه گل نرگس

برای یک لیوان چای داغ از دست کسی که دوستش دارم

برای شیراز

برای ساز

برای معلم کلاس دومم

دلم تنگ می شود برای یک لحظه بی آلام زندگی کردن

برای لحظه ای کیهانی زیستن

و یا شاید برای درنگی عاشق شدن

من دلم تنگ می شود

برای کسی که در همین نزدیکی است

شاید در یکی از کوچه های این شهر

شاید در یکی از خانه های این شهر

کسی که بی پیرایه می خواهمش گاهی با ردای آبی دریایی اش

کسی که شاید در بامداد ۴ آذر برایم آغاز شده باشد

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 20:58 |  لینک ثابت   • 

شنبه دوم آبان 1388

به آرامی آغاز به مردن می کنی

به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر سفر نكنی،
اگر كتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نكنی.



به آرامی آغاز به مردن مي كنی
زماني كه خودباوري را در خودت بكشی،
وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.



به آرامي آغاز به مردن مي كنی
اگر برده ی عادات خود شوی،
اگر هميشه از يك راه تكراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغيير ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نكنی،
يا اگر با افراد ناشناس صحبت نكنی.



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سركش،
و از چيزهايی كه چشمانت را به درخشش وامی دارند،
و ضربان قلبت را تندتر مي كنند،
دوری كنی . .. .،



تو به آرامی آغاز به مردن مي كنی
اگر هنگامی كه با شغلت، يا عشقت شاد نيستی، آن را عوض نكنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،
اگر ورای روياها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
كه حداقل يك بار در تمام زندگي ات
ورای مصلحت انديشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز كن!
امروز مخاطره كن!
امروز كاری كن!
نگذار كه به آرامی بميری!
شادی را فراموش نكن!

"پابلو نرودا ،ترجمه از احمد شاملو

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 22:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه یکم آبان 1388

عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان

در تماشاخانه ی وبلاگ همایون شجریان عکسهایی از مراسم خاکسپاری استاد مشکاتیان قرار گرفته است که بنده نیز در این مراسم حضور داشته و در کنار اساتید موسیقی ایران زمین دیده می شوم.این گزارش تصویری شامل عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان است که چندی پیش در حضور انبوه نیشابوریان سرفراز و قدرشناس برگزار گردید. در این عکس‌ها استاد حسین علیزاده، کیوان ساکت، همایون شجریان، حمیدرضا نوربخش، عثمان محمدپرست و برادران شجریان دیده می‌شوند.

عکس‌هایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 23:31 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388

چون زمام اختیار از دست رفت

این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است

کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست

چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش

زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست

این هایی را که می نویسم نخوانید

می خواهم با خودم درد دل کنم و آموخته ام که درد دل هایم را واژگان با چاشنی بوی جوهر نجوا کنند.

می خواهم دیگر ننویسم،شاید باورتان نشود اما الان هم اشکهایم سرازیر است و هم قلمم بر کاغذ؛با خودم می گویم مگر می شود که نرود میخ آهنین بر سنگ و اینقدر بنویسیم و بگوییم و افاقه نکند.

من که همیشه در میان دوستان و اطرافیانم نماد امیدواری و اعتماد به نفس بوده ام اینگونه به زانو درآمده ام.داود سیاری می گوید که امیدوار باش،اما تقریبا یادم رفته است که چگونه قدیم تر ها می توانستم که امید وار باشم.

خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان در گوشم شعری از حضرت حافظ نجوا می کند:

یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن

وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن

چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب

باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم

سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور

آری همه اینها را می دانم اما نمی توانم غم نخورم،هر کسی که ذره ای دغدغه میهن داشته باشد نمی تواند که غم نخورد،هر که حتی ذره ای به انسانیت فکر کند نمی تواند غم نخورد؛غمگین بودنم از سر ناتوانی است،اینکه می بینم و هیچ از دست نمی آید که بکنم؛البته نه اینکه کاری برای انجام نباشد که هست اما من خود را بی نهایت ناتوان می بینم.

امروز بعد مدتها آن هم به دستور پزشک برای قدم زدن و خرید موارد تجویز شده توسط وی به خیابان رفتم.بعد از مدتی قدم زدن به صحنه ای بر خوردم که روحم را به درد آورد و چشمانم را به اشک.

مامورین نیروی انتظامی در قالب گشت ارشاد دو دختر جوان را فقط به این دلیل که حجاب مناسب را از نظر حکومت رعایت نکرده بودند به حالتی خشن،وحشتناک و با زور مانند فروشندگان مواد مخدر یا قاتلین که حتی همچین رفتاری که من امروز مشاهده کردم به با این دسته از مجرمین هم جایز نیست به داخل مینی ون های گشت ارشاد پرتاب کردند.

گریه،جیغ و نگاه ملتمسانه آن دو دختر به سمت مردم صحنه ای مشمئز کننده به وجود آورده بود که غیر قابل تحمل بود.از ناتوانی خودم در برابر آن لشکر عبوس و خشمگین گشت ارشاد به گریه افتادم و فقط به داخل یکی از پاساژهای اطراف پناه بردم تا گریه و سوگواری ام به دلیل از میان رفتن انسانیت که اساسش اختیار است و یا از آن هم مهمتر ناتوانی ام را از دید همگان و از همه مهمتر دوستم پنهان کنم.حتی می ترسیدم که اطرافیانم بفهمند من به خاطر از بین رفتن انسانیت اشکی بی ارزش چکانده ام.در همان لحظه بود که ناگاه به این فکر کردم که چرا ما برای جانب انسانیت گرفتن دست و دلمان می لرزد.چه توفیری می کند که ما به زور حجاب از سر زن مسلمان بکنیم و یا به زور بر سر دیگری حجاب بکشیم.

نمی خواهم صحنه را تشریح کنم که همه بارها مشابه آن را دیده ایم و سالهاست همه با کمک هم شمارش معکوس از میان رفتن کرامت انسانی و اصل بنیادین انسانیت یا همان اختیار  را آغاز کرده ایم.

در ماشین که نشستم تا از جو عجیب و غریب خیابانهای بی نشاط ،غمگین و خاکستری به خانه پناه ببرم و با سازم درد دل کنم فقط این ندای آسمانی استاد شجریان بود و واژگان فریدون مشیری که می توانست آرامم کند و به اشکهایم معنا دهد تا از ته دل فوران کنند.

آه باران

ای امید جان بیداران 

بر پلیدی ها

 که ما عمری است در گرداب آن غرقیم

آیا چیره خواهی شد؟؟

به خانه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود نگران حال آن دختر بودم که بر او چه خواهد گذشت امشب در جایی که ذره ای احساسات و ملایمت های دخترانه در آن وجود ندارد.

به دلیل قرص های دیکلوفناکی که خورده بودم دستم روی ساز نمی چرخید و حنجره ام هم برای سر دادن آوازی یاری ام نمی کرد.آواز خواندن همیشه حالم را بهتر می کند شما هم حتی اگر صدایتان خوب نسیت امتحان کنید.

یاد مشکاتیان افتادم،زنگ مضرابهایش،ضرب همایون و آوای شیدای استاد شجریان ؛دلم هوای قاصدک کرد کاری که هیچ وقت در ایران مجوز نگرفت و آوز شجریان بر شعر استاد سخن سعدی  در مایه دشتی:

عشق در دل ماند و یار از دست رفت

دوستان دستی که کار از دست رفت

ای عجب گر من رسم در کام دل

کی رسم چون روزگار از دست رفت

بخت و یار و زور و زر بودم دریغ

کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند

صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندر آیم گو درآی

بهتر از من صد هزار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود

چون زمام اختیار از دست رفت

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیستم مهر 1388

امشب همه غمهای عالم را خبر کن

درود بر  دوستان عزیز

مدتی هست که غم عجیبی روی دلم سنگینی می کند

مدتی هست که در درون شاد نیستم

اگر خنده ای هم هست نقابی است که بر صورت گذارده ام

در این مدت که ننوشته ام اتفاقهای زیادی افتاده است

یک مسافرت تقریبا بلند مدت در دشت کویر ایران،آشنایی با مردمانی که در نقطه ای زیست می کنند که شکلی دیگر از حیات را رقم زده اند.زیارت شیراز شهری که دوستش می دارم و در آن است که جانم آرامش می یابد در جوار حضرت حافظ و سعدی عاشق،نقش رستم،پارسه و پاسارگاد بر تربت نیایم کوروش کبیر و یاداوری آزادمنشی مردمان سرزمین پارس و .....

اما انتظارم از اینکه سفر بتواند غم را از جانم بزداید بیهوده بود و تازه در پختگی این سفر دراز بود که دریافتم که غم عشقی باید که غمهای دگر جمله نمانند.

تازه سفر پایان یافته بود که پرویز مشکاتیان از میان رفت و با خود زمزمه کردیم که امشب همه غمهای عالم را خبر کن و فریاد برآوردیم که دوستان دستی که کار از دست رفت..

حال مانده ام که غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم؟؟

در همان روزها بود که دوستی از دانشکده هنرهای زیبا و دانشجوی رشته موسیقی تماس گرفت و شادمان بود از دیدن من در ماتمکده رسانه غیر ملی ((که هیچگاه قدر هیچ هنرمندی را ندانسته است)) میان بزرگان موسیقی ایران زمین در مراسم تشییع پرویز مشکاتیان در سرزمین نیای فکری و اجدادی اش خیام.

سخن این دوست بر غمهایم افزود چرا که چنین خودخواهی آشکاری برایم پذیرفته نبود و در واکنش به گفته اش که گفت: (( خوش به حالت که کنار استاد علیزاده،همایون شجریان و عثمان محمدپرست و بقیه بودی،تو تلویزیون دیدمت)) گفتم: ((کاش که خوش به حالم نمی شد و پرویز مشکاتیان در میان ما بود)) مشکاتیانی که با صدای مضرابش عاشق شدم،گریستم به سماع آمدم و ایرانم را بیش از پیش عاشقانه به ستایش درآمدم.

همیشه باور داشتم که دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد اما با این گفته ها و احوالات پیرامونی ام دریافتم که دردا که حتی به مرگ نیز نسنجند قدر مرد.

و اما دوستان غیبتهای صغری و کبری من را نیز فعلا موجه کنید تا زندگی به روال روزمرگی و آسودگی بازگردد شاید که رسم در زمانه ما هم این است،اینکه شاید باید طعم گس رزومرگی را با تمام وجود بچشیم.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 15:55 |  لینک ثابت   • 

شنبه سی و یکم مرداد 1388

آینه در آینه

چند شبی است هوشنگ در برابرم می نشیند و برایم شعر خوانی می کند

چند شبی است تمام هوش و حواسم به اوست

چند شبی است همه می خوابند و این درد پای لعنتی که امانم را بریده و طاقت از کف من پر طاقت ربوده است به سراغم می آید و من از ترس این درد لعنتی فرار می کنم در آغوش هوشنگ... (نمی دانم چرا هوشنگ صدایش می زدیم، همسایه ها به او سایه هم می گفتند)

از کودکی دوست خانوادگی مان بود و عکسش با آن ریش های بلند، همیشه از لابلای کتابها به من نگاه می کرد، نمی شناختمش اما ریشهای سپیدش آرامشم می داد.

ریش بلند سپید، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند با دستانی گره کرده بر جلد آینه در آینه ایستاده بود.

بعدها که دلم تنگ شد و کلاس اول را هم دیگر خیلی وقت پیش قبول شده بودم با ترس دست به آن ریش بلند سپید کشیدم، عینک شاعرگونه اش را جابجا کردم و ناگهان گره دستانش خود به خود از هم باز شد؛  احساس کردم پیرمرد با من به سخن درآمده است.

با صدایی خش دار خواست که برایش سیگاری بگیرانم.

از آن زمان است که پیرمرد با من سخن می گوید:

از همه چیز واگویه می کنیم؛ او می گوید و من عاشقانه و سیری ناپذیر می شنوم؛ او می خواند و من از روز و مردمانش کنده می شوم تا سکوت شامگاهان را مزه مزه کنم...

چند روزی است پیرمرد دستی به ریش بلند سپیدش کشیده، شیشه های عینکش را هم برق انداخته و زیر سیگاری اش هم  عوض شده (می گوید شفیعی برایش سوغات آورد وسرفه می کند)

شاید دوباره عاشق شده باشد پیرمرد.

این روزها طور دیگری می بینمش؛ شعرهایش طوری دیگر به جانم می نشیند، طاسی سرش دوست داشتنی تر شده است (دیشب چایش را می نوشید، که گفتم راست می گویند، پیری زیبا است!) همینطور که استکان انگشتی را بالا می برد که چای را تا آخرین جرعه سر بکشد نیم نگاهی انداخت و نفهمیدم که تایید کرد یا ..... پیری و سپیدی  اش دیشب به نظرم زیبا می آمد؛ هر چند که یادم می آید در همان خانه قدیمی که از لابلای کتابها با آن دستان گره کرده، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند و ریشهای سپید اش تمام سر و صدای های کودکی مان را تاب می آورد و شادمانه و نگران نگاهمان می کرد هم  زیبا به چشم می آمد.

دیشب از میان شعرهایی که خواند، شعری بود که فکر می کنم می خواست با مفهومش قولی از من بگیرد؛ فکر می کنم گفت این به قول خودش چامه را سال ۱۳۲۸ سروده است، بله دقیقا در خاطرم است گفت:تهران آبان یک هزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی

و بند بلند آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد، نگاه که کردم چایش را تمام کرده بود...

بلند شدم که برایش استکانی دیگر پر کنم.

 

نشود فاش كسي آنچه ميان من و تو ست
تا اشارات نظر نامه‌رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي‌گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش، ار نه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه فردوس و تمناي بهشت
گفت و گوئي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه عقل
هر كجا نامه عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
« هوشنگ ابتهاج »

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:42 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388

دشمنان دوست یا دوستان دشمن

چه زبونانه است عادت ........ **

چه عامیانه از عشق سخن می رانند

چه دهشتناک شهوت را می ستایند

خانم رنگین کمان، تو کجا و اینان به کدام ترکستان؟؟

چه دوستانه از عشق می گویند و چه دشمنانه با آن بیگانه اند.

به راستی اینان کیستند؟؟

از دشمنان برم شکایت به دوستان

چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟

آه که اینان چقدر با من بیگانه اند و چه ستیزی خونبار با عشق آغازیده اند.

تنهاییم را در این هیئت مجعول به کدامین سو واگویه کنم جز تو ..؟

به کدام واژگان فریاد برآورم؟؟

که این دشمنان دوست چه نامهربانانه تیغ بر اندامم می کشند.....

واگویه هایم را خموشانه نطلب که هیچ در بساطم نیست جز عشق...

مگر که خواستار همان باشی....

 

** به دلیل ابرام در ننگاشتن نام و یا اشاره به گروهی از نقطه استفاده کردم. هر چند که نقاط حامل پیام هستند و به خوبی از پس ماموریت خویش بر می آیند.

 

 

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 0:14 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

خموشانه

می خواهم تمام عشقم را نثار کسی کنم و نمی یابمش.

می خواهم تمام بودنم را نفس بکشم.

عاشق عاشق بودنم.همواره عشق، آتشی ورجاوند در دلم افروخته است.گرمای مقدسی که در لهیبش تفتیده شده ام.

باری این سده چنان جانم را میسوزاند که از پای افتاده ام و چنان عطر خاک بر تنم افشانده است که افلاک به نسیان سپرده ام و در جدال عقل و عشق،جانب عقل گرفته ام.جدال جهان و جان،نبرد عقل و عشق، و ستیز خاک و افلاک،فرش و عرش و کویر و آب چونان هماورد دردناک تگرگ و گلبرگ و جنگ سوزناک داس و ارکیده.

می خواهم عاشق شوم خانم رنگین کمان.

درد بی عشقی بر بند بند وجودم چیره گشته و طاقت از جانم ربوده است.

سخت در جهانم و جهانم از جان خالی است.

سخت عشق در برم است و من از برم دورم.

سخت لبانت بر لبانم می ساید و وجودم از لذت بوسه به سماع نمی آید.

به راستی این همه آشفتگی با که گویم بانو؟؟

عاشقانه زیستن چه دور است و سخت خانم رنگین کمان؛عاشقانه زیستن چه تاریک است و شوم در این قرن.

گویند رفیقانم : از عشق نپرهیزی؟؟

تو بگو بانو...

از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟؟

با جهان،با تگرگ،با کویر،با داس،با فرش با عقل...

دوست نمی دارمشان بانو....

به راستی درد بی عشقی جز تو با که نجوا کنم که در برابرش خموشانه طلب نکند؟

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 1:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388

جدال عقل و عشق

(( وای به حال مردگان، وای به حال زندگان و خوشا به حال آنکه نه زنده شد و نه مرد ))

گاه به بن بستی خیالی می رسیم،گاه خودمان را باور نمی شود، گاه به صداقت کیهان شک می کنیم.

ما انسان زاده شده ایم و انسان می میریم و به قطعیت خبری از ابر انسان نیست.

ما نه به تن مورچگان می رویم و نه کالبد گرگان را پر می کنیم.

این است چرخه ای عبث که آغاز کرده ایم.

و اما بر این عقلانیت به ظاهر مطلق چاره ای متافیزیکی وجود دارد به طاهر غیر عقلانی.

عشق، اگر چه به تعبیر سارتر خودآزاری و به زعم کامو خطایی کودکانه به نظر برسد،اما یگانه راه کندن از این منجلاب دیری بالغ است.اما، ما در این منجلاب دیری بالغ به عقلانیت و منطقی گس گرفتار آمده ایم و یقینا لازمه ی عشق این نیست.

در باورهای شرقی چامه ای کیهانی وجود دارد که:

آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست

و یا شاید...

آنجا که عقل خیمه زند جای عشق نیست

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 11:43 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

کویر

به استاد عثمان محمدپرست

 

کویر؛

صحنه یکتای هنرمندی مردمانی که با خشم روزگار ساخته اند و دلها به عشق آن درباخته اند.

کویر صحنه عشقبازی عرش و فرش، تلاقی کیهان و زمین؛ و اریکه ی مردمانی رادمرد که جانها به عشق کویر سپرده اند و آتش ورجاوند گونه ی آن در دل افروخته اند.

در کویر تا حد کفایت می توانی عاشق شوی و چه بسیار مردمانی که دل در گرو این سرزمین داشته اند و از غضبی که طبیعت نثارشان کرده است سخن ها گفته اند، عشق ها ساخته اند وشعرها سروده اند.

این سرزمین گویای رادمردی فرزندانش است.فرزندانی که درد دیار  می شناسند و به پیکار می پردازند از برای آبادانی سرزمینشان.

قصه کویر و چه بسا ایرانزمین قصه پر غصه ای است.

هزاران سال است گویا که نیاکانمان از باربد و نکیسا تا درویش خان، از شیدا و صبا تا شجریان و عثمان همه و همه حدیث این راه پر خون می کنند و قصه های عشق مجنون می کنند. نفیر آنان از نیستان ببریده شدن است، آنان در روزگاری گرفتار آمده اند که ارزش دیدن ندارد و در هر خطه ی ایران زمین این نفیر را به طریقی در می کشند.از باربد و نکیسا که سرزمین خسروان را به نغمه ها و آهنگهای پهلوی می آراستند تا عثمان و حاج قربان که آن را به مقامهای خراسان زیور می کنند.

حدیث پر درد سرزمین من معطوف به کویر نیست.

اما سرزمین کویر و فراخی دوردستش این دردها و غصه ها را از دل فرزندان دیارش نبرده است و به کمرنگی مایل نکرده است.مردم این دیار این دردها و نامردمی ها پیش چشم دارند و آن را به هر روز زمزمه می کنند؛ دستهای کویری خویش بر سازهاشان می کشند و زخمه شان تاریخ سده ها را در تو زنده می کند و گویی نیاکانت با تو در سخن در آمده اند. تاختها و تاراجها به پیش چشم می بینی و به مظلومیت مردم دیارت چشم تر می کنی.

ای خواف شگفت روزگاری داری

رنج و غم و درد بیشماری داری

محروم و بدون غمگساری اما

عثمان و دوتار بی قراری داری **

به راستی که شگفت روزگاری دارد ایرانزمین؛ و چه بسیار ایران پوران و ایران دختانی که این اوج ها و موج ها در دل جاودان داشته اند و فرهنگ و آهنگ دیارشان را سینه به سینه نقل کرده اند و ارزانی اهل دل داشته اند.

بزن عثمان که چاره اهل رازی

به غم باید بسوزی تا بسازی

بزن عثمان که از دل می زنی تو

مرا هم با دوتارت می نوازی **

این فرزند ایران زمین نهاد آسمانی خود با پنجه های کویری اش بر این دو شاهراه کهکشانی جاری می کند که گویی از نسیم سبکبال بامدادان بر تن گلبرگهای فرودین برآمده است و آنگاه که فریاد بر می آورد می پنداری آهی و فغانی است که داستان روزگاران پر فرازو نشیب مردمی رنجور را از جان پر درد آنان می نوازد.

بزن عثمان که از غم هر دو نالیم

به نالیدن کنار هم ببالیم

دو تار از تو دوبیتی از من زار

بنالیم آی بنالیم آی بنالیم **

آنگاه که عثمان در خلوت دل به این دو شاهراه آسمانی در می آید آنقدر تو را با خود بالا و پایین می برد تا مستت کند و آنقدر به این سو آن سو می کشاندت و می تازاند که می پنداری ایران زمین را در نوردیده ای، از مدائن تا تیسفون، از پارسه تا طاق بسطام،و از دشت مغان تا سرزمین خواف، آنقدر می تازاند که پنداری تمامی کویرهای سرزمینت را سفر کرده ای و وقتی دوتار را در فراز، فرود می آورد و بر زمین می نهد، سالکی هستی که سرسلسله ات در نیمه راه بر زمین گزارده است.

تو می خواهی به سفر درآیی و او دیگر عزم سفر نمی کند و بدینسان است که باز می خواهی عثمان را باری دیگر و در خلوتی دیگر بیابی و اگر جهان را نبرده باشی و جان را به نسیان نسپرده باشی دیگر عثمان را رها نخواهی کرد و بی شک عثمان نیز ترا.

نیایش ات نیز بدینگونه خواهد بود که: پروردگارت امردادش دارد و بر اهل هنر ببخشایدش.

 پس: 

بزن عثمان كه غم بسيار دارم

بيــا بنشين كه با تو كـار دارم

بيــا خلوت كنيم امشب دمي را

كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم **

 

 

اشعار: روانشاد مجتبی کاشانی **

نوشته شده توسط ابراهیم دهقان حقیقی در 2:19 |  لینک ثابت   •