شنبه دوم آبان 1388
Yahoo ID
جمعه یکم آبان 1388
عکسهایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان
در تماشاخانه ی وبلاگ همایون شجریان عکسهایی از مراسم خاکسپاری استاد مشکاتیان قرار گرفته است که بنده نیز در این مراسم حضور داشته و در کنار اساتید موسیقی ایران زمین دیده می شوم.این گزارش تصویری شامل عکسهایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان است که چندی پیش در حضور انبوه نیشابوریان سرفراز و قدرشناس برگزار گردید. در این عکسها استاد حسین علیزاده، کیوان ساکت، همایون شجریان، حمیدرضا نوربخش، عثمان محمدپرست و برادران شجریان دیده میشوند.
عکسهایی از مراسم تدفین استاد پرویز مشکاتیان
سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388
چون زمام اختیار از دست رفت
این چه استغناست یارب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست
چیست این سقف بلند ساده ی بسیار نقش
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این هایی را که می نویسم نخوانید
می خواهم با خودم درد دل کنم و آموخته ام که درد دل هایم را واژگان با چاشنی بوی جوهر نجوا کنند.
می خواهم دیگر ننویسم،شاید باورتان نشود اما الان هم اشکهایم سرازیر است و هم قلمم بر کاغذ؛با خودم می گویم مگر می شود که نرود میخ آهنین بر سنگ و اینقدر بنویسیم و بگوییم و افاقه نکند.
من که همیشه در میان دوستان و اطرافیانم نماد امیدواری و اعتماد به نفس بوده ام اینگونه به زانو درآمده ام.داود سیاری می گوید که امیدوار باش،اما تقریبا یادم رفته است که چگونه قدیم تر ها می توانستم که امید وار باشم.
خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان در گوشم شعری از حضرت حافظ نجوا می کند:
یوسف گمگشته بازآید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غم دیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر طرف چمن
چتر گل در سر کشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نه ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازی های پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنش ها گر کند خار مغیلان غم مخور
آری همه اینها را می دانم اما نمی توانم غم نخورم،هر کسی که ذره ای دغدغه میهن داشته باشد نمی تواند که غم نخورد،هر که حتی ذره ای به انسانیت فکر کند نمی تواند غم نخورد؛غمگین بودنم از سر ناتوانی است،اینکه می بینم و هیچ از دست نمی آید که بکنم؛البته نه اینکه کاری برای انجام نباشد که هست اما من خود را بی نهایت ناتوان می بینم.
امروز بعد مدتها آن هم به دستور پزشک برای قدم زدن و خرید موارد تجویز شده توسط وی به خیابان رفتم.بعد از مدتی قدم زدن به صحنه ای بر خوردم که روحم را به درد آورد و چشمانم را به اشک.
مامورین نیروی انتظامی در قالب گشت ارشاد دو دختر جوان را فقط به این دلیل که حجاب مناسب را از نظر حکومت رعایت نکرده بودند به حالتی خشن،وحشتناک و با زور مانند فروشندگان مواد مخدر یا قاتلین که حتی همچین رفتاری که من امروز مشاهده کردم به با این دسته از مجرمین هم جایز نیست به داخل مینی ون های گشت ارشاد پرتاب کردند.
گریه،جیغ و نگاه ملتمسانه آن دو دختر به سمت مردم صحنه ای مشمئز کننده به وجود آورده بود که غیر قابل تحمل بود.از ناتوانی خودم در برابر آن لشکر عبوس و خشمگین گشت ارشاد به گریه افتادم و فقط به داخل یکی از پاساژهای اطراف پناه بردم تا گریه و سوگواری ام به دلیل از میان رفتن انسانیت که اساسش اختیار است و یا از آن هم مهمتر ناتوانی ام را از دید همگان و از همه مهمتر دوستم پنهان کنم.حتی می ترسیدم که اطرافیانم بفهمند من به خاطر از بین رفتن انسانیت اشکی بی ارزش چکانده ام.در همان لحظه بود که ناگاه به این فکر کردم که چرا ما برای جانب انسانیت گرفتن دست و دلمان می لرزد.چه توفیری می کند که ما به زور حجاب از سر زن مسلمان بکنیم و یا به زور بر سر دیگری حجاب بکشیم.
نمی خواهم صحنه را تشریح کنم که همه بارها مشابه آن را دیده ایم و سالهاست همه با کمک هم شمارش معکوس از میان رفتن کرامت انسانی و اصل بنیادین انسانیت یا همان اختیار را آغاز کرده ایم.
در ماشین که نشستم تا از جو عجیب و غریب خیابانهای بی نشاط ،غمگین و خاکستری به خانه پناه ببرم و با سازم درد دل کنم فقط این ندای آسمانی استاد شجریان بود و واژگان فریدون مشیری که می توانست آرامم کند و به اشکهایم معنا دهد تا از ته دل فوران کنند.
آه باران
ای امید جان بیداران
بر پلیدی ها
که ما عمری است در گرداب آن غرقیم
آیا چیره خواهی شد؟؟
به خانه که رسیدم حالم اصلا خوب نبود نگران حال آن دختر بودم که بر او چه خواهد گذشت امشب در جایی که ذره ای احساسات و ملایمت های دخترانه در آن وجود ندارد.
به دلیل قرص های دیکلوفناکی که خورده بودم دستم روی ساز نمی چرخید و حنجره ام هم برای سر دادن آوازی یاری ام نمی کرد.آواز خواندن همیشه حالم را بهتر می کند شما هم حتی اگر صدایتان خوب نسیت امتحان کنید.
یاد مشکاتیان افتادم،زنگ مضرابهایش،ضرب همایون و آوای شیدای استاد شجریان ؛دلم هوای قاصدک کرد کاری که هیچ وقت در ایران مجوز نگرفت و آوز شجریان بر شعر استاد سخن سعدی در مایه دشتی:
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی که کار از دست رفت
ای عجب گر من رسم در کام دل
کی رسم چون روزگار از دست رفت
بخت و یار و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندر آیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود
چون زمام اختیار از دست رفت
دوشنبه بیستم مهر 1388
امشب همه غمهای عالم را خبر کن
درود بر دوستان عزیز
مدتی هست که غم عجیبی روی دلم سنگینی می کند
مدتی هست که در درون شاد نیستم
اگر خنده ای هم هست نقابی است که بر صورت گذارده ام
در این مدت که ننوشته ام اتفاقهای زیادی افتاده است
یک مسافرت تقریبا بلند مدت در دشت کویر ایران،آشنایی با مردمانی که در نقطه ای زیست می کنند که شکلی دیگر از حیات را رقم زده اند.زیارت شیراز شهری که دوستش می دارم و در آن است که جانم آرامش می یابد در جوار حضرت حافظ و سعدی عاشق،نقش رستم،پارسه و پاسارگاد بر تربت نیایم کوروش کبیر و یاداوری آزادمنشی مردمان سرزمین پارس و .....
اما انتظارم از اینکه سفر بتواند غم را از جانم بزداید بیهوده بود و تازه در پختگی این سفر دراز بود که دریافتم که غم عشقی باید که غمهای دگر جمله نمانند.
تازه سفر پایان یافته بود که پرویز مشکاتیان از میان رفت و با خود زمزمه کردیم که امشب همه غمهای عالم را خبر کن و فریاد برآوردیم که دوستان دستی که کار از دست رفت..
حال مانده ام که غم زمانه خورم یا فراغ یار کشم؟؟
در همان روزها بود که دوستی از دانشکده هنرهای زیبا و دانشجوی رشته موسیقی تماس گرفت و شادمان بود از دیدن من در ماتمکده رسانه غیر ملی ((که هیچگاه قدر هیچ هنرمندی را ندانسته است)) میان بزرگان موسیقی ایران زمین در مراسم تشییع پرویز مشکاتیان در سرزمین نیای فکری و اجدادی اش خیام.
سخن این دوست بر غمهایم افزود چرا که چنین خودخواهی آشکاری برایم پذیرفته نبود و در واکنش به گفته اش که گفت: (( خوش به حالت که کنار استاد علیزاده،همایون شجریان و عثمان محمدپرست و بقیه بودی،تو تلویزیون دیدمت)) گفتم: ((کاش که خوش به حالم نمی شد و پرویز مشکاتیان در میان ما بود)) مشکاتیانی که با صدای مضرابش عاشق شدم،گریستم به سماع آمدم و ایرانم را بیش از پیش عاشقانه به ستایش درآمدم.
همیشه باور داشتم که دردا که جز به مرگ نسنجند قدر مرد اما با این گفته ها و احوالات پیرامونی ام دریافتم که دردا که حتی به مرگ نیز نسنجند قدر مرد.
و اما دوستان غیبتهای صغری و کبری من را نیز فعلا موجه کنید تا زندگی به روال روزمرگی و آسودگی بازگردد شاید که رسم در زمانه ما هم این است،اینکه شاید باید طعم گس رزومرگی را با تمام وجود بچشیم.
شنبه سی و یکم مرداد 1388
آینه در آینه
.jpg)
چند شبی است هوشنگ در برابرم می نشیند و برایم شعر خوانی می کند
چند شبی است تمام هوش و حواسم به اوست
چند شبی است همه می خوابند و این درد پای لعنتی که امانم را بریده و طاقت از کف من پر طاقت ربوده است به سراغم می آید و من از ترس این درد لعنتی فرار می کنم در آغوش هوشنگ... (نمی دانم چرا هوشنگ صدایش می زدیم، همسایه ها به او سایه هم می گفتند)
از کودکی دوست خانوادگی مان بود و عکسش با آن ریش های بلند، همیشه از لابلای کتابها به من نگاه می کرد، نمی شناختمش اما ریشهای سپیدش آرامشم می داد.
ریش بلند سپید، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند با دستانی گره کرده بر جلد آینه در آینه ایستاده بود.
بعدها که دلم تنگ شد و کلاس اول را هم دیگر خیلی وقت پیش قبول شده بودم با ترس دست به آن ریش بلند سپید کشیدم، عینک شاعرگونه اش را جابجا کردم و ناگهان گره دستانش خود به خود از هم باز شد؛ احساس کردم پیرمرد با من به سخن درآمده است.
با صدایی خش دار خواست که برایش سیگاری بگیرانم.
از آن زمان است که پیرمرد با من سخن می گوید:
از همه چیز واگویه می کنیم؛ او می گوید و من عاشقانه و سیری ناپذیر می شنوم؛ او می خواند و من از روز و مردمانش کنده می شوم تا سکوت شامگاهان را مزه مزه کنم...
چند روزی است پیرمرد دستی به ریش بلند سپیدش کشیده، شیشه های عینکش را هم برق انداخته و زیر سیگاری اش هم عوض شده (می گوید شفیعی برایش سوغات آورد وسرفه می کند)
شاید دوباره عاشق شده باشد پیرمرد.
این روزها طور دیگری می بینمش؛ شعرهایش طوری دیگر به جانم می نشیند، طاسی سرش دوست داشتنی تر شده است (دیشب چایش را می نوشید، که گفتم راست می گویند، پیری زیبا است!) همینطور که استکان انگشتی را بالا می برد که چای را تا آخرین جرعه سر بکشد نیم نگاهی انداخت و نفهمیدم که تایید کرد یا ..... پیری و سپیدی اش دیشب به نظرم زیبا می آمد؛ هر چند که یادم می آید در همان خانه قدیمی که از لابلای کتابها با آن دستان گره کرده، عینکی که خاله ام می گفت فقط شاعرها به چشمشان می زنند و ریشهای سپید اش تمام سر و صدای های کودکی مان را تاب می آورد و شادمانه و نگران نگاهمان می کرد هم زیبا به چشم می آمد.
دیشب از میان شعرهایی که خواند، شعری بود که فکر می کنم می خواست با مفهومش قولی از من بگیرد؛ فکر می کنم گفت این به قول خودش چامه را سال ۱۳۲۸ سروده است، بله دقیقا در خاطرم است گفت:تهران آبان یک هزار و سیصد و بیست و هشت خورشیدی
و بند بلند آهی کشید و پک عمیقی به سیگارش زد، نگاه که کردم چایش را تمام کرده بود...
بلند شدم که برایش استکانی دیگر پر کنم.
پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388
دشمنان دوست یا دوستان دشمن
چه عامیانه از عشق سخن می رانند
چه دهشتناک شهوت را می ستایند
خانم رنگین کمان، تو کجا و اینان به کدام ترکستان؟؟
چه دوستانه از عشق می گویند و چه دشمنانه با آن بیگانه اند.
به راستی اینان کیستند؟؟
از دشمنان برم شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟؟
آه که اینان چقدر با من بیگانه اند و چه ستیزی خونبار با عشق آغازیده اند.
تنهاییم را در این هیئت مجعول به کدامین سو واگویه کنم جز تو ..؟
به کدام واژگان فریاد برآورم؟؟
که این دشمنان دوست چه نامهربانانه تیغ بر اندامم می کشند.....
واگویه هایم را خموشانه نطلب که هیچ در بساطم نیست جز عشق...
مگر که خواستار همان باشی....
** به دلیل ابرام در ننگاشتن نام و یا اشاره به گروهی از نقطه استفاده کردم. هر چند که نقاط حامل پیام هستند و به خوبی از پس ماموریت خویش بر می آیند.
سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388
خموشانه
می خواهم تمام عشقم را نثار کسی کنم و نمی یابمش.
می خواهم تمام بودنم را نفس بکشم.
عاشق عاشق بودنم.همواره عشق، آتشی ورجاوند در دلم افروخته است.گرمای مقدسی که در لهیبش تفتیده شده ام.
باری این سده چنان جانم را میسوزاند که از پای افتاده ام و چنان عطر خاک بر تنم افشانده است که افلاک به نسیان سپرده ام و در جدال عقل و عشق،جانب عقل گرفته ام.جدال جهان و جان،نبرد عقل و عشق، و ستیز خاک و افلاک،فرش و عرش و کویر و آب چونان هماورد دردناک تگرگ و گلبرگ و جنگ سوزناک داس و ارکیده.
می خواهم عاشق شوم خانم رنگین کمان.
درد بی عشقی بر بند بند وجودم چیره گشته و طاقت از جانم ربوده است.
سخت در جهانم و جهانم از جان خالی است.
سخت عشق در برم است و من از برم دورم.
سخت لبانت بر لبانم می ساید و وجودم از لذت بوسه به سماع نمی آید.
به راستی این همه آشفتگی با که گویم بانو؟؟
عاشقانه زیستن چه دور است و سخت خانم رنگین کمان؛عاشقانه زیستن چه تاریک است و شوم در این قرن.
گویند رفیقانم : از عشق نپرهیزی؟؟
تو بگو بانو...
از عشق بپرهیزم پس با چه درآمیزم؟؟
با جهان،با تگرگ،با کویر،با داس،با فرش با عقل...
دوست نمی دارمشان بانو....
به راستی درد بی عشقی جز تو با که نجوا کنم که در برابرش خموشانه طلب نکند؟
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388
جدال عقل و عشق
(( وای به حال مردگان، وای به حال زندگان و خوشا به حال آنکه نه زنده شد و نه مرد ))
گاه به بن بستی خیالی می رسیم،گاه خودمان را باور نمی شود، گاه به صداقت کیهان شک می کنیم.
ما انسان زاده شده ایم و انسان می میریم و به قطعیت خبری از ابر انسان نیست.
ما نه به تن مورچگان می رویم و نه کالبد گرگان را پر می کنیم.
این است چرخه ای عبث که آغاز کرده ایم.
و اما بر این عقلانیت به ظاهر مطلق چاره ای متافیزیکی وجود دارد به طاهر غیر عقلانی.
عشق، اگر چه به تعبیر سارتر خودآزاری و به زعم کامو خطایی کودکانه به نظر برسد،اما یگانه راه کندن از این منجلاب دیری بالغ است.اما، ما در این منجلاب دیری بالغ به عقلانیت و منطقی گس گرفتار آمده ایم و یقینا لازمه ی عشق این نیست.
در باورهای شرقی چامه ای کیهانی وجود دارد که:
آنجا که عشق خیمه زند جای عقل نیست
و یا شاید...
آنجا که عقل خیمه زند جای عشق نیست
دوشنبه نوزدهم مرداد 1388
کویر
به استاد عثمان محمدپرست
کویر؛
صحنه یکتای هنرمندی مردمانی که با خشم روزگار ساخته اند و دلها به عشق آن درباخته اند.
کویر صحنه عشقبازی عرش و فرش، تلاقی کیهان و زمین؛ و اریکه ی مردمانی رادمرد که جانها به عشق کویر سپرده اند و آتش ورجاوند گونه ی آن در دل افروخته اند.
در کویر تا حد کفایت می توانی عاشق شوی و چه بسیار مردمانی که دل در گرو این سرزمین داشته اند و از غضبی که طبیعت نثارشان کرده است سخن ها گفته اند، عشق ها ساخته اند وشعرها سروده اند.
این سرزمین گویای رادمردی فرزندانش است.فرزندانی که درد دیار می شناسند و به پیکار می پردازند از برای آبادانی سرزمینشان.
قصه کویر و چه بسا ایرانزمین قصه پر غصه ای است.
هزاران سال است گویا که نیاکانمان از باربد و نکیسا تا درویش خان، از شیدا و صبا تا شجریان و عثمان همه و همه حدیث این راه پر خون می کنند و قصه های عشق مجنون می کنند. نفیر آنان از نیستان ببریده شدن است، آنان در روزگاری گرفتار آمده اند که ارزش دیدن ندارد و در هر خطه ی ایران زمین این نفیر را به طریقی در می کشند.از باربد و نکیسا که سرزمین خسروان را به نغمه ها و آهنگهای پهلوی می آراستند تا عثمان و حاج قربان که آن را به مقامهای خراسان زیور می کنند.
حدیث پر درد سرزمین من معطوف به کویر نیست.
اما سرزمین کویر و فراخی دوردستش این دردها و غصه ها را از دل فرزندان دیارش نبرده است و به کمرنگی مایل نکرده است.مردم این دیار این دردها و نامردمی ها پیش چشم دارند و آن را به هر روز زمزمه می کنند؛ دستهای کویری خویش بر سازهاشان می کشند و زخمه شان تاریخ سده ها را در تو زنده می کند و گویی نیاکانت با تو در سخن در آمده اند. تاختها و تاراجها به پیش چشم می بینی و به مظلومیت مردم دیارت چشم تر می کنی.
ای خواف شگفت روزگاری داری
رنج و غم و درد بیشماری داری
محروم و بدون غمگساری اما
عثمان و دوتار بی قراری داری **
به راستی که شگفت روزگاری دارد ایرانزمین؛ و چه بسیار ایران پوران و ایران دختانی که این اوج ها و موج ها در دل جاودان داشته اند و فرهنگ و آهنگ دیارشان را سینه به سینه نقل کرده اند و ارزانی اهل دل داشته اند.
بزن عثمان که چاره اهل رازی
به غم باید بسوزی تا بسازی
بزن عثمان که از دل می زنی تو
مرا هم با دوتارت می نوازی **
این فرزند ایران زمین نهاد آسمانی خود با پنجه های کویری اش بر این دو شاهراه کهکشانی جاری می کند که گویی از نسیم سبکبال بامدادان بر تن گلبرگهای فرودین برآمده است و آنگاه که فریاد بر می آورد می پنداری آهی و فغانی است که داستان روزگاران پر فرازو نشیب مردمی رنجور را از جان پر درد آنان می نوازد.
بزن عثمان که از غم هر دو نالیم
به نالیدن کنار هم ببالیم
دو تار از تو دوبیتی از من زار
بنالیم آی بنالیم آی بنالیم **
آنگاه که عثمان در خلوت دل به این دو شاهراه آسمانی در می آید آنقدر تو را با خود بالا و پایین می برد تا مستت کند و آنقدر به این سو آن سو می کشاندت و می تازاند که می پنداری ایران زمین را در نوردیده ای، از مدائن تا تیسفون، از پارسه تا طاق بسطام،و از دشت مغان تا سرزمین خواف، آنقدر می تازاند که پنداری تمامی کویرهای سرزمینت را سفر کرده ای و وقتی دوتار را در فراز، فرود می آورد و بر زمین می نهد، سالکی هستی که سرسلسله ات در نیمه راه بر زمین گزارده است.
تو می خواهی به سفر درآیی و او دیگر عزم سفر نمی کند و بدینسان است که باز می خواهی عثمان را باری دیگر و در خلوتی دیگر بیابی و اگر جهان را نبرده باشی و جان را به نسیان نسپرده باشی دیگر عثمان را رها نخواهی کرد و بی شک عثمان نیز ترا.
نیایش ات نیز بدینگونه خواهد بود که: پروردگارت امردادش دارد و بر اهل هنر ببخشایدش.
پس:
بزن عثمان كه غم بسيار دارم
بيــا بنشين كه با تو كـار دارم
بيــا خلوت كنيم امشب دمي را
كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم **
اشعار: روانشاد مجتبی کاشانی **
دوشنبه پنجم مرداد 1388
دلم بس ناجوانمردانه تنگ است
درود
درود به تو ستاره عزیز و درود به تمام کسانی که دلشون مثل دل امروز خیلی از ماها حتی یک ستاره هم نداره.
این مطلب رو تقدیم می کنم به همه کسایی که دوسشون دارم
هر چند به نظر خودم چیز قابل داری نیست چون خیلی ساده و عامیانه نوشتمش
اما در عوض حرف دلمه
چیزایی که بدون هیچ نظم و ترتیبی نوشتم
حالا نمی دونم تا حالا کسی بوده که دو کلمه حرف دلش رو بخواد تقدیم به کسی کنه ؟؟
نوشته ی قابل داری نیست اما:
به نوید، خانم رنگین کمان و کسایی که دوسشون دارم تقدیمش می کنم
چند وقته دلم خیلی تنگه
تنگ کسایی که دوسشون دارم
تنگ کسایی که پیشم نیستن و یا حتی پیشم هستن
تو این چند وقت که نبودم یا بهتر بگم دل و دماغ نوشتن نداشتم چند تا زاد روز (به عربی میشه تولد) گذشت.زاد روز خودم که ۱۱ تیر ماه بود و بنا به دلایلی که دوست ندارم توضیح بدم جشن نگرفتم و اجازه هم ندادم نه دوستام و نه خانواده ام این کار رو انجام بدن. (دلایلش برای خودم محفوظ)
هر چند که هم دوستانم و هم خانواده ام مهربانی کرده بودن و کادو هاشون رو از راههای خیلی خیلی دور و خیلی خیلی نزدیک یا واسم فرستادن و یا به دست خودم رسوندن.
و ۳ مرداد ماه زاد روز دوست گلم نوید که امسال تو ینگه دنیا می خواست این روز رو جشن بگیره که اون هم این کار رو نکرد و دلایلش رو برای خودش نگه داشت و فکر می کنم که دلیل این کار رو به کسی هم نگفت.
زاد روزش دلم خیلی براش دوباره تنگ شد
دلم هوای اون روزایی رو کرد که با هم می شستیم، راه می رفتیم یا به قول خودش بعضی وقتا هم می رفتیم دور دور.دلم خیلی گرفت، دلم تنگ شد برای تنها کسی که احساس می کردم حرفام رو می فهمه، تنگ شد.
به همین سرعت یک سال از روزی که نوید رفت گذشت؛ ۷ مرداد میشه یک سال
شب آخری که اسباباشو جمع می کرد شاید هیچ وقت یادم نره
شبی که از بی خوابی مست بودم
شبی که جلو اشک هام رو نتونستم بگیرم
شبی که هوا تاریک بود ولی دیگه صبح شده بود
شبی که نوید باید می رفت
هیچ وقت فکر نمی کردم دلم برای کسی تنگ بشه
اما این روزا دلم واسه دو نفر تنگ شده
نوید
خانم رنگین کمان
راستش : درد بی عشقی ز جانم برده طاقت
دلم برا نوید که خیلی وقته تنگه
برا شبای درس خوندنمون
وقتایی که عکاسباشی می شد
وقتایی که تو ماشین بغل دستت خوابش می برد
وقتایی که جلو در بانک می کاشتت
وقتایی که مثل مادربزرگها درد و دل می کردیم
وقتایی که با هم یکی به دو می کردیم
همش برام خاطره های فراموش نشدنی ای هستن واقعا نوستالژیک
و اما خانم رنگین کمان......
نه خانم رنگین کمانی که شما بخواین بش شکل بدین نه......
خانم رنگین کمانی که یادمه آخرین بار آیندگان خبر آورده بودن که روزی خواهد آمد
باش قهر کرده بودم
تقصیر خودش بود که نمی یومد
دلم واسش خیلی تنگه
درد بی عشقی تمام وجودم رو گرفته
اما چیکار کنم که این آیندگان فقط گفتن که می یاد و عکسشو دستم ندادن که بشناسمش
کاش .....
کاش که یه روزی، یه جایی، یه حالی پیداش بشه یا پیداش کنم...
خب... تنها بازمانده خیالها و رویا پردازی های کودکی من همین خانم رنگین کمانه...
تنها چیزی هست که می بردم به روزای شیرین کودکی
هر چند دلم برای همین دو نفر تنگ نیست
برای چیزای دیگه هم دلم تنگه...
دلم برای یک مسافرت با حوصله به تهران تنگه
تهران رو خیلی دوس دارم
نه به خاطر شلوغی و ترافیک و جردنش
تهرات رو دوست دارم به خاطر تئاتر شهرش،به خاطر پارک دانشجوش که خانم رنگین کمانو نشسته و کتاب به دست رو نیمکتای سبزش خواب می بینم.
تهران رو دوس دارم به خاطر کافه نادری که با نوید اونجا بشینیم و از زندگی گپ بزنیم
دلم می خواد یه روزی بشه که کنار میدون آزادی وایستیم و عکس دسته جمعی یادگاری بگیریم نوید هم باید باشه؛ شاید تا اون موقع خانم رنگین کمانم پیداش شه....
کسی چه میدونه.......
خدایا چنان کن که پایان کار
تو خوشنود باشی و ما رستگار
پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388
خسرو آواز ایران در جمع معترضان به نتایج انتخابات
هر زمانی که فرو میبارد از حد بیش
ریشه در من میدواند پرسشی پیگیر با تشویش
رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران....
آه باران ای امید جان بیداران
تازه گفته بودم که این روزها با بیدادش در همایون صبح را به شب می رسانم
و آن مرد آمد
آمد تا خود در کنار مردم سرزمین پارس ایستد و نه چون دیگران در کنج کنج خانه اش
آمد تا فریاد برآورد که:
چاره ی درد مرا باید این داد کند
درود بر خسرو آواز ایران زمین


دو عکس از حضور استاد محمدرضا شجریان در میان مردم در روز ۲۶ خرداد ۱۳۸۸. پایین پل پارکوی
عکس: وبلاگ خوابگرد - حضرتی
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
ایران ای سرای امید هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد
استاد محمدرضا شجریان، با ارسال نامهای به سازمان صدا و سیما، از پخش آثار وی در این رسانه ممانعت بهعمل آورد. استاد در این نامه، از سرود ایران ای سرای امید به ویژه نام بردهاند و اعلام کردهاند که این آثار به هیچ وجه مرتبط به شرایط کنونی نمیباشد. همچنین در این نامه تأکید شده است که سال ۱۳۷۴ نیز درخواست عدم پخش آثار به رئیس وقت سازمان ارسال شده است. متن نامه بههمراه تصویر آنرا در ادامه میخوانید...

جناب آقای ضرغامی
رییس محترم صدا و سیمای جمهوری اسلامی
با سلام
همانطور که اطلاع دارید صدا و سیما در شرایط فعلی مستمراً اقدام به پخش سرودهای میهنی اینجانب به ویژه سرود "ای ایران ای سرای امید" میکند. جنابعالی مستحضرید این سرود و دیگر سرودهای خوانده شده متعلق به سال ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸ است و هیچ ارتباطی به شرایط کنونی ندارد.
اینجانب در سال ۱۳۷۴ نیز اعلام کردم راضی به پخش آثار خود از صدا وسیما نیستم. مجدداً تقاضای خود را تکرار کرده و تاکید می کنم، آن سازمان هیچ نقشی در تهیه این آثار نداشته و شایسته است به حکم شرع و قانون سریعاً کلیه واحدهای آن سازمان از پخش صدا و آثار من خودداری کنند.
محمدرضا شجریان ۲۵/۳/۸۸
به نقل از www.siavash-shajarian.com
چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
این روزها که می گذرد احساس می کنم.......
آوای شیدای استاد محمدرضا شجریان به آرامش دعوتم می کند
به اندیشیدن وا می داردم
این روزها که می گذرد غمی بزرگ در دلهایمان موج می زند
این روزها که می گذرد بر گرده مان باری سنگین حس می کنیم
بحت زده و متحیر در شگفت در آمده ایم
با مناسبت ترین قطعه در ادبیات جهان که شاید احساس این روزهایمان را بیان کند و از دلمان بگوید غزل بی همتایی از حافظ شیرازی است:
یاری اندر کس نمی بینیم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
و شاید سهمگین ترین قطعه در موسیقی آوازی ایران زمین که توان آن را داشته باشد که داستان این روزها را بر گوش جانمان زمزمه کند، آواز استاد بی همتای موسیقی این سرزمین پارسایان، حضرت استاد محمدرضا شجریان بر این غزل حافظ است در آلبوم بیداد.
و آواز شجریان، هنری بس بزرگ و قابل ستایش است، که حتی به نظر من ما او را در این مورد خاص فراتر از حافظ می یابیم، چرا که حافظ این چکامه را در خفا سرود و شجریان آن را آشکارا در همایون بیداد کرد.
یاری اندر کس نمیبینیم یاران را چه شد دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمیگوید که یاری داشت حق دوستی حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت برنیامد سالهاست تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افکندهاند کس به میدان در نمیآید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمیداند خموش از که میپرسی که دور روزگاران را چه شد
جمعه بیست و دوم خرداد 1388
اندکی صبر،سحر نزدیک است
اندکی صبر،سحر نزدیک است
جمعه پانزدهم خرداد 1388
چگونگی حل مشکل اشتغال در دولت احمدی
آقای احمدی نژاد در نطق انتخاباتی خود در چهارم خرداد ما امسال از پایین آمدن و تک رقمی شدن نرخ بیکاری سخن گفت و گفت نزدیک به ۵۰٪ از برنامه جلوتریم.
این سخن را تا اینجا از محمود احمدی نژاد قبول می کنیم به سبب مقام قانونی اش.
اما رسالت دانشجو و یا بهتر رسالت انسان در کورکورانه پذیرفتن مسائل نیست.
پس از پس آن بر می آییم که ببینیم آقای احمدی نژاد و دولت وی با استفاده از چه ساز و کاری نرخ بیکاری را پایین آورده و برای مردمان فقیر و تهیدست کشور من اشتغال آفریده اند.
به سایت مرکز آمار ایران می رویم که ابتدا ببینیم تعریف دولت از شاغل در دولت قبل چه بوده است و امروز چگونه است:
در سایت مرکز آمار ایران به قسمت فهرست نشریان رفته و بر روی سالنامه آماری کشور سال ۱۳۸۳ کلیک می کنیم،در پنجره باز شده بر روی نیروی انسانی کلیک کرده و به قسمت مفاهیم و تعاریف می رویم،در سالنامه ۱۳۸۳ تعریف شاغل عبارات زیر است:
---------------------------------------------------------------
شاغل: افراد زير طبق تعريف كار شاغل به حساب ميآيند:
* كساني كه در هفت روز پيش از مراجعهي مأمور آمارگيري كار ميكردهاند.
* كساني كه داراي شغلي هستند ولي در هفت روز گذشته به عللي از جمله موارد زير كار نكردهاند و پس از رفع علت به كار خود ادامه خواهند داد:
- مرخصـي سالانـه، مرخصـي بـدون حقــوق، مرخصـي زايمـان، مأموريتهاي آموزشي و تحصيلي.
- تعطيلي موقت محل كار به خواست كارفرما مطابق با قانون يا به علت نقصمكانيكي، كمبود مواد خام، تعطيلي موقتبدونپرداختي.
- مشكلات فردي مربوط به محل كار مانند حل اختلافات، غيبت بدون مرخصي.
- نامساعد بودن شرايط آب و هوايي.
- بيماري يا مصدوميت.
- شركت در فعاليتهاي مذهبي، اجتماعي و سياسي.
* كساني كه شغل مستمر نداشته ولي در هفت روز گذشته حداقل دو روز كار كردهاند.
* كساني كه داراي شغلي هستند ولي در هفت روز گذشته به اقتضاي فصل و ماهيت فصلي كار خود، كار نكردهاند (بيكاران فصلي)، مشروط بر آن كه در جستجوي كار ديگري هم نبوده باشند
---------------------------------------------------------------
حال برای اینکه بدانیم تعریف دولت نهم و یا بهتر شخص محمود احمدی نژاد از شاغل چیست باز هم این مراحل را تکرار می کنیم:
در سایت مرکز آمار ایران به قسمت فهرست نشریان رفته و بر روی سالنامه آماری کشور سال ۱۳۸۶ کلیک می کنیم،در پنجره باز شده بر روی نیروی انسانی کلیک کرده و به قسمت مفاهیم و تعاریف می رویم،در سالنامه ۱۳۸۶ تعریف شاغل عبارات زیر است:
---------------------------------------------------------------
شاغل: تمام افراد 10 ساله و بيشتر كه در طول هفته مرجع، طبق تعريف كار، حداقل يك ساعت كار كرده و يا بنا به دلايلي بهطور موقت كار را ترك كرده باشند، شاغل محسوب ميشوند.
---------------------------------------------------------------
متاسفانه می بینید که در دولت آقای احمدی نژاد کسی که حتی در هفته یک ساعت هم کار کند شاغل محسوب می شود.
به راستی که حل معضل اشتغال چقدر آسان بوده است و متاسفانه دولت های پیشین که آقای احمدی نژاد آنها را به همه چیز متهم می کند چقدر سهل انگارانه از کنار این معضل مهم گذشته اند.
به راستی اگر کمی با خود صادق باشید آیا می توانید برای حل معضل اشتغال راهی جز دستکاری تعاریف و مفاهیم و بازی کردن با آمار بیابید؟
یاد دارم آقای احمدی نژاد در جایی گفت:
منتقدان دولت با آمارها بازی می کنند.
به راستی چه کسی با آمارها بازی می کند؟؟
دولت یا منتقدان آن؟
چه کسی دروغ می گوید و شعور مردم را به بازی می گیرد؟؟
محمود احمدی نژاد و یا متقدان وی؟
جمعه پانزدهم خرداد 1388
پاسخ به علیرضا ی عزیز (ما را چه شده است؟؟)
ما را چه شده است؟؟
گاهی بسیار آزرده می شوم از اینکه حمایت کورکورانه از یک کاندیدای ریاست جمهوری ما را به سمتی حرکت می دهد که چون خود آن کاندیدا اخلاقیات را به گوشه ای نهاده و به دروغگویی بپردازیم و حتی در این دروغ پردازی ها از به کاربردن نام افرادی که در قید حیات نیستند نیز ابایی نداشته باشیم.
پس از مناظره میرحسین موسوی و محمود احمدی نژاد که اینجانب آن را به واقع زیر پا گذاشتن اخلاقیات از سوی محمود احمدی نژاد و دست یازیدن به اصل اینکه هدف وسیله را توجیح می کند می دانم، پیامکی به دستم رسید که در آن چنین نوشته شده بود:
امام (ره):
آقای موسوی اگر اندک خدمات شما به این انقلاب نبود، شما را به دادگاه معرفی می کردم.
و برای این سخن منقول از حضرت امام چنین منبعی ذکر شده بود: صحیفه نور جلد ۲۱ صفحه ۱۶۳
این پیامک باعث شد که به سراغ صحیفه نور بروم و این گفته و یا پیامک این دوست عزیز را به راستی آزمایی بگذارم.
در کمال تعجب نه تنها در صفحه ۱۶۳ به چنین موردی بر نخوردم بلکه حتی در صفحه ۱۶۳ نامی از میرحسین موسوی نبود.
برای اینکه دوستان عزیز به راستی گفته های اینجانب پی ببرند لینک اینترنتی صحیفه نور،جلد۲۱،صفحه ۱۶۳ را می گذارم تا این دروغ بزرگ این دوست عزیز من بر همگان آشکار شود:
به راستی ما را چه شده است؟
چرا برای دست یازیدن به اهدفمان از هیچ نیرنگی فروگذار نمی کنیم.
علیرضا ی عزیز من به پاکی تو ایمان دارم و می دانم که از اینگونه صحبتها و بحث های مشابه هدف زشتی را دنبال نمی کنی، اما این را نیز می دانم که تو و بسیار دیگری از دوستانت نه آمار و ارقام باورتان می شود و نه گاهی اوقات اخلاقیات را در نظر می گیرید.وگر نه با شما با زبان آمار و ارقام سخن می گفتم و می گفتم که مثلا چرا نرخ بیکاری در دولت احمدی تک رقمی شده است. (شاید بعدا بگویم)
دروغ بستن به امام و رهبری را تا کنون ندیده بودم که آن را نیز این روزها شاهدیم.
از پیامک بالا که گفته خودتان و مقصود خودتان را به امام نسبت می دهید تا آن روزهایی که در بحث هایتان رای مقام رهبری را می خواندید و مدعی بودید که آیت الله خامنه ای به احمدی نژاد رای می دهد.
به لطف خدا کذب و دروغ بودن پیامکتان که آشکار گشت و در مراسم ارتحال بنیانگذار کبیر انقلاب اسلامی نیز مقام معظم رهبری تاکید کردند که ایشان یک رای دارند و از آن نیز کسی خبردار نیست و آن را به کسی نمی گویند و حتی در جواب شعارهای حامیان احمدی نژاد نیز فرمودند:با شعارهایتان حق کسانی که در زیر آفتاب ایستاده اند را ضایع نکنید.
حال چگونه است که شما به راحتی سخنان امام راحل و مقام معظم رهبری را به نفع خودتان مصادره می کنید؟
علیرضا عزیز تو در پیشگاه مردم ایران که هموطنان تو هستند،در برابر روح ملکوتی امام راحل،در مقابل بیان قاطع مقام معظم رهبری،در برابر خون شهیدان و در روز حسابرسی اعمالمان که ما به آن معتقدیم مسئولی.
به راستی جواب این دروغ پردازی ها که دوستانت نیز در آن خبره اند را به کدامین شکل در محضر پروردگار جهانیان خواهی داد؟
و در پایان
از دشمنان برم شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم
خداوندا کشور ما و مردم ما را از دروغ مبرا دار
پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388
زیر پا گذاشتن اخلاقیات در دولت احمدی
جدال صداقت و تهمت
احمدی نژاد بار دیگر اخلاقیات را زیر پا گذاشت
آیا طبق نظر پیامبر اکرم (ص) و ائمه معصومین در حالی که افرادی چون هاشمی رفسنجانی و ناطق نوری در این بحث شرکت نداشتند و فرصت دفاع پیدا نمی کردند اینگونه سخن گفتن احمدی نژاد زیر پای گذاشتن اسلام نبود؟
درود بر مدافعان حقیقت و اخلاق که نتیجه انتخابات هر چه باشد از این جدال پیروز بیرون آمدند
احمدی نژاد باز هم از برنامه اش برای ۴ سال آینده سخنی نگفت و چون کسانی که شکست را از نزدیک حس کرده اند فقط و فقط به تخریب روی آورد.
چنین رئیس جمهوری سزاوار مردم اخلاق گرا و کهن سزمین من نیست
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
فیلم سخنرانی زنی که در فیلم تبلیغاتی میرحسین موسوی به بازیگری و دروغگویی متهم شد.
انگار که در این کشور نه معتادی وجود دارد و نه اعتیادی، و وقتی کسی این درد را فریاد بزند به دروغگویی متهم می شود از سوی حامیان محمود احمدی نژاد
http://www.youtube.com/watch?v=kAqlPHWiJaY&feature=player_embedded
این فیلم را از دست ندهید و حتما آن را ببینید.....
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
«مستند میرحسین» واقعی است
مجید مجیدی، ادعاهای مطرح شده از سوی خبرگزاری فارس و برخی سایتهای حامی دولت مبنی بر اینکه در مستند انتخاباتی مهندس موسوی از بازیگر استفاده شده است را قویا رد کرد.
به گزارش قلمنیوز، خبرگزاری فارس در ادامه انتشار اخبار کذب و تخریبی علیه میرحسین موسوی، بعدازظهر یکشنبه در خبری به نقل از ثانیه نیوز، زنی که در مستند میرحسین از وضعیت اعتیاد و توزیع هرویین و کراک سخن گفته و از موسوی تقاضای تامین سلامت فکری فرزندانش را دارد، «منیژه حسینیان» بازیگر تئاتر خواند.
مجید مجیدی، کارگردان سینمای ایران درهمین زمینه به خبرنگار قلمنیوز، گفت: تمامی تصاویر، مستند و واقعی است و هیچ طراحی صورت نگرفته است.
وی بیان کرد: تمامی تصاویر، گزارشهای کاملا مستند بوده و بدون بازسازی است و تصاویر قبل و بعد از آن نیز وجود دارد و اگر کسی این تصاویر را بخواهد ما میتوانیم در اختیارش بگذاریم.
مجیدی با تاکید بر اینکه هیچ صحنه بازسازی شدهای در این مستند وجود ندارد گفت: اگر کسی میگوید من در آن صحنهها حضور داشتم یا کارگردانی کردهام، سند آن را بیاورد. این صحنهها همگی مستند و واقعی است که تصاویر کامل آن موجود است و ما فقط بخشهایی از این تصاویر را در این مستند استفاده کردهایم و تصاویری بسیار دردناکتر از آنچه نمایش داده شد نیز وجود دارد.
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
اعلام حمایت استاد حسین علیزاده و استاد کیهان کلهر از ميرحسين موسوي

در ادامهی موج حمایت بسیاری از هنرمندان از میرحسین موسوی، روز یکشنبه حسین علیزاده و کیهان کلهر نیز حمایت خود را از مهندس موسوی اعلام کردند.
به گزارش پایگاه خبری نوروز، روز یکشنبه حسین علیزاده و کیهان کلهر با حضور در خانهی هنرمندان برگ تعرفه نمادین رای به میرحسین موسوی را دریافت کرده و آرای خود را به صندوق نمادین مهندس موسوی انداختند.
حسین علیزاده در پشت برگ رای نمادین خود برای میرحسین موسوی نوشت: «با درود به جناب موسوی. موسیقی روح انسان است. انسان بی روح انسانی مرده است. لطفاْ به حرمتهای از دست رفته موسیقی توجه داشته باشید.»
و کیهان کلهر نیز در مقابل درخواست مسئولان این صندوق سیار مبنی بر نوشتن خواستههایش بر روی برگهی تعرفه با لبخند فقط گفت: «من به میرحسین موسوی رای خواهم داد»
صندوق آراي نمادين مير حسين موسوي طرحي است كه پس ازتصويب در شوراي مركزي ستاد مركزي مير حسين موسوي در حال اجرا است که صندوق ثابت آن در ساختمان شمارهی سه ستاد مرکزی میرحسین موسوی مستقر است.
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
بازیگران صدا و سیما بجای مردم هرمزگان در فیلم احمدی نژاد
بازیگران صدا و سیما بجای مردم هرمزگان در فیلم احمدی نژاد بازی کردند
به گزارش سایت یاری نیوز ، دو موتور سوار که در حال گفتگو با سرنشین ماشینی بودند که به نظر می رسید احمدی نژاد هم سوار بر آن است ساختگی بوده و برای اینکه تاثیرگذاری بیشتری داشته باشد از این بازیگران استفاده کرده است.
این بازیگران «اسحاق.آ» و «ع. ح» نام داشتند که در برنامه رادیو و تلویزیون هرمزگان نقش بازی می کنند.
پس از پخش فیلم مستند احمدی نژاد بسیاری از مردم هرمزگان در گفتگو با خبرنگار با ابراز تاسف از نمایش این فیلم ابراز داشتند، در این فیلم هرمزگان به گونه ای نشان داده اند که انگار تمام هرمزگانی ها با رئیس جمهور همراهند.
هرمزگان تنها استانی است که کمتر به سمت اصولگرایی گرایش دارد. عده ای پس از فیلم ساختگی که از واقعیت هم فاصله دارد آن را نوعی توهین و برعکس جلوه دادن روش زندگی هرمزگانی ها می دانند.
گفتنی است، پس از نمایش این فیلم و لو رفتن نقش بازیگران صداوسیما نه تنها به نفع احمدی نژاد نشد بلکه ضد تبلیغ هم شد.
سه شنبه دوازدهم خرداد 1388
سهمگین ترین روز ایرانیان
سهمگین ترین و بدترین روز زندگی هر انسان به چه شکلی تعبیر می شود؟؟
می تواند معنای این روز برای هر کس متفاوت باشد؟
برای من و تمام کسانی که به ایران عشق می ورزند فطع به یقین روزی است که تمامیت ارضی کشور ایران به خطر افتد، تمامیت ارضی ای که پدرانمان برای پاسداشتش 8 سال جنگیده اند و سالها خون دل خورده اند.
شهدا و جانبازان یادگاران این روزگار و این آرمان مقدسند...
حال اینکه این 8 سال را چگونه به ما معرفی کردند خود، سری دراز دارد

اما یکی از بدترین روزهای زندگی ما ایرانیان می تواند روزی باشد که محمود احمدی نژاد و یا به تعبیر فاطمه رجبی معجزه هزاره سوم تمامی شرافت و شعور ایرانیان را به سخره گرفت و در زیر بیرق ننگین و مجعول خلیج ع ر ب ی در اجلاس سران کشورهای عربی نشست و تمامی تلاشها و کوشش های ایرانیان ایران دوست را در جهت زنده نگاه داشتن و پاسداری از خلیج پارس برای نیل به اهداف ماجراجویانه اش زیر پا گذاشت.
کدامین روز به نظر شما ننگین است: سفر خاتمی به فرانسه و استقبال بی نظیر ژاک شیراک از او و یا نشستن محمود احمدی نژاد این معجزه هزاره سوم بر زیر بیرقی که تمامیت ارزی کشورمان را به سخره می گیرد؟؟

آنقدر این عکس متاثرم کرده است که فقط می توانم چون همیشه به خدای بزرگ پناه ببرم و امید به این داشته باشم که مردم کشورم با زمزمه این شعر حافظ که:
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار مهربانی کی سر آمد، شهریاران را چه شد
دست از تحریم انتخابات برداشته و به پای صندوق های رای بشتابند و سرنوشت خود و ایران بزرگ را با دستان خودشان رقم بزنند.
هر چند که کاملا قبول دارم که سهم هر یک از ما در انتخاب سرنوشت کشورمان چقدر می تواند ناچیز و کوچک باشد.
بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که ایران را عاشقانه دوست دارد
بیایید برای نجات ایران به کسی رای بدهیم که در تمامی آثار هنری اش ایران زمین ستوده شده است
بیایید برای نجات خلیج پارس به کسی رای بدهیم که اجماع جهانی علیه ایران را تعذیل کرده و از بین ببرد
بیایید برای دفاع از شرافت و تاریخ ایران به کسی رای بدهیم که تشنه قدرت نیست و عملکردش در 20 سال گذشته این را به وضوح نشان می دهد
بیایید برای دفاع و حراست از زنان جامعه مان به کسی رای بدهیم که هیچ ابایی ندارد که دست در دست همسر خود در صحنه ظاهر شود.
بیایید برای ایران به میرحسین موسوی رای بدهیم.
جمعه هشتم خرداد 1388
شوخی بی نمک جناب رئیس جمهور
تصاویری از دیدار خاتمی و شیراک در سال 84
قلم - محمود احمدی نژاد روز گذشته مجددا مدعی شد که شیراک در زمان سفر خاتمی به فرانسه برای استقبال از وی از پله های محل استقرار خود پایین نیامده بود؛ علی رغم اینکه تصاویر آن دیدار در رسانه ها منتشر شده است.به گزارش قلم نیوز، محمود احمدینژاد کاندیدای دهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری در گفتگوی تخصصی که عصر چهارشنبه در رادیو گفتگو برگزار شد، با بیان اینکه با عقبنشینی نمیتوان تهدید را برطرف کرد، بر لزوم حفظ عزت ملت ایران در عرصه سیاست خارجی تأکید کرد و گفت: آن روزی که رئیس جمهور سابق با آن وضعیت به فرانسه رفت یکی از غمانگیزترین روزهای زندگیام بود چرا که ژاک شیراک در بالای پلههای محل استقرار خود ایستاده بود و رئیس جمهور قبلی ایران در پایین پلهها از ماشین پیاده شد و پلههای متعدد را پشتسر گذاشت تا به او برسد و این حرکت از موضع ضعف باعث تحقیر ما شد. ما دیگران را تحقیر نمیکنیم اما اجازه هم نمیدهیم که دیگران ما را تحقیر کنند و معتقدیم کسانی که در طول آن سال ها به ثروتهای فراوان دست یافتند قادر به تأمین منافع ملت نیستند چرا که باید در داخل تواضع و در خارج اقتدار و شجاعت داشته باشیم.
احمدی نژاد سال گذشته نیز در جمله ای مشابه، گفته بود: من چند سال قبل صحنهای در تلویزیون دیدم؛ این غصهاش در دلم ماند که هنوز هم به طور کامل برطرف نشدهاست. دیدم یک مسوولی از ایران رفت در یک کشور اروپایی، رییس آن کشور بالای پلهها ایستاد، مسوول ما را آن دور پیاده کردند و آن نامرد یک قدم پایین نیامد؛ برای چه؟ برای اینکه خرد کند. من آن شب در تلویزیون دیدم، خیلی غصهام شد، خدا شاهد است، گفتم ای خدای بزرگ! یک شرایطی فراهم کن که این جبران شود.
این در حالی است که بر خلاف گفته ی رییس جمهور، تصاویر خبرگزاری ها در تاریخ 16.01.1384 از سفر آقای خاتمی رییس جمهور وقت کشورمان به فرانسه و دیدار با ژاک شیراک رییس جمهور وقت فرانسه دقیقا عکس آن را نشان می دهد. یا حرف آقای احمدی نژاد حقیقت دارد و عکس های خبرگزاری ها جعلی است و یا ...





به نظر شما آیا این یک اشتباه است از جانب محمود احمدی نژاد یا یک شوخی و یا یک خدای ناکرده دروغ.....؟؟
زیرا هر چه در عکسها می نگریم گفته های جناب احمدی نژاد را با واقعیت منطبق نمی بینیم.
طرفداران جناب آقای احمدی نژاد (علیرضا ی عزیز و دیگر دوستان) وقتی از اقتصاد با یکان یکان شما گفتگو می کنیم ما را تکفیر کرده و به دشمنی با همه چیز و همه کس متهم می کنید، وقتی در عرصه فرهنگ به بحث می نشینیم بر ما برچسب غرب زدگی الصاق می کنید و در دیگر حوزه ها نیز به همین شکل...
آیا اینبار حق را به ما (منتقدان احمدی نژاد) می دهید و به خیال پردازی های جناب احمدی نژاد با استناد به عکس ها و گزارشات یقین حاصل می کنید؟؟؟
امید است روزی بیانات و فرمایشات امام بزرگوار و رهبری معظم کارساز افتد و سایه دروغ و فساد از ارکان متولی فرهنگ و سیاست جامعه برچیده شود.
آیا حالا که متولی حرمت امامزاده را نگاه نمی دارد می توانیم انتظار حرمت نگاه داشتن همسایه را داشته باشیم.آیا اکنون که محمود احمدی نژاد به این راحتی خیال پردازی (نمی خواهم از کلمه ناپسند دروغ استفاده کنم) خود را از تریبون های رسمی رسانه ملی فریاد می زند می توان انتظار داشت که قبح عمل ناپسند دروغ در جامعه شکسته نشود.
و در پایان به پاس رهنمودی که از کودکی آموخته ام که : (( دروغگو دشمن خداست))، خداوندا این سرزمین را از دروغ و دروغگو پاک گردان.
دوستان من (مخصوصا علیرضا ی عزیز) برای احترام به شعور ایران و ایرانی و پیروی از فرمایشان بنیانگذار انقلاب و رهبری معظم و انسانیت، خودتان قضاوت کنید و نگذارید که دیگران تصمیمشان را به شما دیکته کنند.
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟
حکایت فرهنگ و هنر این دیار حکایت پر قصه و پر غصه ای است.
این فرهنگ غنی همواره درگیر مسائل کلیشه و حاشیه ای بوده است و شاید بدون هیچ گونه کمک و یاری حکومتی که امری متداول است در کشورهای پیشرفته به راه خود ادامه داده است.
یاد دارم در راز مانا خواندم که شجریان می گفت که اگر حمایتی که از پاواروتی می شد از من نیز صورت می گرفت موسیقی من جهانی شده بود.هر چند که شجریان و امثال او از تلاش باز نایستاده اند و خود در جهت جهانی کردن فرهنگ و آهنگشان گام برداشته اند.
این حکایت دردآور و تلخی است از تلاش مردمانی در جهت بیدار و زنده نگاه داشتن فرهنگشان.
هنر و فرهنگ این مرز و بوم همواره در گیر دیدگاهها و فتواهایی گاه افراطی قرار داشته است تا به هر روی از صحنه خارج گردد و از یاد پارسیان زدوده شود.اما مگر می شود فرهنگی را از دل مردمی زدود که سابقه هزاران ساله دارد.
فرهنگی را از دل مردمی زدود که از عهدی کهن می آید که یادآور شکوه و انسان منشی مردم سرزمین پارس بوده است.
در دو قرن سکوت دکتر زرینکوب بارها و بارها به ایندست از نامردمی ها بر می خوریم.
اما با وجود تمامی تلاشها این فرهنگ سینه به سینه در نهاد مردمان پارس گردیده است و امروز در دستان من و توست.
آری فرهنگ و هنر دیار من بسی سپنتا گونه است، چرا که جنگ ها و آژنگ ها به روی دیده است، چرا که مخالفت ها و فتوا ها به جان خریده است و چرا که از نهاد این جنگ و آژنگ ها، از دل این مخالفت ها و فتوا ها پیروز بیرون آمده است.
قصدی در بزرگ جلوه دادن و تملق درباره فرهنگ و هنر ایران زمین ندارم و در دنیای چند فرهنگی امروز نمی توان چنین ادعایی داشت و نیز مدعی نیستم که هنر نزد ایرانیان است و بس
دردهایم را از زبان کسی بشنوید که دلباخته فرهنگ دیارش است، واگویه های کسی را نیوش کنید که عاشق هنر سرزمین پارس است.
تمامی پهنه ی گسترده ی ایران زمین قصه می گوید از رادمردی ها و بزرگ منشی های مردمانی که پارسیان می نامیمشان.
از تنب کوچک و بزرگ تا عاشورا ده، از کویر مرکزی تا فراز زاگرس، از دماوند تا شیرکوه، از بهشت پنهان تا آبشار لووه، از شغال تپه تا مراوه تپه.
این داستانی پر از شادمانهای و نا شادمانی هاست، داستانی پر از مردانگی ها و نامردمی ها.
و امروز بیش از پیش برای این فرهنگ هزاران ساله نگرانم...
چرا که نواهای گوناگون به گوش می رسد؛ نواهایی که هم از داخل می آزاردمان و هم از خارج.
نواهای که بیشتر چون مارش جنگی گاه جشن نوروز را به چالش می کشد و گاه آزادمنشی مردمانم را به سخره می گیرد،نواهایی که گاه بر موسیقی این دیار حمله می برد و گاه بر سازهایش.مارشهای که بیش از آنکه از خارج گوش را بیازارد و تهاجم فرهنگی نام گیرد از داخل کَرِمان کرده است.
این جنگاوران و سپاهیانشان جایی برای قد الم کردن اجنبیان نمی گزارند و گوی سبقت را در از میان برداشتن رسم زندگی هزاران ساله مردمان این دیار از بیگانگان ربوده اند.
این جنگاورانِ دوست چون ابراهیم خان کلانتر ها دیگر جایی برای بروز چنگیز ها و محمود افغان ها نمی گزارند.
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟
این جنگیدن و به ستیز طلبیدن فرهنگ ایرانی به دست ایرانیانی که خودباخته اند و خودکم بین دیگر مجالی را برای مقابله با فرهنگ های اجنبی فراهم نمی کند.
بدینگونه است که کودک و نوجوان سرزمین من موسیقی دیار خود را نمی شناسد، هفت سین را درک نمی کند و کم کم می خواهیم وادارش کنیم که نقاره زنی های نو شدن سال هم فراموشش شود.
جوان دیار من چیزی از تاریخ خود و رادمردان آن نمی داند و در آغوش کسانی آرام می گیرد که با پشتوانه تاریخ و فرهنگ این سرزمین بیگانه اند.دختران و پسران سرزمین من رقص ها و شادمانی های فرهنگ خود را نمی دانند و تانگو می آموزند و مایکل جکسون را می ستایند.
باری اگر بخواهیم دردهایمان را واگویه کنیم بسی به درازا می رود این مجمل...
پس بیاییم فریاد وامصیبتا سر ندهیم که تهاجم فرهنگی فلان و بیسار
همانگونه که گفتیم نوای کوس جنگاوری داخلیان نزدیکتر به گوش می رسد تا صدای بعید هلهله سپاهیان اجنبی.
از دشمنان برند شکایت به دوستان
چون دوست دشمن است شکایت کجا برم؟
شنبه پنجم اردیبهشت 1388
بزن عثمان...
کویر....
باران...
شب...
و
سکوت...
زخمه های پیاپی مردمانی بر سازهایشان....
جنوبیان در طلب باران و شمالیان در استجابت آن...
این داستان مکرر مردمان این دیار است.
خراسان به سبب اقلیم جغرافیایی چند گونه اش همواره این واقعیت را در خود پرورانیده است و مردان و زنانی بزرگ را بدین راه پر تلاطم پیشکش کرده است.
کودک بودم که صدای ساز حاج قربان سلیمانی در گوشم پیچید؛ چیزی از آن و خالقش نمی دانستم اما با نوای آن سرمست می شدم و مراتع سبز،حاصلخیز و چهار نعل اسبان را برای خود تصویر می کردم.
زخمه ی حاج قربان چون مراتع دیارش (شمال خراسان) سبز و لطیف بود،جشن ها داشت و شرنگ ها.
در طی سالیان دراز بر پیکر خسته سرزمین شمال خراسان با زخمه های حاج قربان سلیمانی چه بسیار نوعروسانی بوده اند و هستند که با آواز ((آقام حنا می بنده)) دست و دل خزاب می کنند و راهی خانه بخت می شوند.
آری از کودکی من با موسیقی شمال خراسان خو گرفتم و بدان دلباخته شدم.
کمی که گذشت با موسیقی ای آشنا شدم تقریبا از همان جنس که اینبار از کویر می آمد،از فقر می گفت و باران طلب می کرد...
اینبار صدای چهارنعل اسبان نمی آمد؛ اینبار کمتر صدای جشن ها و شرنگ ها به گوش می رسید و در آن تا بود کویر بود و کویر.
دلباخته اش شدم، آن روزها همیشه منتظر بودم تا تلویریون کلیپ رقص آیینی مردم کویر را بر زخمه ها و آواز نوایی حاج عثمان محمد پرست به پخش بگذارد تا من نیز با آن به کویر بروم،آن لباس ها و عمامه های سپید را از نزدیک حس کنم و مست شوم از چوب بازیهایشان.
تمام زخمه ها
ی این مردم (جنوب خراسان) بر کویر نواخته می شود و حدیث عشق و دلدادگی عاشق و معشوق را می گوید که اینبار نسبت به شمال خرسان بیشتر جنبه آسمانی دارد.در این ملک باران کمتر می بارد و چشم مردمان و هنرمندانش به آسمان است و اینان عشق را در قالب باران از معشوقه آسمانی خویش طلب می کنند.
زخمه های این مردم بر سازهایشان شکوه و گلایه نیست، چرا که گلگی عاشق از معشوق تفکری مجهول و لا یتچسبک است
زخمه های این مردم بر سازهایشان نیایش گونه است، نیایشی که در آن آفریدگار و آفریده هر دو نیایش را رهبری می کنند
حال پس از گذشت سالها تفاوت های موسیقی این دو دیار که در یک ملک جا گرفته اند هنوز مستم می کند،عاشق می شوم.
گاه با نوای ساز عثمان است که باران فرا می خوانم تا بی پروا با گونه هایم عشق بازی کند و گاه این نوای ساز حاج قربان است که تنم را در بر می گیرد و لطافت مراتع آن دیار را بر پوست عریان خود حس می کنم.
این فقط قصه ی دلدادگی من به نواهای این ملک نیست، این قصه دلداگی عاشقانی است که دلی در گرو موسیقی مقامی این دیار دارند و با زخمه های حاج قربان در آلبوم شب،سکوت،کویر استاد شجریان مست می شوند و نوایی استاد حاج عثمان محمدپرست به گریستن وا می داردشان.
پس از عروج حاج قربان سلیمانی دلم به درد آمد از خویشتنم که چرا در روزگار حیات این اساتید از آنان کسب فیض نمی کنیم و در هنگامه ی عروجشان فقط آهی تلخ در می کشیم؛ هر چند که این عادت ما ایرانیان است.
اما این تلنگری بود تا با کمک یکی از اساتیدم به دستبوسی استاد عثمان محمدپرست بشتابم و در مکتب ایشان کسب فیض کنم.
مردی که آنقدر از تندی خلقیاتش شنیده بودم که برای بار اول که به آرزویم می رسیدم و به دیدارش می شتافتم ترس سراپای وجودم را فرا گرفته بود، اما عثمان مردی دیگر بود:مهربان،مست و دلباخته به فرهنگ و آهنگ دیارش.
نا مهربانی را تاب نمی آورد اما در برابر آن مهربانی را با صد چندان مهربانی و عشق را با هزاران چندان عشق پاسخ می گفت.
هر چند که عثمان همواره غمگین است؛ چرا که دیارش غمی دیرینه را در دل می پروراند و او نیز در عمل به رسالت هنمندانه اش فقط به غمگین بودن سپری نکرده است و با کمک روانشاد مجتبی کاشانی و همیاری کسانی چون خسرو آواز ایران استاد محمدرضا شجریان انجمن یاوری تاسیس کرده اند تا غمی از هزاران غم مردم جنوب خراسان را از دلهایشان بزدایند و با فقر، بیسوادی و اعتیاد در این دیار به مبارزه برخیزند.
دیاری که شاید سالهاست از خاطر سیاستمردانمان رفته است...
ثمره این انجمن یاوری ساخت حدود 200 مدرسه در جنوب خراسان است که توانسته تا حدودی نقش فقر و بی سوادی را در این دیار کم رنگ کند.
باری کوتاه زمانی در کنار عثمان بودن حال و هوایی تازه به آدمی می بخشد، آنگاه که عکسهایش را برایت مرور کند و آه بکشد که جوانی بگذرد تو قدرش ندانی و آنگاه که با زخمه های دو تارش مستت کند و آنگاه که سکوتش عاشقت کند و آنگاه که آرشیو شخصی اش را بگشاید و آواز شجریان را بر زخمه هایش بشنوی و بیش از پیش عاشق و دلبسته به فرهنگ و آهنگ این دیار شوی.
صحبت به درازا رفت و هر چه مفصل تر شود بیشتر به قصور زبان و قلم خود پی می برم در توصیف شرح عاشقی و علاقه مندی و دردمندی هنرمندان و مردمان ملک بزرگ خراسان.
پس به قول روانشاد کاشانی:
بزن عثمان كه غم بسيار دارم
بيــا بنشين كه با تو كـار دارم
بيــا خلوت كنيم امشب دمي را
كه ميــل خـلـوت دلــــــدار دارم
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388
تصنیف وطن
تصنیف وطن
کاری از همایون شجریان (آلبوم خورشید آرزو)

این تصنیف از ساخته های فرجپوری است و بر روی شعری از سیاوش کسرایی. براستی می توان گفت که این ملودی تصنیف ، بسیار مناسب و قالب این شعر سیاوش کسرایی است. نقش پر رنگ تمامی سازها در این تصنیف به زیبایی این تصنیف بسیار کمک کرده است. بیت اول این تصنیف توسط همایون و با صدایی بم خوانده می شود که حالتی تامل گونه و سنگین را بخاطر می آورد. در تکرار این بیت از بم خارج شده و با شور و هیجان گروه در اوج همراه می شود. بیان سینکوپ های مساوی برای بیان "وطن" ، "وطن" ، "نظر" ، "فکن" ، "بمن" ، "که من" ، این بیت را بسیار به یاد ماندنی و شور انگیز کرده است. همچنین سکوت های گروه در پایان ضرب ها در بیان "همیشه با تو بوده ام" و صدا و احساس مناسب همایون ، به انتقال شعر بسیار کمک کرده است. گویا همایون با شکوه اما با اقتدار و عصبانیتی مهربانانه ، احساس شاعر را بیان می کند. در مصرع "به جنب و جوش آمدی که در خروش آمدی" نیز جنب و جوش صدای همایون و تحرک زیبای صدای ساز های گروه به خوبی این جنب و جوش شعر را منتقل می کند. بعد از مصرع "برای تو براه تو شکسته ام" از ضرب اولیه ی کار کاسته شده و به ملایمت به ضربی سنگین وارد می شویم ، که با شنیدن صدای کر (صدای اعضای گروه) پی به زیبایی این تغییر ریتم می بریم "سپاه عشق در پی است..." این ریتم سنگین تا آخر قطعه باقی می ماند. براستی که این تصنیف فرجپوری بسیار عاشقانه برای میهن ساخته شده است و حرکتی نو و خلاقانه در تصنیف های معاصر است. هماهنگی سازهای کوبه ای برای اجرای این تصنیف بسیار ستودنی و نیکو است.
به نقل از وبلاگ خورشید شبستان
وطن! وطن! نظر فکن به من که من
به هر کجا، غریبوار که زیر آسمان دیگری غنودهام
همیشه با تو بودهام همیشه با تو بودهام
اگر که حال پرسیام تو نیک میشناسیام
من از درون قصهها و غصهها برآمدم
***
چه غمگنانه سالها که بالها زدم به روی بحر بیکنارهات
که در خروش آمدی به جنب و جوش آمدی
به اوج رفت موجهای تو
که یاد باد اوجهای تو
***
کنون اگر که خنجری میان کتف خستهام
اگر که ایستادهام و یا ز پا فتادهام
برای تو، به راه تو شکستهام
***
سپاه عشق در پی است شرار و شور کار ساز با وی است
دریچههای قلب باز کن سرود شب شکاف آن ز چار سوی این جهان
کنون به گوش میرسد من این سرود ناشنیده را به خون خود سرودهام
***
وطن! وطن! تو سبز جاودان بمان
که من پرندهای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دوردست مه گرفته پر گشودهام
سیاوش کسرایی
به همه دوستان پیشنهاد می کنم در صورت امکان این آلبوم را خریداری کرده و با کلام و آهنگ آن خاطراتی شیرین را برای خود رقم زنند.
این آلبوم شاهدی است که بتوانیم آواز همایون را از این پس در مکتب پدر بشنویم و امیدوار باشیم که به قول استاد شجریان شاگردش از وی تمرد کند و پیشی بگیرد.
این آلبوم اثری به شدت فاخر است در برابر آلبوم های که کسانی مثل افتخاری این روزها ارائه می دهند.
برای خرید این آلبوم می توانید به این آدرس مراجعه کنید:
یکشنبه سی ام فروردین 1388
تهاجم فرهنگی (دین مداری-ملی گرایی)
تهاجم فرهنگي
دين مداري – ملي گرايي
ابراهيم دهقان حقيقي
ز ايران و از ترك و از تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان
فردوسي
طي ساليان اخير و به طور قابل ملاحظه پس از دوم خرداد مبحثي به يكي از علاقه مندي هاي جريانات سياسي و فرهنگي كشور بدل گشت،كه ريشه در گذشته ي نه چندان دور اين سرزمين دارد.
عبارت مركب تهاجم فرهنگي در كوتاه زماني به دلمشغولي جريانات سياسي مخالف دولت تبديل شد و در فضاي به سياست آغشته ي ايران اين جنبش مبارز رنگي بيشتر سياسي به خود گرفت و بيشتر از آنكه دلسوزي به بار بياورد،فرياد وا مصيبتا برافروخت و به فعاليتي تخريبي عليه دولت آن سالها بدل گشت.هر چند كه عادت كرده ايم به استفاده ابزاري جريانات سياسي از چنين مسائل مهمي در برابر يكديگر.
مي توان گفت يكي از آغازگران اين مبحث جلال آلاحمد است كه موضوع را شناخت و مشكل را باز شكافت.آل احمد در كتاب غرب زدگي به اين معضل پرداخت و اول بار در روزگار معاصر ايران به اين مشكل رسميتي داد.
عبارت هجمه فرهنگي نيز در ساليان اخير با عنصر سومي همراه بوده است كه آن را تبديل به هجمه فرهنگي غرب كرده است.ما با غرب زدگي دير زماني است آشناييم؛چه آن زمان كه اسكندر به پارسه تاخت،چه آن زمان كه صدرالمتالهين ارغنون و جمهور در دست گرفت و چه اين زمان كه غرب زدگي را به ناسزايي مانند كرده ايم در دهان سرمايه داري.
ادامه مطلب
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
توضیحی در رابطه با مقالات تهاجم فرهنگی
مقاله ای که امروز با عنوان تهاجم فرهنگی یا توهم توطئه در وبلاگ قرار دارم قسمتی از مقالاتی است که اینجانب در باب تهاجم فرهنگی نگاشته ام.
لازم به ذکر است که مقالاتی در باب تهاجم فرهنگی در وبلاگ قرار خواهد گرفت به دلیل آنکه در زمانهای متفاوتی نگاشته شده است و در مکانهای مختلفی به چاپ رسیده اند شاید از لحاظ نگارشی از وحدت برخوردار نباشند و می باید به هر یک از آنها به عنوان نوشته ای تک نگریسته شود و از نگاه سریالی و سلسله وار به آنها اجتناب شود.
نظرات شما روشن کننده راه و زمینه ساز راهی روشن برای فرداست
با تشکر
جمعه بیست و هشتم فروردین 1388
تهاجم فرهنگی (1)
تهاجم فرهنگي يا توهم توطئه
ابراهیم دهقان حقیقی
هر جنگي آدمیان را از جنگ بيزارتر و به صلح نزديك تر مي كند.
امانوئل كانت
بزرگترين مسبب تهاجم فرهنگي سرمايه داري معرفي مي شود كه خود معلول علل متفاوتي است.سرمايه داري از زمان خستگي انسان از ايدئولوژي، به شكوفايي رسيد.مي توان ادعا كرد انسانهاي قبل از 1990 جملگي ايدئولوگ نبودند.انسانهاي بعد از آن و پس از شكست سامانه هاي ايدئولوژيك و كم رنگ شدن مذهب به كشتي هاي بي قطب نما مانند شدند و اين بي قطب نما بودن به يك ايدئولوژي واحد براي اين انسان تبديل شد.پس تهاجم فرهنگي نه برخواسته از سرمايه داري كه در دامان مادري دلسوز به شكل جديدش متولد شد.البته اين فرزند در دامان دايه اي دلسوز چون سرمايه داري پرورش يافت اما مادرش نه سرمايه داري،نه جهاني سازي،نه مولتي مديا و نه نظام های سياسي اند.
ادامه مطلب
دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388
آه باران

بعد از چندی خبری خوشایند به گوش رسید
استاد محمدرضا شجریان باری دیگر نقشی بر تن خسته ی موسیقی این دیار زد و دست نگاری دیگر را در دست سالکان این راه پر آشوب و پر حاشیه گذاشت.
اینبار آلبوم آه باران با حال و هوای برنامه جاودان گلها با اشعاری از حافظ،رهی معیری و فریدون مشیری.
این آلبوم بر روی درگاه شرکت دلپخش(سايت فروش و پخش آثار استاد محمدرضا شجريان و همايون شجريان) به فروش می رسد و از همه دوستان عزیز خواهش می کنم از دانلود این کار و باقی کارهای هنری خودداری کرده و با قیمتی مناسب آن را از طریق اینترنت و به راحتی خریداری کنند و به گنجینه های هنری خود بیفزایند.
باشد که این عمل ما قدمی باشد در راه اعتلای هنر و فرهنگ این مرز و بوم.

وفاداری و عشق استاد شجریان به روانشاد فریدون مشیری دیرزمانی است که در قالب چکامه و آواز گوش مردم غمزده این دیار را می نوازد و اینبار تصنیف آه باران ،شعری اجتماعی از فریدون مشیری اثبات می کند این ادعای همیشگی شجریان را که تحولات سیاسی و اجتماعی ایران زمین در آثارش مشهود است و آه باران این بار از مردمی در شهر سوگواران سخن می گوید که با خود پرسشی دیرینه دارند که رنگ این شبهای وحشت را تواند شست آیا از دل یاران ،باران؟
حال، شهر سوگواران کجاست و شجریان اینبار در مایه دشتی مرثیه ای از برای مردم سوگوار کدامین دیار سر می دهد؟دیگر پاسخ گفتنش به گردن شنوندگان است که هر یک به چه تعبیری تن در می دهند.
اما متن شعر آه باران اثر روانشاد فریدون مشیری که حضرت استاد محمدرضا شجریان آن را رنگی زده اند و بر روی آن آهنگی ساخته اند:
|
آه،باران | |
|
ريشه در اعماق اقيانوس دارد - شايد - اين گيسو پريشان كرده بيد وحشي باران . يا ، نه ، دريايي است گويي ، واژگونه ، بر فراز شهر ، شهر سوگواران .
هر زماني كه فرو مي بارد از حد بيش ريشه در من مي دواند پرسشي پيگير ، با تشويش : رنگ اين شب هاي وحشت را تواند شست آيا از دل ياران ؟
چشم ها و چشمه ها خشك اند . روشني ها محو در تاريكي دلتنگ ، همچنان كه نام ها در ننگ !
هرچه پيرامون ما غرق تباهي شد . آه ، باران ، اي اميد جان بيداران ! بر پليدي ها - كه ما عمري است در گرداب آن غرقيم - آيا، چيره خواهي شد ؟ |
